سکس من و بابام و خواهرم

ژانویه 18, 2008

پنجشنبه بود و یکمی زود تر از کلاس تعطیل شدم اومدم خونه تو راه دائم به حرفهای سعیده فکر میکردم آخه مگه میشه ؟؟؟ من و اون دوستای قدیمی بودیم و تقریبا هیچ سری با هم نداشتیم . سکس با داداشش ؟ یعنی چه جوری تونستن ؟ چه جوری روشون شده ؟ و چیا اون موقعی به هم میگفتن ؟ تو همین فکرا بودم که دیدم جلو در ساختمان وایسادم . طبق معمول کلید نداشتم زنگ زدم خواهرم درو باز کرد و رفتم داخل . مهسا (خواهرم ) نشسته بود پای ماهواره . این کره خر از اون چشم و گوش بازهای تیر بود طبق معمول نشسته بود پای کانالهای سکسی چشمم افتاد بهش گفتم خواهرم سیر نمیشی این دریوری ها رو میبینی ؟ حالا خداییش اگه کسی نبود خودم هم همین کارو میکردمااا . گفتش اخه خیلی باحالن این میشینن یک ساعت کس و کون خودشون رو میمالند که چی بشه ؟ مثل ادم برید یکی رو تور کنید باهاش حال کنید نه اینکه دهن پسر دخترهای تو کف رو سرویس کنید حالا خوبه اینا تا اراده کنن یه کیر جلوشونه اما ما فقیر بیچاره ها باید تو کفش بمونیم . اینا رو میگفت دیدم دستش رو گذاشته رو کس کوچولوش و هم با من حرف میزنه و هم کسش رو میماله . یه لحظه نگاش افتاد به من که داشتم لباسام رو عوض میکردم و بهت زده هم نگاش میکردم . درسته که باهاش از این حرف نداشتم اما اونم از رو نمیرفت . بهم گفت ابجی خوش بحال شوهرت . گفتم چرا گفت اخه هیکل مرد پسندی داری همه دوست دارن خانومشون مثل تو باشن اما یکمی لاغری ها به خودت برسی دیگه میشی یه تیکه گوشت راسته درست حسابی که ملت واسش سر و دست میشکونن . همونجوری چوب رختی رو پرت کردم طرفش گفتم اولا اونجا رو ول کن معلوم نیست داری با اونجات حرف میزنی یا با من دوما خفه میشی یا یام خفت کنم اصلا انگار نه انگار من هیچی نمیگم توام همش از کس و کون و دادن و کردن حرف بزن گفتش نه تو بدت میاد . گفتم میزنمتااا که با خنده گفت قربونت برم تو منو اصلا بکش کی میخواد چی بگه . گفتم خوب ادم و خر میکنی که چیزیت نگه ها اونم یه خنده ملیح کردو هیچی نگفت . هوا گرم بود کولرم خراب منم ترجیح دادم با یه سوتین و یه شلوارک گشاده کوتاه باشم . اومدم اشپزخونه و گفتم چیزی میخوری گفت اره کیر . گفتم مهسا خفه شو دیگه همچین کیر کیر میکنه امگار ناحالا طعمشو چشیده . گفت مگه تو چشیدی . گفت نه البته یه نه گفتم که خودم گوشم کر شد . گفت خدا قسمتت کنه که ناکام از دنیا نری منم دیدم نه نه مثل اینکه نمیخواد از رو بره گفتم تو پررویی من پررو تر . گفتم بنده خدا . خدا زودتر نصیب من میکنه تا تو تو برو فکر خودت باش که حالا حالا ها تو کف میمونی باید بشی جلو همین کانالا به خودت ور بری و کیر هم تو خوابت باهاش حال کنی . گفت اره تو اینجوری فکر کن . خلاصه اومدم پیشش و نشستیم با هم یکمی از پیزایی که از دیشب مونده بود رو خوردیم و همچنان کانال سکسی هم جلومون . یه مدت گذشت و دیدم مهسا داره لباس در میاره گفتم چیکار میکنی گفت گرمه بابا نترس منم کیر ندارم که با دیدن هیکل جنابعالی راست کنم بخوام لخت شم بکنمت . گفتم حیف شد ولی و خندیدیم . اونم لخت شد و فقط با یکدونه شرت دراز کشیده بود جلو کاناپه روبروی تلویزیون . منم همونجا رو زمین دراز کشیدم و همینجوری تو کانالهای سکسی سیر میکردیم البته کانال سکسی که چه عرض کنم همون کانالهای سکس تلفنی که یه گوشی میگیرن دستشون و الکی به خودشون ور میرن . به مهسا گفتم اه اینا چیه اصلا حال نمیده یا کلی شماره وشه که نمیشه تصویر رو دید یا اینقد بی کیفیتن که ادم حالش بهم میخوره کانال و عوض کن . مهسا گفت مونا میخوای سوپرایزت کنم ؟ گفتم میشناسمت یا یه کانال پیدا کردی که قفل نیست یا اینکه دوست پسرت رو قایم کردی یه جا که بیاد بکنتمون . خندید گفت نه بابا این خبرا نیست . اگه هم باشه دوست پسرمو بیارم بدم دمه دهن گربه که تو رو ببینه و بیخیاله من بشه ؟؟؟ نه اما بیا اینم کد کانالهای قفل شده . گفتم خاک توسرت الان اینا که بدرد نمیخورن بزارشون دره کوزه ابشوه بخور تا ساعت یک و نیم شب که برنامه قشنگا شرو میشن . گفت مولتی ویژن یک همیشه لز ها و منفی 16 رو شبانه روزی نشون میده بزن بریم اونو حداقل ببینیم . زدی و باز شد بهش گفتم کد رو از کجا اوردی گفت بابا اون دفعه ای که میخواست کد رو بزنه منم دیدم اما به روم نیاوردم . خلاصه نشستیم پای لز دیدن و کم کم هم دستمون رفت تو شلوارک و داشتم به کسم ور میرفتم و باز رفتم تو خیال که آخه سعیده چه جوری سکس کرده با داداشش و همینجوری داشتم تو فکر و خیال خودم سعیده و داداشش رو لخت تو بغل هم دیگه تصور میکردم که دیدیم مهسا داره بدجوری نگام میکنه گفتم چته ؟ گفت ببین با خودت چیکار کردی ؟
تازه سر افتادم که به به همچین کسه رو مالیدم که ابش زده بیرون و قشنگ جلو شلوارم رو خیش کرده بود ( راستی من چون تازه پریود شده بودم و دورش تموم شده بود شرت نپوشیدم که راحت تر باشم ) . مهسا گفت خواهری بزار کست رو ببینم گفتم نچ . گفت ترو خدا بزار ببینم . گفتم شیطون شدی گفت چیکار کنیم دیگه . گفتم باشه اما الاناس که بابا سرو کلش پیدا بشه ها گفت نه بابا اون همیشه دیر میاد راستی یادم رفت بگم من مامانم با چند تا از دوستاش رفته بودن کیش و یه یک هفته ای قرار بود اونجا باشن و من و خواهرم و بابام فقط مونده بودیم خونه . خلاصه شلوارم رو در اوردم و مهسا اومد چسبید کنارم و رفت جلوی پام جوری که دوتا پاهام اطرفاش بودن نشست و دستش رو امود بیاره سمت کسم که زدم رو دستش گفتم هوی چیکارش داری ؟
گفت کاریش ندارم میخوام کس کوچولوت رو نازش کنم . قبل اینکه من حرفی بزنم دستش رو کشید لای کسم وااااای چه حالی داد اصلا یه لحظه هرچی حسه خوب بود بهم وارد شد . یه اهی کشیدم که مهسا گفت اوووه چته ندید بدید بزار کار دارم باهاش حالا حالا ها . سرش و که اورد سمت کسم که به قول خودش یه بوسی از کسم بگیره در باز شد و چشممون افتاد تو چشم بابایی که از راه رسیده بود اینقدر صدای تلویزیون بلند بوده که ما نشنیدیم کی اومده بالا . یه لحظه نفهمیدیم چه جوری خودمون رو جمع و جور کردیم و ماهواره رو خاموش کردیو لباسمون رو تنمون کردیم البته جلو بابا اکثرا راحت میگشتیم و زیاد به پوشش خونه توجه نمیکردیم. بابا هم بدون اینکه حرفی بزنه رفت سمت اتاقش و لباساش رو در اورد و من و مهسا از فرط خجالت سرخه سرخ شدیم و نمیدونستیم چی بگیم . سرم پاین بود و تو دلم داشتم به مهسا فحش میدادم که دیدی چه ابرویی ازمون رفت . که دیدیم بابا بدون اینکه اصلا احساس کنه اتفاقی افتاده باشه گفت بچه ها چیزی هست من بخورم که منم رفتم سریع سم پیزای بابا رو براش اوردم و گذاشتم رو میز با نوشابه و سس و مخلفات . یه جورایی تریپ گه خوردیم و اینا .
بابا با یه رکابی و شلوارک اومد منم که همچنان برق سکس از کلم کاملا نپریده بود یه لحظه نگاه هیکل سکسی بابام انداختم و دیدم واقعا هیکل نازی داره از اون مدلهایی که خیلی دخترا دوست دارن موقع سکس دوست پسرشون یا شوهرشون اونجوری باشن و بابام همه اون مشخصات رو داشت. تو این فکرا بودم که دیدم بابام میگه کجایی دختر به چی نگاه میکنی ؟ به خودم اومدم دیدم عجب امروز روزه بدیه همش دارم سوتی میدم . خلاصه بابا اومد نشست ناهارو خورد و جمع و جور کردیم و من رفتم بخوابم . مهسا هم عادت داشت رو تخت مامان اینا بخوابه . راستی مهسا سیزده سال بیشتر نداره و حتما با این تعریفای من یه چیزی بزرگتر تو ذهنتون اومده بود منم که هفده سالمه . سات حدود 2 بعذ از ظهر بود که رفتیم بخوابیم بابام گفت از مامانتون چه خبر که گفتم همون دیشب که باهاش حرف زدم حالشم خوب بود . بابا گفت امشب میاد ؟ گفتم ا بابا اون تازه پیریرو رفته تا اخره هفته دیگه هم شاید نیاد . اخه بلیط رفت و برگشت گیرشون نیومده بود و قرار بود از اونجا بلیط بگیرن که تاریخش دقیق معلوم نبود . بابام گفت بد شد گفتم چرا گفت امشب باید با دست حساب کنم . من نفهمیدم که منظورش چی بود . اما گفتم من خوابیدم . فعلا.
یه لحظه خوابم برد و بعد یه مدتی بیدار شدم هوا خیلی گرم بود خیلی خیلی تشنم شده بود رفتم سمت اشپزخونه که دیدم دره ماهواره روشن شبکه مولتی ویژن و داره یه فیلم لز منهای شونزده نشون میده و هیچ کسم نبود گفتم باز این دختره اومده زده اینجا و داشتم فحش میدادم بهش که بس نبود ابرومن جلو بابا رفت که رفتم سمت اتاق مامان این اما چیزی که دیدم باورم نمیشد .یه لحظه فکر کردم باز توهم سکس زده به کلم اما نه واقعیت بود مهسا نشسته بود بین پای بابام و داشت با یه کیره نسبتا کلفت بازی میکرد . میخکوب شدم همونجا . اروم رفتم سمتشون که ببینم جریان چیه . که دیدم بابایی کاملا لخت شده و لباسای مهسا هم یه طرف افتاده و دارن حسابی با هم حال میکنن . اصلا قابل باور نبود . صحنه سکس سعیده و داداشش اومد جلو چشام و اصلا حس میکردم توی یه دنیای دیگم . دقت کردم ببینم چیکار میکن . دیدم بابام گفت نه مثله اینکه مامان جونتونم که نباشه شماها از پسه باباتون بر میاین اره ؟ که مهسا با یه دست کیر بابا رو براش جق میزد و گفت هرچند که به پای مامانی نمیرسیم اما جاشو سعی مینیم پر کنیم. که بابام گفت برا بابایی ساک میزنی دختر خوشگلم که دیدم مهسا هم انگار منتظزه همین بود کیر بابایی رو که به نظره من خیلی خوش فرم و البته یکمی هم زیادی بزرگ بود کرد تو دهنش و شرو کرد ساک زدن . خیلی تعجب کردم این مهساس اونم بابای منه ؟
بابا هم گفت پدر سوخته این کارا رو از تو اون ماهواره یادگرفتی یا کسی یادت داده ؟ گفت بابا هر دوش
بابا گفت از کی مثلا ؟ مهسا گفت خودتون ! بابا گفت پدر سوخته حالا من ساکی واسه کی زدم که از من یاد گرفتی ؟ که گفت نه قربونتون برم اون موقعی که شما فکر میکردین من خوابم و میخواستین ترتیب مامان رو بدین من همش رو مو به مو نگا میکردم. پیش خودم گفتم الحق که خیلی پدر سوخته ای .
تو همین حالا بودیم که من یه لحظه چشمام رو بستم و خودم رو جای مهسا فرض کردم . دستمو بردم توی شلوارکمو شرو کردم با کسم بازی کردن . نمیدونم چرا اینقدر ترشحم زیاد بود . همینطور که چشمام بسته بود به صدای حال کردن بابام گوش میکردم که کماکان مهسا داشت براش ساک میزد یه لحظه حس کردم صدا قطع شد چشمام رو باز کردم که ببینم چیکار میکنن دیدم جفتشون دارن به من نگاه میکنن منم اینقدره تو حال خودم نبودم که متوجه نشدم جلوی در مقابل اونا وایسادم . بابام گفت به به دختره گلم بیا پیش ما خوش میگذره ها که من گفتم نه و سریع رفتم توی اتاقم .
چند لحظه بعد دیدم بابایی لخت اومد توی اتاق و پشت سرشم مهسا با اون سینه های کوچولوش اما هیکل خوشگلش.
بابا اومد کنارم روی تخت دراز کشید و گفت که مهسا واسم گفته تو کفه کیر بودین حالا نمیخوای دلی از عزا دربیاری ؟
هیچی نگفتم و نگاو رو دوختم به کیر بلند شده و دراز و کلفت بابایی که بدجوری چشمک میزد . بابا گفت چیه ؟ نمیخوایش بدمش خواهرت ؟ گفتم نه دوباره از اون نه های معروف خودم که بابام گفت باشه بابا چته اصلا مال جفتتونه . گفتم پس مامانی چی ؟ گفت سهم اون جداست اما تا نیومده میتونم از سهم اون بدم شما دوتا .
منم سرم رو بردم سمت کیر بابام و اونم اومد قشنگ جلوم وایساد. اول میترسیدم . یه حسی داشتم جزو اولین کیرایی بود که زنده میدیدم . قبلا یه دیده کوچولو رو کیر بچه کوچولوهای فامیل زده بود اما این یکی خیلی فرق داشت بزرگ رسیده و حتما هم خوشمزه
اروم با دستم میمالیدمش و بوسش میکردم خیلی حس خوبی بود بابام گفت بخورش دیگه گفتم باشه . و لبام رو باز کردم و بابا هم دستش رو دور سرو گرفت و سعی کرد با حرکت خودش براش ساک بزنم . منم سرم رو با حرکت دست اون هماهنگ کردم واقعا خوشمزه بود بابا رو نگاه کردم دیدم چشماشو بسته و داره خفیف ناله میکنه منم دیدم خوشش اومده یواش یواش از نوک کیرس لیس میزدم تا اونجایی که کامل توی دهنم رو پر میکرد و دیگه جایی نداشت بره پایین تر. سرعتمو بیشتر کردم و سریع و اسش ساک میزدم اونم هی میگفت اره بخور این کیره که تو کس مامانتون میرفته حالا دختراش دارن جورش رو میکشن بخورش دختره خوشگلم یه چند دقیقه ای براش ساک زدم یادم افتاد به مهسا سرم رو اوردم بالا که ببینم اون کجاس دیدم رفته رو میز توالت وایساده و بابا هو سرش رو برده لای پاش و داره کسش رو براش میخوره . خیلی داشتم لذت میبردم و همینطورم داشتم تو ذهنم این جریان رو برای سعیده دوستم تعریف میکردم و چهرش رو تصور میکردم که وقتی بهش بگن چه جوری میشه .
دیدم بابا با دستاش داره سرعت ساک زدنمو زیاد میکنه موهامم که ریخته بود روی کیرش و نمیذاشت حرکت ساک زدنم رو ببینه مثل اینکه ناراحتش میکرد گفت موهاتو بزن کنار میخوام ببینم دخترم چه جوری برا باباجونش ساک میزنه
اره بخورش کیر بابات رو بخور و همینطور سرعت میداد به کارش جوری هم من براش ساک میزدم که فکر کنم واقعا داشت لذت میبرد که یهو یه اه بلندی کشید و حس کردم توی دهنم داره پره پر میشه کیر بابا قرمز شده بود و رگاش زده بود بیرون یهو دیدم داره ابش میاد خواست بکشه بیرون که من نذاشتم و اونم فهمید و تمام ابش رو توی دهنم خالی کرد همونجورم حرفای حشری کننده ای میزد
بخور اره همش رو بخور ابه کیر باباجون رو بخور همون ابیه که ریختم تو کس مامان جونتون و شما دوتا خوشگل رو درست کردم اره بخور همش رو بخور . و خودش با دستش همه اب مونده تو کیرش رو ارود و منم تمت دهنم پره اب شده بود ابش رو خوردم وای یه طعم باحالی داشت خیلی خوشم اومده بود مهسا هم همین که دید اب بابا داره میاد اومد نشست کنارم و سعی کرد باقی اب بابا رو اون بخوره اما من زرنگ تر بودم و بیشترش رو خوردم . اونم لباش رو گذاشت روی لبام و زبونش رو کرد توی دهنم و توی دهنم تابش میداد . بابا گفت نترس برای تو هم اب کیر نگه داشتم مهسا سریع برگشت و گفت کو ؟ بابا خندید گفت قربونه دختره حشریم برم برات دوباره میارمش . اونم گفت اخ جون و کیر بابا رو دست گرفت . منم که دوره دهنم اب کیر ریخته بود با انگشتم اونا رو توی دهنم بردم اخه خیلی لذت داشت . بابا گفت نمیخوای سوتینت رو در بایری من سینه های خوشگلت رو ببینم ؟
من اون درش اوردم و شلوارم رو هم همینطور . به بابا گفتم بابا میشه یه خواهش بکنم ؟ گفت بگو عزیزم
گفتم میشه منو بکنی ؟
گفت چی ؟ بکنمت ؟ اخه اذیت میشی ها مامانت هم اون اوایل خیلی زحمت کشید تا تونست کیرم جا بده تو کوس و کونش ها گفتم من میخوام بابا تروخدا . گفت باشه عزیزم کیره من مال شما هاست هرجا بخواین میدمتون.
گفتم اخ جون و دمر خوابیدم اونم فهمید و اومد پشت من و کمرم رو داد پایین به مهسا هم گفت برو از تو کشو میز مامانت یک کرم هست اون بیار مهسا هم رفت اونو اورد . لذت اینکه یه کیر کلفت اونم کیره بابایی میره تو کون داشت دیوونم میکرد . بابا کیرش و سوراخ کون من رو حسابی چرب کرد و اولش با انگشتش حسابی کونم رو باز کرد و ماساژ میداد بعد خواست دو انگشتی این کارو بکنه که حسابی دردم اومد و خودم رو یکم کشیدم جلو بابا گفت چیه درد داره گفت اره گفت تازه دردش مونده میخوای بیخیال بشم گفتم نه بازم از اون نه های بنفش گفت باشه عزیزم و این دفعه سرکیرش رو گذاشت دمه کونم . مهسا گفت بابا پس من چی ؟ که من بهش گفتم ابجی جون بیا پیش خودم که گفت نه منم کیر میخوام . گفتم دیدی من زودتر به مراد رسیدم که خندید گفت نه گفتم یعنی چی نه حالا که میبینی من کیر دارم و تو نداری که گفت من قبلا اونو خوردم چشمام گرد شد گفتم یعنی … ؟ که بابام خندید گفت اره با اینکه از تو کوچیکتره اما چند دفعه ای زودتر کیر بابایی رو تو کونش حس کرده . گفتم بابا میخوام کیرت رو زود بکن تو که دارم میمیرم کهسا هم همون حال اومد جلو من و پاشو باز کرد منو کس رو شرو کردم براش خوردن .
بابا سر کیرش و اروم گذاشت دمه کونم وای بزرگیش رو کاملا حس میکرم . حس اینکه الان کاملا کونم پاره میشه و یه کیر کلفت میره تو کونم منو بیشتر حشری میکرد.
بابا سره کیرو کاملا کرد تو کونم و من یه دادی زدم اما نمیخواست از دستش بدم و از زور درد بیشتر به کس مهسا فشار می اوردم اونم حال میکرد و میگفت بابا بکنش بیشتر بکنش که خیلی کیر میخواد .
بابا هم یه لحظه با فشار کیرش رو کرد تو کونم و تقریبا تا نصف رفت داخل خیلی خیلی درد گرفت اشک تو چشمام حلقه زده بود با دستم کیرش رو از عقب گرفتم و سعی کردم نزارم جلو تر بیاد . اونم فهمید و همونجا نگهش داشت وای داشتم میمردم خیلی درد داشت اما لذت میبردم دلم میخواست تا ته بره تو کونم اما میدونستم که حتما جر میخورم بابا شروع کرد به تلمبه زدن وای چه حسی داشتم خیلی حال میداد اول یواش یواش عقب میاورد و خیلی یواش تر میاورد جلو وای که داشتم جر میخوردم . چه کیره گنده ای داشت. کم کم درد داشت برام به لذت تبدیل میشد که گفت درش بیارم . گفتم نه گفت پس میخوای کیر بابا رو تو کونت حس کنی گفتم اره بابا تروخدا جر بده دخترت رو دارم حال میکنم جرم بده دخترکوچولوت رو جر بده اونم میگفت دارم جرت میدم کیرم کجاته منم میگفتم توی کونمه اونم حال میکرد مگفت چه کونه تنگی داره جان میکنمت وای چه داغ و تنگه یه چند دقیقه ای داشتم از کون میدادم و با یک دست کیر بابا رو گرفته بودم و با اون دستم کسم رو میمالیدم خیلی دلم میخواست اون کیر الان به جای کون کسم رو جر میداد اما خیلی لذت بخش بود که یه لحظه حس کردم دارم به اوج میرسم داد میزدم و به بابا میگفتم که محکمتر بکنه منو اونم حسابی با تمام توانش کیرش رو میکرد توی کونم به ارگاسم رسیدم خیلی خیلی لذت بخش بود بی حس شد که حس کردم کیربابا داره میترکه که همونجا به مهسا گفت بیا که اب کیر باباییت داره میاد بیا برا بابات ساک بزن و نزار یه قطره از ابش هدر بره اونم سریع از جلو پرید سمت بابا و شروع کرد براش ساک زدن بابا هم صداش بلند تر شد و داشت ارضا میشد مهسا هم همچنان کسش رو میمالید منم که ارضا شده بودم و بدنم میلرزید وداشتم به صحنه ارضا شدن اون دوتا نگاه میکردم مهسا قبل اینکه بابا ابش بیاد ارضا شد اما حالتش با من فرق میکرد همچنان کیر بابا رو محکم میکرد تو دهنش . بابا داشت ابش می اومد که گفت تو اب باباییت رو نمیخوای منم سریع برگشتم و گفتم همش هم میخوام که مهسا سرش رو اورد سمت کیر بابا و اب بابا هم همون لحظه اومد همش رو پاشید توی دهن من و مهسا واقعا از این لحظه اخرش لذت بردم . کیر بابا بی حال شد و ما هم اخرین قطرات ابش رو به نوبت تو دهنمون خالی میکردیم. هر سه بیحال شدیم بابا اومد سرش رو اورد سمت لبامون و یه چند دقیقه هم با لبامون بازی کرد و اونا رو خورد و همونجا پیشمون دراز کشد .
لذت اولین سکس من اون با بابام بهترین سکس من بود کونم حسابی گشاد شده بود و میسوخت اما به لذتش می ارزید و یه نگاه به مهسا کردم و یه بوسش کردم و از هردوشون تشکر کردم

مونجوری خوابم برد نمیدونم چند ساعت اما وقتی چشمام رو باز کردم دیدم رو تخت خوابیدم و مهسا هم روی زمین ولو خوابیده خبری هم از بابا نیستش احساس سوزش عجیبی میکردم نمیتونستم بلند شم همه چی مثل یک خواب بود اما چه خواب لذت بخش و همینطور دردناکی بود . دستم رو گذاشتم رو کونم دیدم سوراخ کونم بد جوری میسوزه یکم باهاش بازی کردم و مالشش دادم تا بتونم حداقل رو کونم بشینم . خلاصه به هزار مکافات بلند شدم و رفتم ببینم بابا کجاست هرچی نگاه کردم نبود گفتم خب رفته بیرون . اومدم تو اشپزخون و یکم شربت درست کردم و خوردم . برگشتم سر وقت مهسا دیدم اونم که لخت ولو شده رو زمین . اومدم نزدیکش نشستم دیدم اونم سوراخ کونش بازه بازه و یکمی هم اب دور سوراخ کونش خشک شده روی . خیلی داشتم لذت میبردم از کاری که کرده بودم اما مهسای کثافت قبل من کونش فتح شده بود اونم توسط بابایی .

رفتم حمام و یکمی به خودم رسیدم حدس میزدم شب باز هوس کیر کنم و اونم چه کیری .
داخل حمام بودم که دیدم یکی میزنه به در . رفتم نگا کردم دیدم مهساس میگه میخواد بیاد حمام . منم درو براش باز کردم اومد تو . لباس که تنش نبود و تلو تلو اومد و منو هل داد کنار گفت میخوام برم تو وان بخوابم خیلی کونم درد میکنه . بهش گفتم تو کی به بابا از کون دادی گفت بعد اینکه تو خوابت برد بابایی هم دراز کشید منم بی نصیب مونده بودم از کیر رفتم سر وقت کیر بابا و باهاش بازی کردم اونم دوباره راست کرد و اومد سروقته من . گفت چه جوری میخوای بکنمت گفتم مثل وقتی تو رو کرد . اونم یه بالش اورد گذاشت زیر شکمم و کونم رو داد بالا و از اونجایی که بنده زودتر طعم کیر بابا رو تو کونم چشیده بودم خیلی با لذت بیشتری کیر بابا رو داخل کونم حس کردم و مثل توی الاغ اینهمه جیغ و داد نکردم . بابا اینقدهر قشنگ تلمبه میزد که من داشتم میمردم . حسابی تلمبه زدنش رو سریع کرد اما چون یه دوباری ابش اومده بود خیلی طول کشید تا ابش بیاد . منم همزمان که داشتم از کون میدادم کسم رو هم با دستم میمالیدم . ارضا شدم و بابا هم فهمید گفت خب تو که ارضا شدی میمونم من منم بر عکس به کمر خوابیدم و جوری که سرم زیر کیر بابا بود بابا هم همون حالتی که نشسته بود و منو از کون میکرد حالتشو تغییر نداد و سر کیرش رو داد پایین و منم از زیر کیرشو میخوردم . تا نزدیک ارضا شدنش شد گفت ابمو چیکار کنم گفتم بریزش تو کونم اونم منو برگردوند و دوباره سره کیرش رو کرد تو کونم وای که چه لذتی داشت واقعا دوست داشتنی بود حسه اینکه بابا داره میکنتت و ابش رو تو کونت خالی میکنه دیدم داره نفس های عمیقی میکشه فهمیدم داره ابش میاد منم حسابی کونم رو سمتش قمبل کردم اونم همچین میزد تو کونم که واقعا داشتم جر میخوردم . تا ابش اومد و همش رو تو کونم خالی کرد و هی میگفت جان کون دخترم رو جر دادم . جان این دختر منه که بهم کون داده . قربون کس و کون دخترام برم که کیر بابایی شون رو به این قشنگی تو کوس و کونشون جا میدن . ای اب باباته که تو کونته . منم که خیلی حال کرده بودم همش میگفتم جون بابایی دخترتو کردی و خوب بود خوب بهت کون دادم . …
بعد همونجا تو بغلش خوابم برد و نفهمیدم کی بیدار شدم دیدم تو نیستی و صدای اب میاد گفتم نکنه با بابا اومدین حموم . پس بابا کجاست ؟ گفتم نمیدونم . بعد گفتم مهسا یه چیزی بپرسم ؟ گفت نه خسته ام بیخیال بزار میخوام تو همین وان یکمی دراز بکشم . راستی کون تو نمیسوزه گفتم از دو جهت چرا ! گفت از دوجهت یعنی چی ؟ گفتم هم از اینکه کیر بابا رفت تو کونم عجیب کونم سوزش داره اما خیلی حال میده هم از اینکه تو قبل من کیر خوردی کونم داره میسوزه و رفتم سینه هاش رو که تقریبا داشت سایز 60 میشد رو محکم گرفتم و بهش گفتم کثافت تنها تنها هم کیر میخوری و تنها ابجیت رو بی نصیب میزاری ؟ گفتش حالا که بی نصیب نموندی . همونجور که دستم رو سینه هاش بود اومدم توی وان و روش دراز کشیدم و گفتم میدونستی خیلی دوستت دارم اونم گفت مهم نیست . گفتم خیلی بدجنسی مهسا . خیلی زبون داری هااا . بعد شرو کردم ازش لب گرفتن . سینه و گردنش رو خوردم . مهسا گفت تو بچه کیری که خوردی بس نبود هنوز سیر نشدی . گفتم من هیچوقت از سکس خسته نمیشم . اونم بیکار ننشست و شرو کرد لبامو خوردن و با اون دستش کسم رو که الان قشنگ روی کس خودش بود میمالید خیلی لذت بخش بود توی اب انجام این حرکت . تو همین حسو حال بودیم و داشتیم و کوس و کون همدیگه ور میرفتیم منم چشمام رو بستم و دوباره رفتم تو فکر سکس بابام و داشتم حال میکردم . تو همین حالا بودیم که حس کردم یه صداهایی میاد . اما دقت نکردم و همونجوری اومدم لای پای مهسا و کسش رو دادم بالا که از توی اب بیاد بیرون و راحت بتونم بخورمش . کسش رو دادم بالا و سرم رو بردم لای کش و شرو کردم به خوردنش اونم سرمو فشار میداد سمت کسش و اه و اوه میکرد . یه لحضه یه سایه افتاد رو بدن مهسا ترسیدم سرمو بالا کردم دیدم بابایی لخت وایساده بالا سرمون . پس این صداها مال بابا بووود …
بابایی گفت به به دخترای خوشگل خودم میبینم حسابی اکتیو هستن اما بدون بابایی دارین حال میکنین ؟؟؟

یهو یه جیغی کشیدیم که خوده بابا جا خورد گفت چیه بابا انگار دزد دیدین یا دراکولا . مهسا که تازه به خودش اومده بود گفت دزد که نه اما صاحب دراکولا رو دیدیم . که این حرفش با یه بیشگون من همراه بود . یه جیغ بنفش کشید و گفت تو چیزه دیگه میبینی ؟ من که همون دراکولای بابا رو میبینم و الهی قربونش برم.
بابایی گفت مثل اینکه خواهرت هنوز از دودول باباییش میترسه اره ؟ که گفتم نه اتفاقا تازه باهاشم دوست شدم . میخوام باخودمم ببرمش گردش . که بابایی اومد دم وان واستاد و من و از پشت بغل کرد و شروع کرد گردنم و بوس کردن و سینه هام رو بادستاش گرفته بود و مالش میداد . مهسا گفت هو تا این پدر دختر میرسن به هم اصلا منو یادشون میره اصلا باهاتون قهرم . بابام گفت نه عزیزم قهر نکن این دفعه میخوام هردوتاتون رو با هم بکنم که نگین من بابای بدی هستم.

مهسا گفت اخ جون و همونجوی که تو وان بود اومد سمت بابا و از تو وان کیر بابایی رو کرد تو دهنش . و شرو کرد براش ساک زدن . منم سرم رو برگردوندم و شروع کردم لبای بابا و زبونش رو خوردن . بابا کم کم اومد پایین و سینه هام رو کرد تو دهنش و اونا رو مک میزد . من حسابی حشری شده بودم و حالم دست خودم نبود . مهسا هم داشت به سرعت کیر بابایی رو میکرد تو دهنش و اون لیس میزد . بابا یکی از پاهامو گرفت و گذاشت لب وان و اون یکی پایین . یکمی منو خم کرد و کونم رو داد بالا کمرمم تا اونجا که میشد داد پایین تا حسابی کونم قمبل بشه براش . مهسا هم این حالتو که دید اومد زیرم و از تو همون وان شروع کرد کسم رو بخوره . بابا هم نشست پشت سرم و شروع کرد با دهن و زبونش کونم رو لیس بزنه . وای چه حالی بود یکی از جلو و یکی از عقب داشت کس و کونم رو میخورد .
بابایی انگشتش رو کرد توی دهنم من که چشمام بسته بود تو فکرم یک کیرو در نظر گرفتم و انگشتش رو میخوردم . خیلی لذت بخش بود . بابا وقتی حسابی کونم رو خورد اول با انگشت حسابی کونم رو ماساژ داد بعد دوتا انگشتی کرد تو کونم . چون تازه کون داده بودم درد زیادی نداشت اما با سوزش همراه بود . داشتم خودم رو اماده میکردم که از کون الانه که بدم . مهسا هم داشت حسابی کسم رو میخورد . سینه هام رو هم با دستاش گرفته بود و هر از گاهی یک فشار محکم میداد که خیلی بهم حال میداد . بابا بلند شد و پشت سرم واستاد . فهمیدم الانه که باید دوباره کیر خوش فرم و کلفت بابا رو تو کونم حس کنم . خیلی دلم میخواست اون کیر رو از جلو تو کسم داشتم . اما هیف نمیشد .
مهسا از زیرم بلند شد و اونم اومد روی سنگ حمام که کنار وان بود خوابید . و کونش رو داد بالا خودش شرو کرد با کس و کونش بازی کردن منم با دیدن این صحنه بیشتر حشری شدم . یک نگاه کردم به ایینه قدی که تو حمام داشتیم و از چیی که دیدم حسابی داشتم لذت میبردم خودم بودم که داشتم به مرده خوش هیکل و سکسی کون میدادم و لذت وقتی بیشتر بود که اون مرد غریبه نبود . باباییم بود بابای مهربونم که نذاشته بود دخترش تو حسرت کیر بمونه.
بابا حسابی کیرش رو رو کس و کونم مالش میداد و منو حشری میکرد خیلی لذت داشت کیر بابا که می اومد رو کسم یه لحظه نفسم ت و سینه حبس میشد . یهو دیدم داره کیرشو میکنه تو کونم یکم اومدم جلو بابا دستاش رو گذاشت سره شونم و منو گرفت منم که نمیخواستم یهو کیرش رو بکنه تو کونم با دستم کیرش رو گرفتم که هم هدایتش کنم تو کونم هم اینکه نزارم به سرعت همشو بکنه تو کونم که جر بخورم .
همونجور یکمی کرد تو کونم وای کونم باز شده بود و داشت یواش یواش جر میخورد گفتم بابا خیلی درد داره اونم رفت از تو رختکن کرم اورد و دوباره کونم و کیرش رو ماساژ داد وقتی حسابی چربه چرب شد دوباره به همون حالت کیرش رو گذاشت دم کونم این دفعه خیلی دردش کمتر شده بود . و شروع کرد کیرش رو بکنه تو کونم وای کیرش هنوز تا نصفه نکرده بود تو کونم و هی درش می اورد و دوباره میکردش تو کونم این حرکتش خیلی بهم حال میداد . شروع کرد تلمبه زدن و کیرش هربار بیشتر میرفت تو کونم و تلمبه میزد و من ناله میکردم و ازش میخواستم حسابی کنو بکن . اونم حر دخترش رو گوش میکرد و حسابی تو کونم تلمبه میزد و داشتم از حال میرفتم که دیدم کیرش رو از تو کونم در اورد و رفت سراغ مهسا . مهسا هم دیدم به پشت خوابید و پاهاش رو گرفت بالا مثل ادمی که میخواد از کس بده . من یه لحظه موندم گفتم نکنه دیونه شدن و میخوان از کس بکنن .
مهسا یه هیکل خیلی گوشتی و خوبی داشت سینه هاش همونجور که گفتم حدود شصت شده بود و کون خیلی بزرگی داشت و هرکی که اون نمیشناخت فکر میکرد که از منم بزرگتره .
تو همین وضعیت دیدم بابایی روفت جلوش واستاد وپاهای مهسا رو حسابی داد بالا جوری که کونش معلوم شد وای این حالت و هچ جا ندیده بودم . مهسا هم همونجور با دستاش لای کونش رو باز کرد و با یکی از دستاش کیر بابا رو گرفت و بردش سمت کونش . باباهم چون باید پاهای مهسا رو میگرفت که پایین نیاد مهسا خودش کیره اون گرفت و بردش سمت سوراخ کونش . بابا هم با یک حرکت کیرش رو کرد تو کون مهسا و مهسا گفت جوووووون این کیره باباییه که تو کونمه هاااا جون بابای خوبم دخترت رو بکن جر بده منو جلوی ابجیم میخوام ببینه باباش چه جوری دختر کوچولوشو میکنه. بابا هم با این حرفا بیشتر حشری میشد و کیرش رو محکم کرد تو کونش اونم هی جیغ میزد و از بابا میخواست که بیشتر بکنتش. بابا هم نامردی نمیکرد و حسابی میکرد اونو . تا دیدم مثل اینکه بابا داره ابش میاد کیرش رو از کون مهسا در اورد و گفت بیاید اگه ابه باباتون رو میخواین بخورینش . منو مهسا هم سریع نشستیم جلوی بابا و بابا شروع کرد با دستش جلق زدن و منو مهسا هم هر از گاهی کیرش رو میکردیم تو دهنمون و براش ساک میزدیم . یهو بابا یه اه کشید و شروع کرد ابشو بپاشه تو صورتمون . خیلی جالب بود اب بابا روی صورتامون داشت سر میخورد و دائم اه میکشید و میگفت جون به این دوتا دختره جندم جووون که شماهام مثل مامانتون حشری هستین و باباییتون رو از کمر میندازین . اب بابا که رو صورتامون خالی شد منو مهسا شروع کردیم لب و صورت همدیگه رو لیس بزنیم و همدیگه رو بخوریم بابا هم رفت زیر دوش و خودشو شست اما من و مهسا که ارضا نشده بودیم 69 رو هم خوابیدیم روی سنگ حمام و شروع کردیم با یک انگشت میکردیم تو کونمون و با دهنمون هم کس همیدگه رو میخوردیم . چون هردومون کوچیک بودیم موی خیلی کمی بدنمون داشت و کس مهسا هم خیلی صاف بود . حسابی خوردیم همدیگه رو تا ارضا شدیم . بابا همون لحظه دره حمام رو باز کرد و گفت بچه ها زود بیاین بیرون اماده شین شب بریم بیرون غذا بخوریم که بعدش میایم حسابی شارژ باشیم . ما هم سریع خودمون رو شستیم و از هم یک لب جانانه گرفتیم و همونجور لخت اومدیم بیرون و خودمون رو خشک کردیم . دیگه حیا و خجالت توی خونه ما معنی نداشت . بابا رفت سراغ تلفن و یک زنگ زد به مامان . مامان هم سراغ ما رو گرفت و بابا گفت مگه من میزارم به دوتا دختره گلم بد بگذره ؟؟؟ حسابی این چند روزه بهشون میرسم تا یه موقع دلتنگی نکنن . ما هم از دور برا بابایی بوس فرستادیم و اماده شدیم بریم بیرون ….

ماده شده بودیم و بابا هم اومد سوار ماشینش شدیم و راه افتادیم تو خیابونا . بابا گفت خب کجا بریم دخترای گلم ؟ من که نشسته بودم جلو گفتم بریم سینما . مهسا گفت نه تو خیابون کس چرخ بزنیم . بابا گفت بچه ها یه چیزی بگم بهتون . درسته که ما خیلی الان با هم راحتیم و با هم شیطونی هم کردیم اما باید مواظب باشید که جلو دیگران گاف ندید و یه موقع خودتون رو لو ندید هرچند که ما خانواده ایم و کسی نمیتونه زیاد بهمون شک کنه اما بازم مواظب باشید مخصوصا اینکه سنتون برای این کارا هم یکمی کم هستش هرچندم از لحاظ هیکل و قیافه مثل یک دختره بالغ میمونین اما بازم باید حسابی هوای کار خودتون رو داشته باشید . هر مشکلی هم که خدای نکرده برای هرکدومتون پیش اومد اینو بدونین بابایی دربست در خدمتتونه .
در ضمن مامانتون هم که اومد اصلا انگار نه انگار در ضمن یادتون نره که من اول از همه ماله مامانتونم تا شما . هرچند که شماهام دست کمی از مامان خوشگلتون ندارین اما اینا رو گفتم که حساب کتاب دستتون باشه .
خلاصه اونشب با کس چرخ زدن تو خیابون تا ساعت 2 شب سپری شد . بابا خیلی هم در عین جذابیت و پرستیژش خیلی هم شوخ طبعه و همین اخلاقاشه که همه رو مجذوب خودش میکنه اونشبم تا میتونست ما رو میخندوند . دختر بازی میکرد به اینو اون متلک میگفت و ملت و میذاشت سره کار و چون ماها تو ماشینش بودیم ملت کپ کرده بودن که این کارا از یه پدر و دوتا بچه خیلی بعیده اما به ماها که خیلی حال داد .
خیلی خوش گذشت و دلمون نمیخواست تموم بشه اما بابا گفت دیگه داره دیر میشه بریم خونه که خیلی کار داریم . تو راهه برگشت نزدیکای خونه بابام گفت فکر کنم یکی داره دنبالمون میاد ماها یکم ترسیدیم گفتیم نکنه میخوان اذیت کنن . وقتی رسیدیم دمه ساختمان . یک ماشین مزدا بژ اومد و کنار ماشین توقف کرد من از ترس سرم رو نمی اوردم بالا ببینم کیه . بابا هم که رفته بود درپارکینگ رو باز کنه تا دید یه ماشین توقف کرده سریع برگشت تا ببینه جریان چیه . یکی گفت دختر خانوما این اقا باباتونه ؟ صدای یه خانوم بود . یکم خیالم رحت شد سرم رو اوردم بالا و دیدم یه خانوم 40 ساله با یه ارایش نسبتا کم و سکسی با یک پسر حدود 20 ساله تو ماشین هستن . بابا سریع اومد سمت ماشینشون و گفت بفرمایین امری داشتین ؟
گفت امر که نه اما یه عرضی داشتم . بابا یکمی جا خورده بود که اینا کین که ما رو تعقیب کردن تا دره خونه . خانومه گفت میشه چند لحظه تنها باهاتون صحبت کنم ؟ بابا گفت اینا دخترامن و من چیزی ازشون پنهون ندارم هرچی میخواین بگین جلوشون بگین . گفت خواهش میکنم ! بابا یه نگا به ما کرد و گفت باشه . بفرمایین اینجا . که گفت نه اگه میشه تشریف بیارین تو ماشین . بابا از جانبه ما میترسید که یه موقع قصد اذیت مارو نداشته باشن .
خانومه گفت نترس بابا نمیخوریمت که کارت دارم .
خلاصه بابا ما رو فرستاد بالا تا خیالش از جانب ماراحت باشه بعد گفت بچه ها من زود میام شماهام برین تو خونه .
ما با دلهره از بابا جدا شدیم و رفتیم داخل . من تو راه همش فکرای جور وارجور میکردیم و مهسا هم که خماره خواب بود گفت من میرم بخوابم . گفتم یعنی اصلا واسه تو مهم نیست این خانومه چیکاره بابا داره ؟
گفت بابا که بچه نیست خودش میدونه چیکار کنه و الان پیداش میشه نترس بابا …
نمیتونستم از فکرش بیام بیرون . تو همین فکرا بودم که دیدم بابا یه حالیه و اومد دمه دره خونه و زنگ زد . گفتم بابا مگه کلید نداری ؟
گفت مونا جون یه دقیقه بیا دمه در . من که تازه راحتی پوشیده بودم رفتم دمه در دیدم خانومه تو راه پله ها واستاده و بابا هم قیافش یه حالیه گفتم چیزی شده بابا ؟ گفت میخوام باهات حرف بزنم . گفتم جونم بابایی بگو . اونم یه جوری که خانومه صدامون رو نشنوه گفت میدونم دختره عاقلی هستی و بابایی رو هم دوست داری مگه نه ؟ گفت اره خب چطور ؟ گفت این خانومه میخواد بیاد امشب خونه ما ! گفتم برا چی مگه چی شده ؟ گفت هیچی عزیزم اما مثل اینکه دوست داره امشب پیشه بابایی بخوابه …
گفتم یعنی چی ؟؟؟؟؟ بابا میخوای با یه زنه غریبه بخوابی ؟ گفت از نظر تو عیبی داره ؟ یکمی من من کردم و گفتم نمیدونم . بابا گفت اومدم فقط از شما دوتا اجازه بگیرم اگه راضی نباشین مطمئن باش منم دست از پا خطا نمیکنم و همین الان ردش میکنم بره . نمیدونستم چی بگم گفتم من هیچی مهسا رو هم باید راضی کنین . گفت این کارو میخوام تو واسم بکنی . نمیدونستم چیکار کنم و چی بگم اصلا نمیکشید مخم اما واسم جالب بود و از یه جهت هم دلم میخواست بابام اگه خواسته ای داره بهش برسه چون میدونستم هیچ وقت بیگدار به اب نمیزنه و خیلی هم فکرش بازه و الکی کاری رو نمیکنه . گفتم باشه بابا من دوست دارم شما رو خوشحال ببینم . یه بوسم کرد و گفت ممنون دختر گلم . من رفتم داخل و پیش مهسا دراز کشیدم . صداش کردم دیدم مثل اینکه خوابه چند بار صداش کردم اما اصلا جواب نداد گفتم شاید بهتر باشه اینجوری که چیزی نفهمه از ماجرا ….

چند دقیقه بعد بابا اومد تو و اون خانومه هم همراهش بود . سلام کرد و منم جوابش رو دادم . گفت تو دختره این بابای خوشگلی ؟ گفتم اره مگه چیه ؟ گفت هیچی عزیزم هم خودت خیلی خوشگلی هم بابات . گفت اوهوم .
بابا گفت این دخترم موناست و ایشونم که خانومه خودش گفت منم مونام وای چقدر جالب هم اسمم هستیم . گفتم خوشبختم اونم همینو گفت . و بابام راهنماییش کرد تو اتاقه خودش که گفتم بابا بهتره مونا خانوم برن تو اتاق من اونجا مهسا خوابیده ممکنه بیدار بشه . بابا فهمید که من حرفی به مهسا نزدم و گفت باشه عزیزم و مونا رو برد سمت اتاق من . به بابا گفتم بابا مهسا خواب بود منم چیزی بهش نگفتم آخه اون هنوز سنش کمه واسه درکه بعضی چیزا بابا هم یه بوس به پیشونیم کرد و گفت ممنون دخترم .
خلاصه چند دقیقه بعد خانومه با یه دونه تاپ قرمز تنگ و یه دونه دامن نسبتا بلند اومد تو پذیرایی . تازه داشتم هیکلش رو میدیدم . واقعا خانومه خوش هیکلی بود اندام نسبتا بزرگی داشت . سینه هاش که داشت بند تاپ رو جر میداد و کونش هم که از داخل دامن قشنگ معلوم بود چقدره بزرگه . صورت خوشگلی هم داشت و موهای خیلی بلندی هم داشت جوری که تا رو کونش موهاش کشیده میشد .
بابا هم فت داخل اتاق من و گفت مونا جون لباس راحتی های منو میاری ؟ اون خانومه گفت از کجا ؟ که بابا گفت نه خانوم خانوما با مونای کوچولوی خودم بودم. خانومه خندید و گفت میترسم تشابه اسمی امشب کار دستم بده . با یه نیشخند رفتم یواش تو اتاق بابا اینا و برای یه دونه رکابی هایی که همیشه میپوشید و هیکل سکسی بابا رو قشنگ معلوم میکرد و شلوارکش رو براش اوردم دادم دستش . بابا بهم گفت میخوای سکس بابات رو ببینی ؟ گفتم نمیدونم بابا . گفت اگه دوست داشتی بیا داخل گفتم باشه .
رفتم داخل پذیرایی نشستم و خانومه هم اومد کنار دستم و گفت مونا خانوم چند سالته ؟ گفتم 17 گفت جدی میگی ؟ خیلی خوش اندامی نسبت به سنت . راستی اون یکی دیگه که تو ماشین بود خواهرت بود دیگه اون چند سال داشت ؟ گفتم اون سیزده . گفت دروغ میگی من فکر میکردم تازه از تو هم بزرگتر باشه . گفتم همه اینجوری فکر میکنن .
خلاصه بابا لباس عوض کرد و گفت مونا خانوم یه لحظه میای . خانومه گفت فکر کنم با تو کار داره . من گفتم نه عزیزم اینبار باشما کار داره . گفت اره ه ه ه ؟ ؟ ؟ گفتم اره
و خانوم بلند شد و رفت سمت اتاق من . وای چه کون بزرگی داشت خیلی هیکلش نسبت به مامان بهتر و ناز تر بود . حق میدادم به بابا که چشمش بگیره و بخواد باهاش یه سکس درست حسابی کنه .
رفتند تو و تا خواست در و ببنده بابا گفت لازم نیست . گفت اخه دخترت ؟ گفت مشکلی نیست . منم نشستم رو مبلی که دقیقا روبروی دره اتاق بود و کاملا میشد توی اتقا رو دید زد . بابا رفت و رو تخت دراز کشد . خانومه هم همونجوری با لباس رفت و کنارش جوری که پشتش به من بود رو تخت دراز کشید . بابا هم فکر کنم شروع کرد لباش رو خوردن چون سرشون تکون میخورد و بعد دیدم دستش اومد سمت کون خانومه و شروع کرد بدنش رو مالش دادن و نوازشش میکرد . یواش یواش تاپ خانومه و داد بالا و بدنش رو نوازش میکرد .
بعد خانومه خودش سوتینش رو باز کرد و سره بابا رو فشار داد لای سینه هاش و حسابی داشت حال میکرد بابا هم زمان که داشن سینه های مونا رو میخورد دست کرد تو دامن مونا و کون و کسش رو فشار میداد جوری که مونا خیلی داشت حال میکرد یک اه هایی میکشید که واقعا ادم رو حشری میکرد . بابا بلند شد و با یک حرکت دامن مونا رو دراورد و وقتی دید که شرت نپوشیده افتاد به جون کسش و حسابی داشت میخورد . مونا دائم اه میکشید و هیچی نمی گفت . بابا اومد کارش رو شروع کنه که مونا یه دفعه گفت نه . بابا جا خورد و گفت چیه ؟ مونا گفت دراز بکش رو تخت . بابا هم دراز کشید و مونا هم گفت دستات و پاهات رو از هم باز کن میخوام ببیندمش به تخت و هر جوری که میخوام باهات حال کنم . بابا با تعجب همون کار رو کرد منم که خیلی واسم حرکتشون جالب بود حسابی چشمام رو تیز کردم ببینم چیکار میکنن . که خانومه با جوراب دستها و پاهای بابا رو بست به تخت . در همون حین هم یه نگا به من انداخت و یه چشمک بهم زد که مثلا همه چیز خوبه ؟ منم بهش یه لبخند زدم .
مونا بعد اینکه بابایی رو محکم به تخت بست رفت و اروم لبای بابا رو شروع کرد خوردن . بابا خیلی حشری شده بود اینو از تکونایی که میخورد میشد فهمید . مونا شروع کرد بابا رو لیس زدن و اومد پایین . سینهای بابا رو لیس زد رسید به نافش و بعد با یک حرکت کیر بابا رو کرد تو دهنش و شروع کرد کیر بابا رو لیسیدن . کیر بابا حسابی بزرگ شده بود . اینکه بابا هیچ حرکتی نمیتونست بکنه و همه اختیارش دست اون زن بود خیلی منو مجذوب کرده بود . فکر اینکه هرکاری بخوابی با یه مرد بکنی و اونم نتونه هیچ کاری بکنه و در عین حال لذت هم ببیره . مونا بعده اینکه حسابی کیر بابا رو خورد از تو کیفش یه دونه کاندوم در اورد و سر کیر بابا زد . این صحنه خیلی قشنگ بود چون با دستش گذاشت سر کیره بابا و بعد با دهنش اون دور کیر بابا باز کرد . وقتی این کارو تموم کرد اومد و روی بابا دراز کشید جوری که سینه هاش روی سینه های بابا بود و لباش رو گذاشت رو لبای بابا . کسش رو هم جوری گذاشت رو کیر بابا که کیر بابا رو کسش مالیده میشد . بابا حسابی حشرش زد بالا و گفت زود باش مخوام از کست بکنم که خانومه هم انگار دوست داشت بابا تو کف بمونه . گفت الان وقتش نیست عزیزم. و همونجور شروع کرد رو کیر بابا کسش رو بالا پایین کنه . یه دفعه هم برگشت و پشتش رو کرد به سمته بابا و حالت شصت و نه خوابید روش کونش رو حسابی قمبل کرد تا کسش قشنگ مماس دهن بابایی باشه و خودشم کیر بابا رو کرد تو دهنش . بابا خیلی تقلا میکرد که دستاش رو رها کنه و بتونه راحت مونا رو بکنه اما نمیتوس و همینم مونا رو خیلی حشری میکرد . حسابی بابا کس مونا رو خورد و مونا هم برا بابا ساک میزد . قشنگ از پایینه کیره بابا تا نوکش رو لیس میزد و تخمهای بابا رو هم میکرد تو دهنش و اونا رو هم لیس میزد .
وقتی خوب حالش رو کرد برگش . فکر کنم نوبت این بود که از کس به بابام بخواد بده . درسته . همونجور که کونش سمت صورت بابا بود اومد جلو و رو کیر بابا نشست
چون من از پهلو داشتم نگاه میکردم ندیدم کیر بابا چه جوری کس مونا رو فتح کرد اما دیدم که مونا یه بیست و چهار پنج سانتی از کیر بابا فاصله گرفت تا بتونه سره کیرش رو تو کسش کنه .
بابا هم کمرش رو میداد بالا تا کیرش بالاتر بره . مونا سرکیر رو کرد تو کس و با یه حرکت نشست رو کیر بابا و یک جیغی زد که گفتم مهسا که مهساس فکر کنم همسایه ها هم بیدار شدن .
همونجوری خانومه ارم رو کیر بابا نشست و هیچ حرکتی نکرد . بابا هم خیلی بهش حال داده بود و همش میخواست تلمبه بزنه . میگفت چه کسی داری جان چقده داغه وای میخوام این کس و جر بدم توروخدا دستام رو باز کن میخوام جرت بدم مونا هم از شنیدن اینا حسابی حشری مشد و شرو میکرد به تلمبه زدن برا بابا . با یکی از دستاش خودش رو حمایل کرده بود رو بدن بابا و با اون یکی دستش کس رو میمالید و دائم اه میکشد . تو همین حین منم که دستم تو شرتم بود و داشتم حال کردن بابا رو میدیدم دیدم صدای در میاد . تعجب کردم این موقع کیه گفتم نکه همسایه ها باشن و اومدن ببینن چه خبره !! بابا اینا تو حسو حال بودن منم نمیخواستم حالشون گرفته بشه رفتم و یواش در و بستم و گفتم هرکی باشه خودم دست به سرشون میکنم . رفتم درو باز کردم و دیدم یه پسریه که اصلان نمیشناختمش . ولی به نظرم اومد یه جایی دیدمش . گفتم بفرمایین ؟ گفت ببخشین مامان من هنوز اینجاس ؟ گفتم مامان شما کی باشن ؟ گفت مونا . گفتم شما ؟ گفت میگم مامانم اینجاس و تو میگی شما ؟ گفتم شما پسرشی ؟ گفت عیبی داره ؟ من قرار بود تو ماشین منتظر باشم اما فکر کنم کارشون خیلی طول کشید منم حوصلم سر رفت . نمیدونستم چی بگم . گفتم خب ؟ گفت هیچی میشه اینجا منتظر بمونم تا کارشون تموم بشه آخه یکی دوتا از همسایه هاتون اومدن تو پارکینگ منم به مکافات دست به سرشون کردم . گفتم میل خودته میای تو بیا . اومد تو و گفت با اجازه . یه پسر بود با یک قیافه کاملا معمولی قد نسبتا کوتاه و هیکل ورزشکاری . از اینا که میرن پرورش اندام . …
گفت مامانم کجاست با سر اشاره کردم به سمت اتاق . دوباره پرسید خیلی وقته اون تو رفتن ؟ برام جالب بود که پسره مونا هم میدونست که مامانش برا چی اومده اینجا . گفتم ای یه نیم ساعتی میشه . داشتم فکر میکردم پسره مونا هم همون فکری رو کرده که منم کردم و اجازه دادم بابام سکس داشته باشه ؟ . که گفت میتونم بشینم ؟ و اومد بشینه جایی که من داشتم سکس بابا و مونا رو نگا میکردم که گفتم اونجا جای منه . گفت اختصاصیه یا نماش خوبه ؟ گفتم حالا . و رفتم دره اتاق رو دوباره باز کردم و نشستم سر جای قبلیم . پسره گفت اسم من مسعوده . گفتم منم مامانتم . گفت جان یعنی چی ؟ گفتم منم اسم مثل مامانت موناست . گفت ا چه جالب خوشبختم . گفتم باشه . که جا خورد ولی چیزی نگفت .تو اتاق رو که دید زدم دیدم بابا دستاش باز شده و لی پاهاش هنوز بسته است . و مونا هم برگشته روش سمت بابا و داره اینبار از روبرو به بابا کس میده . بابا هم سینه های مونا رو گرفته بود تو دستش و با اونا بازی میکرد . مونا هم دستاش رو گذاشته بود اطراف بابا و حسابی پایین بالا میرفت و کسش رو تا ته دور کیر بابا پایین بالا میکرد . هراز گاهی هم از بابا لب میگرفت و با زبونش صورت و گردن بابا رو لیس میزد .
مسعود گفت لذت بخشه ؟ گفتم چی ؟ گفت سکس بابات و یک خانوم رو ببینی ؟ گفتم زورت میاد تو هم بیا دادن مامانت رو ببین . اومد و کناره من نشست و اونم شروع کرد به دید زدن . بابا یه لحظه برگشت ببینه من در چه حالیم که مسود رو دید و اشاره کرد که این کیه ؟ منم اشاره کردم به مونا که بابا فهمید و یه لبخند زد و دوباره رفت تو حسه کردن مونا . یه لحظه سنگینی یه دست رو رو رونام حس کردم و خیسی گردنم رو .
دیدم مسعود با یه کیر راست کرده دست رو گذاشته روی رونام و با زبونشم گردنم رو داره لیس میزنه ….

نمیخواستم با کسی سکس داشته باشم اونم یه غریبه . اما صحنه های سکس بابام با مون واقعا منو دیوونه کرده بود . تو حال خودم نبودم یک چشمم به بابا بود و مونا که داشتن تو اتاق من روی تختم با هم حال میکردن و یک چشمم به مسعود که داشت خودشو برا سکس با من اماده میکرد . اختیارم دست خودم نبود صداهای تحریک کننده بابام که دائم داشت به مونا میگفت و اه کشیدن های مدام مونا که داشت حال میکرد و از کس دادنش لذت میبرد و کس خیس اب خودم همگی بهم میگفتند تو هم لذت ببر . سرم رو برگردوندم و لبام رو گذاشتم روی لبای مسعود شروع کردم به خوردن لباش اونم دستش رو گذاشت رو سینه هام و اونا رو میمالید . از چشماش شهوت میبارید و من زبونم تو دهنش اونم زبونم رو میمکید و هربار جای زبونام رو تو دهن عوض میکردیم . زبونش رو کرد تو دهنم و من به فکر کیر اونا میخوردم . زبونم رو توی دهنش میچرخوندم و اونم حسابی سینه هام رو میمالید .
دستش رو برد سمت شلوارکم و کرد داخل شرتم . کسم خیسه خیس بود و اونم دستش رو دور کسم مالش میداد . بلند شدم ایستادم و اونم ایستاد . همچنان لبامون رو هم بود و دست اونم توی شرت من و داشت کسم رو میمالید . من که دستام ازاد بود رفتم سمت لوارش و اونو باز کردم و اروم نشستم جلوش و کیرش رو از رو شرتش با صورتم لمس کردم . شرتش رو کشید پایین و کیرش رو که کاملا شق شده بود با دستش گرفت و اورد سمت صورتم . منم با یه دست کیرش رو گرفتم و بردمش توی دهنم . یکم خودشو عقب کشید اما دوباره سریع اومد جلو .
شروع کردم کیرش رو خوردن از سر کیرش میلیسیدم تا پایین کیرش . چه کیر باحالی داشت خیلی کوچیکتر از کیر بابا بود اما واقعا لذت بخش بود . کیرش رو کردم تو دهنم و حسابی براش ساک میزدم اونم دستش رو گرفته بود به کمرش و بیشتر کیرش رو میداد جلو تا کاملا تو دهنم بره . منم دستام رو گرفتم به پشتش جوری که هر دستم یکی از لمبرهای کونش رو گرفته بودم و خودم سرم رو فشار میدادم سمت کیرش تا حسابی بتونم طعم کیرش رو تو دهنم حس کنم .
تو همون حال یه نگاه به بابا اینا انداختم دیدم بابا کاملا خودش رو ازاذ کرده و اینبار اون به طور وحشیانه ای داره مونا رو میکنه . اونو خوابونده بود رو تخت و خودش پایین واستاده بود . پاهای مونا رو باز کرده بود و رفته بود بین پاهاش واستاده بود و کیرش رو میزد رو کس مونا و بعد محکم میزد تو کسش . دوباره در می اورد و همین حرکت رو چند بار تکرار کرد .
مسعود کاملا لباساش رو در اورد و منو بلند کرد تا منم لباسام رو در بیارم . شرت و شلوارکم رو خوده مسعود از پام در اورد و همونجا نشست جلوم منو تاپم رو دراوردم و سره مسعود رو دادم جلوی کسم تا اونم برام کسم رو بخوره . مسعود خیلی قشنگ رفت لای پاهام جوری که بدنش با من زاویه نود درجه داشت و یکی از دستاش رو برد پشتم و با انگشت با کونم ور میرفت وبا اون یکی رون پامو گرفته بود . شروع کرد کسم رو بخور خیلی باحال این کارو میکرد . زبونش رو دوره کسم میچرخوند و بعد از پایینه کسم تا بالای کسم زبونش رو فرو میکرد داشتم از حال میرفتم . چه لذتی داشت وقتی با انگشت میکرد تو کونم و زبونش رو میرسوند لای کسم لذتش چند برابر میشد . مسعود دیونه شده بود و منم دائم اه میکشید و هی میگفتم بخور کسم رو بخور تروخا کسم رو بخور و اون دیوونه وار تر زبونش رو میکشید لای کسم و از اونطرف هم انگشتش رو میکرد توی کونم . از جلوم بلند شد و ایستاد . منم دستام رو حلقه کرم دوره گردنش و دوباره لبامون روی هم قفل شد . اونم کیرش رو گذاشت لای پام . بهم گفت اوپنی ؟ گفتم نه . گفت حیف شد .و همونجوری کیرش رو هل داد لای پاهام منم پاهام رو به هم چسبوندم تا حسابی حسش کنم . مسعود هم دستاش رو دور کمرم قفل کرد و با کونم ور میرفت . سینه هام روی سینه هاش جفت شده بود و اونم کیرش رو با سرعت بین پاهام عقب و جلو میکرد . کیرش روی کسم بود و چوچوله هام زده بود بیرون تا الان اینقدر ندیده بودم که بیرون بزنن . کیرش دقیقا از لای کسم رد میشد و حسابی اونو تحریک میکرد . یه لحظه بی حس شدم و حس کردم خالی شدم . مسعود هم فهمید که من ارضا شدم . ایستاد و شروع کرد گردنم رو لیس بزنه تا من حالم بهتر بشه . من که نمیتونستم رو پام واستم نشستم رو مبل و مسعود هم اومد دو زانو رو مبل نشست جوری که میرش روبروی دهنم بود . کیرش رو چند مرتبه زد به صورتم منم دهنم رو باز کردم تا براش ساک بزنم تا اونم ابش بیاد . کیرش قرمز قرمز شده بود و خودشم خیلی عرق کرده بود . گفت ابم رو کجات بریزم گفت توی دهنم خالیش کن . اونم سرم رو محکم گرفت و میزد روی کیرش چند باری اینکارو کرد تا الش اومد . وای چقدره از این لحظه خوشم می اومد اون همش میگفت اه بخور همه ابم رو بخور جووون ابم داره میاد دارم میریزم توی دهنت . جاااان .
منم همه ابش رو بعد اینکه اومد بیرون دادم و ریختمش رو کیرش و دوباره کیرش رو میخوردم تا ابش برگرده تو دهنم . اونم نشت و دوباره لبام رو خورد و از اب خودش هم میکرد تو دهنش و میخورد . بعد بیحال افتاد کنارم و سرش رو گذاشت رو پاهام . منم سرم رو اوردم پایین و اون ده گوشم گفت ممنون . تو همین حالا بودم که یاد بابا اینا افتادم . دیدم اونا هم کارشون تموم شده و انگار بابا تازه ابش اومده بود اخه دراز کشیده بود و مونا هم نشسته بود جلوی کیرش و داشت براش ساک میزد . و اب ریخته شده دوره کیره بابا رو میخوره . بابا هم مثل اینکه تازه یادش به ماها افتاده بود یه نگا به من کرد و دید موضو از چه قراره یه خنده تحویلم داد . ساعت حدود 4 صبح شده بود . بابام گفت مونا جون بیا بریم حمام خودتو تمیز کن . گفتم باشه . اون مونا هم گفت مسعود تو هم بیا باهاشون بریم حمام . اونم بلند شد و رفتیم حمام .
توی حمام مسعود به مامانش گفت خوش گذشت مونا گفت به شما که بیشتر خوش گذشته مثل اینکه . من خندیدم بابام گفت مونا بابایی بیا پیشه من ببینم . رفتم کناره بابا روی سنگ حمام نشستم و بابا یه بوس به لبام کرد . مونا خانم هم رفت داخل وان نشست و اب رو روخودش باز کرد و به مسعود گفت مسعودم بیا تو هم پیشه مامانیت . مسعود رفت داخل وان نشست و جوری که کیرش روی کس مامانش می افتاد رفت سمتش و مامانش رو بوسید . بابا گفت مونا جون از دست بابایی که ناراحت نیستی ؟ گفتم شما چی ؟ بابا گفت میدونی اگه فردا مهسا اینا رو بشنوه چه بلایی سرمون میاره ؟ گفتم قرار نیست چیزی بفهمه هاا . بابا خندید و گفت باشه دختره گلم . مسعودم که اینا رو شنید گفت اما مامان من به بابا میگم تو به این اقاهه کس دادی . مامانش گفت منم بهش میگم که توهم یواشکیش میای و کس مامانیت رو میکنی . اونم گفت قربون کس مامان جونم برم . شروع کرد سینه های مونا رو بخوره . مونا گفت چیه سیر نشدی مگه ؟ گفتش نه کس بهم نداد . مونا خندید گفت خودم مگه مردم . کسش رو داد بالا . مسعود هم کیرش دوباره راست شده بود جوری که پاهاش میرفت زیر مونا و کیرش دقیقا جولی کس مامانش میرسید نشست توی وان . مامانش هم صورتش رو اورد جلو و شروع کردند لبای هم رو بخورن . مسعود سینه های مامانش رو میمالید و ازش لب میگرفت . بعد سره کیرش رو گرفت و کرد داخل کس مامانیش مامانش هم که تازه از کس داده بود کسش کاملا بازه باز شده بود و راحت کیره مسعود رو داخلش جا داد . مسعود دستاش رو حمایل خودش گذاشت پشت سرش و کیرش رو تو کس مامانیش عقب و جلو میکرد . من یه نگاه به بابا انداختم و کیرش رو گرفتم توی دستم و باهاش بازی میکردم اونم که از دیدن دوباره صحنه های سکس مسعود و مامانش داشت راست میرد خودش رو کاملا در اختیار من قرار داد . منم دولا شدم و کیر بابا رو کردم تو دهنم و حسابی براش ساک زدم . مسعود بلند شد و به مامانش گفت برگرد و دولا شو میخوام از عقب بکنم تو کست . بابا هم که حسابی کیرش راست شده بود منو برگردوند و کمرم رو داد پایین و پشت سرم خم شد و از عقی کسم رو میلیسید و سوراخ کونم رو هم زبون میزد . مسعود کیرش رو گرفت و از پشت سر داخل کس مامانش کرد و کونه مامانش رو گرفت و هرباری یک چک میزد تو لمبر های کون مامانیش . بابا هم سره کیرش رو گرفت و برد سمت کونه من . من حسابی حشری شده بود و هی کونم رو میدادم عقب تا زودتر به کیر بابا برخورد کنه . بابا گفت بکنم ؟ گفت بابا تروخدا زود باش دارم میمیرم . زودباش منو بکن من کیرت رو میخوام . مسعود یه نگاه به من کرد و دید دارم از شهوت میمیرم اونم حشری تر شد و کیرش را محکم میزد تو کس مامانش . کون مونا در اثر تلمبه زدنای مسعود حسابی موج بر میداشت و بابا هم که نگاش به اونا بود کیرش رو اروم کرد تو کونم . دوباره همون سوزش اومد سراغم اما اینبار خیلی کمتر بود منم برا اینکه دردش کمتر بشه با دستام کونم رو برا بابا باز کردم تا راحت تر بتونه منو بکنه . بابا سره کیرش رو کرد تو کونم و یواش یواش شرو کرد تلمبه زدن . میرش تا نصفه رفته بود تو کونم و من داشتم با کم ور میرفتم و اونو میمالیدم . بابا گفت بسه ؟ گفتم نه بابا جرم بده مبخوام باباییم جرم بده . انگار بابا حشری تر میشد با این حرفا چون دوباره شروع کرد سریع تلمبه زدن . مسعود کیرش رو از کس مامانش دراورد و چند تا ضربه به کس مامانش زد مونا هم تو خودش میپیچید و هی عقب جلو میرفت . مسعود هم گفت مامانی میخوام بکنم تو کونت اجازه هست . مونا هم گفت اره عزیزم کونه مامانیتم جر بده . مامانت رو هم از کون بکنش . جون این کیره پسرمه که میخواد بره تو مونه من جووون . بابا حسابی کیرش رو کرده بود تو کون من و داشت تلمبه میزد . گفت مونا جونم میخوای ابم رو برات بیارم گفتم اره بابا برام ابه کیت رو بیار بریز تو کونم . ابت رو میخوام . جون برا دخترت ابت رو بیار دارم میمیرم. میخوام جر بخورم . مسعود کیرش تو کون مونا بود و داشت تلمبه میزد . حرکتش رو خیلی سریع کرده بود و کیرش رو محکم میزد تو کون مونا . جوری که تخم هاش میخورد دمه کس مامانش . بابا ابش اومد و کون منو محکم کشید سمت کیرش تا ابش رو توش خالی کنه . با حرکت اخرش حسابی کون من جر خورده بود . داشتم لذت داغی ابه کیره بابا رو تو کونم حس میردم . بابا با یه حالت خیلی سکسی اه میکشید و ابش رو تو کونم خالی میکرد . با ارضا شدن بابایی مسعود هم ارضا شده بود و کبرش رو از کون مامانیش دراورد و ریخت رو کونه مونا . و با دست از ته کیرش تمام الش رو خارج میکرد. مونا هم با دستش اب مسعود رو رو بدنش میمالید . بابا بلند شد از روم و اومد بوشم کرد و گفت تو بهترین دختر دنیایی با هیچی عوضت نمیکنم دوستت دارم . مسعود هم بلند شد و از مامانش چند تا بوش گرفت و خودمون رو شستیم و من اومدم بیرون و رفتم لباس پوشیدم . مسعود و مونا هم بعد اومند و بابایی هم پشت سرشون .
من گفتم خسته ام میرم بخوابم . به همشون شب بخیر گفتم و اومد تو اتاقم . بوی سکس و شهوت از اتاقم می بارید و همین خوابم رو برام لذت بخش تر کرد . خوابم برد . نمیدونم چند ساعت خوابیده بودم اما وقتی بیدار شدم دیدم هیچ خبری نیست و همه چی خیلی عادی شده بود خبری از مسعود و مامانش هم نبود . بابا هم رو تختش دراز کشیده بود و مهسا هم توی پذیرایی جلوی ماهواره و طبق معمول کانال سکس .

بعداز اون روزی که نزاشتیم مهسا بویی از جریان ببره . تا قیل از اینکه مامان بیاد چند مرتبه ای با بابایی میخوابیدیم و واقعا جزو روزای قشنگ زندگیم بودند . لذت بردن از سکس اونم با پدرم و خواهرم . پنجشنبه شد و قرار بود بریم مامان رو از فرودگاه بیاریم . سه نفری راه افتادیم سمت فرودگاه و توی راه هم طی کردیم که رفتارها کاملا طبیعی باشه تا یه موقه مامان بویی از ماجرا نبره و توی فرصت مناسب تر بتونیم نقشه های بعدی رو اجرا کنیم یعنی مامان رو بفرستیم به مسافرتهای اجباری تا بتونیم راحت توی خونه با هم باشیم .
بهاستقبال مامان با یه دسته گل رفتیم و حسابی ماچ و روبوسی کردیم و اومدیم خونه . مامان خیلی تغییر کرده بود هم ارایشی که کرده بود هم طرز لباس پوشیدنش . بهش گفتم مامان چی شده نو نوار کردی رفتی اونجا چشم ما رو دور دیدی هرچیزی که خواستی خربد کردی و حسابی هم فکر کنم خوش گذشته باشه بهت ؟ گفت اره عزیزم اونجا همچین یکمکی راحت بودیم نه کسی مارو میشناخت نه کسی مزاحم ادم میشد هرجوری میگشت ماهم دلی از عزا دراوردیم اما دوباره اینجا روز از نو روزی از نو . خلاصه کلی با ذوق و شوق از اونجا و دوستاش که کجاها رفتن و چیا خرید کردن و کلی حرف دیگه واسمون تعریف کرد . بابا هم که اصلا انگار نه انگار مثل روزای قبل با ما رفتار میکرد جوری که خوده ما هم باورمون شده بود توی خونه هیچ خبری نبوده .
خلاصه جریان گذشت و شب شد و همه میخواستن استراحت کنن . رفتم پیش بابا تو اشپزخونه و گفتم بابا میشه من شما رو با مامانی ببینم ؟ گفت چی ؟؟؟ یعنی چی ؟ گفتم همونجوری که مهسا با هم خوابیدن شما رو دیده منم میخوام از نزدیک ببینم خواهش میکنم !!! بابا گفت اخه . گفتم بابا … گفتش باشه چیکار کنیم دیگه همین دوتا دخترو داریم و هرچی هم داریم ماله شماهاست دیگه باشه امشب میخوام بعد از چند وقت یه دلی از مامانتون سیر کنم . حسابی بهش حال بدم بنده خدا نمیدونه که من اینجا با کوچولوهاش هر شب تو رختخواب بودیم و اونم اونجا تو کفه شوهرجونش . شب … همین که اومد حرفشو بزنه مامان که رفته بود حمام اومد و گفت شب چی ؟ بابا گفت هیچی شب به بچه ها گفتم زود بخوابن مامانشون از راه اومده خسته است مزاحممون نشین . مامان گفت مزاحممون نه مزاحمم نشن . بابا گفت اخه منم خسته ام میخوام زود استراحت کنم و این و یه جوره بدی گفت منم خودم و زدم به کوچه علی چپ و گفتم اره مامان این چند وقته خیلی اذیت بابا کردیم امشب زود میخوابیم شما هم راحت باشین . و گفتم من رفتم بخوابیم . از اشپزخونه اومدم بیرون اما نرفتم تو اتاقم و موندم پشت دیواره اشپزخونه ببینم چی بهم میگن . مامان گفت عزیزم چیه چند وقت از خانوم جونت دور بودی هوسش رو کردی ؟ دوست داری امشب با هم بخوابیم ؟ بابا گفت اره قربونت برم و صدای ماچ و لب و ایناشون بلند شد منم حسابی خوشحال شدم که امشب میتونم سکس مامانم رو با بابایی ببینم . رفتم توی اتاقم و مثلا خوابیدم . مهسا اومد بالای سرم و گفت چته چرا خوابیدی زوده که گفتم توهم بیا همینجا بخواب اونور امشب خبراییه نمیخوام اونجا باشی و فضولی کنی . مهسا گفت نمیخوام میخوام ببینم اخه خیلی باحاله . گفتم غلط میکنی میخوابی پیش خودم و خلاصه به هزار مکافات خوابودندمش پیش خودم . روی تخت بودیم و لامپها همه خاموش شد . مامان و بابا اومدن پیشمون و شب بخیر گفت بابا هم یه چشمکی زد و گفت ما هم رفتیم بخوابیییییییم . خیلی باحال کشش میداد حرفاشو . یه جوری که شهوت رو میشد از تو صداش خوند . مامان هم هلش داد گفت برو اذیتشون نکن بزار بخوابن . شب بخیر . شب بخیر
توی تخت مهسا خودش رو رسوند بهم و گفت مونا خیلی خوب بود این چند روزی برا من برا تو چی ؟ گفتم ای بدک نبود گفت تو غلط کردی خیلی هم حال کردی . دیدی چیزی رو که نچشیده بودی بهت چشوندم . گفتم تو خیلی بدجنسی اما خب منم زیاد ضرر نکردم اما تو شاید ضرر کرده باشی . هرچی بهم گفت بهش نگفتم جریان از چه قراره . خلاصه با همین حرفها و یاداوری بعضی لحظه های سکس با بابا میخندیدیم و کم کم مهسا خوابش برد خیلی طول کشید اما مگه میخوابید . وقتی خیالم راحت شد بلند شدم رفتم سمت دستشویی که مثلا به بهانه دستشویی برم ببینم چه خبره . دیدم لامپ اتاقشون روشن شد منم سربع رفتم دمه دره دسشتویی واستادم که اگه کسی اومد بیرون %

سکس خانوادگی ما

ژانویه 18, 2008

ين داستان كاملا» تخيلي بوده و صرفا» جهت سرگرمي خواننده نوشته شده است .
سلام ، چند وقتيه با خودم كلنجار ميرم كه بنويسم يا ننويسم . راستش حيفم اومد كه اين داستانو واستون تعريف نكنم . اونم يه داستان سكس خانوادگي . داستان كه ميگم منظورم اين نيست كه واقعيت نداره چون واقعيت يا عدم واقعيت اين موضوع گردن نويسنده است .اسمم شهرامه 17 سالمه يه خواهر دارم 3 سال از من بزرگتره كه اسمش شراره است و مامانم شهين يه زن خوشگل و خوش بر و رو 39 ساله و بابام كه واقعا ميگم بچه ها اونو بجاي برادر بزرگه من ميدونن بزنم به تخته جوون مونده 40 سالشه و اسمش كامرانه وضعيت مايمونم كه عاليه بابا بزرگم اونقدر مال و منال واسم گذاشته مثل باغ ، ويلا ، ملك كه ديگه حد و حساب نداره .به هر حال اين جريان از سال 1385 موقعي كه سخت در تلاش بودم تا راهي واسه ورود به دانشگاه پيدا كنم شروع شد ، دير وقت بود از مهموني بر ميگشتم كه اصلا خوشم نميومد برم ، ولي به اجبار پدر و مادرم رفتم خسته و كوفته بعد از كمي صحبت در مورد نحوه برگزاري مهموني و كيفيت اون بحث كرديم و خستگي در كرديم و آماده يه خواب درست و حسابي شديم چون فردا جمعه بود و همگي خونه ميمونديم و استراحت ميكرديم . رفتم توي اتاق خوابم و لباسمو عوض كردم و رفتم روي تخت خوابم كه بخوابم ، راستش نيم ساعتي خودمو چپ و راست كردم ولي بيخوابي مثل هميشه كه دلهره و دلشوره كنكور بود ول كنم نبود اين اواخر چون توي درس خوندن خيلي به خودم فشار آورده بودم و همش تو فكر اين بودم كه قبول ميشم يا نه اين بي خوابي گريبان گيرم شده بود .از تخت پايين اومدم و رفتم پاي كامپيوتر و سيستمو روشن كردم و كانكتو برقرار كردم و چرخي توي آيديهاي ياهو مسنجر زدمو كمي هم سايتهاي ايراني روگشتم تا شايد خستگي سراغم بياد و خوابم ببره ولي نشد كه نشد . بلند شدم سيستمو خاموش كردم و خيلي آروم از اتاقم بيرون رفتم كه سر و صدا ايجاد نكنم تا ديگران رو بيخواب نكنم و رفتم دستشويي توي مسير دستشويي كه رفتم سر و صدايي از اتاق شراره شنيدم مثل اينكه كسي خواب بد ببينه و توي خواب ناله كنه ولي بي توجه رد شدم و رفتم دستشويي و رفع حاجت كردم وقتي برگشتم به سمت اتاقم اين صداها شديدتر شده بود حقيقتا ترسيدم توي خواب بلايي سرش بياد اين بود كه تصميم گرفتم برم و اونو خيلي آروم بيدار كنم يا حداقل كمي تكونش بدم تا بلكه از اين حالت در بياد درب اتاقش چفت نشده بود بلكه روي هم گذاشته بود آروم در رو به سمت داخل هل دادم … خداي من چي ميديدم ، غير قابل باور … اصلا شوكه شدم انگار برق 220 ولت بهم وصل كردن توي اون تاريكي چشمام بهم دروغ نميگفتن آره يه نفر وسط پاهاي شراره بود و داشت حسابي از خجالت كوسش در مي اومد و ناله هاي شراره واسه بدخوابي و اينجور چيزا نبوده بلكه از روي لذت بود توي همين افكار بودم كه اون مرد سرشو آورد بالا انگار كوهي روي سرم خراب شده بود پدرمو ديدم كه وسط پاي دخترش با لذت تموم داشتن با هم حال ميكردن . شراره از بابا خواهش ميكرد كه كيرشو بكنه توي كوسش ولي بابا بهش ميگفت تو هنوز دختري نميشه بايد فعلا از كون باهات حال كنم . سرم گيج رفت زانوهام داشت سست ميشد ديگه توانايي سرپا ايستادنو نداشتم ضعف عجيبي تموم بدنمو فرا گرفت و ………..
وقتي بهوش اومدم ديدم تو اتاق بابا اينا هستم و مامانم بالاي سرم نگرانه و دائما قربون صدقم ميره ، نميدونستم چه اتفاقي افتاه اومدم بلند بشم كه مامانم نذاشت و گفت چيزي نيست كمي سرگيجه داشتي استراحت كن تا حالت بهتر بشه ، گفتم مامان من چيزيو ديدم كه ……. مامان نذاشت ادامه بدم گفت همه چيزو ميدونم حالت كه بهتر شد خودم از خجالت پسرم در ميام ، نميدونم منظورش چي بود ولي خيلي با تنازي اين جمله رو ادا كرد
از قيافش شهوت ميباريد خيلي احساس بدي بهم دست داد چرا اينا اينجورين خدايا چي شده ….. نيم ساعت از اين جريان گذشت يه صداهايي رو از توي حال ميشنديم مثل اينكه چند نفر با هم جر و بحث ميكردند ، با هر جون كندني بود خودمو به پشت درب اتاق رسوندم و از لاي در بيرونو نگاه كردم روي مبلي كه روبروي اتاق بود بابا نشسته بود و خواهرم هم لخت روي پاهاش نشسته بود و با موهاي بابا بازي ميكرد و پشت به اتاق مامانم نشسته بود و ميگفت مرد حسابي مگه نگفتم سكستونو بذارين واسه دم دماي صبح كه همه مست خوابن ، تازه تو سر شبي دو بار منو كردي چه كمري داري كه بازم رفتي سراغ دخترم ؟ كه بابا يهو گفت خانم من نرفتم سراغش شراره جون اومد گفت تا نياي نميخوابم بهش گفتم من دوبار با مامانت حال كردم گفت تا منو ارضا نكني نميزارم بخوابي منم مجبور شدم برم سراغش چه ميدونستم شهرام خواب نيست تازه همش بهش ميگفتم آخ و اوختو كم كن ولي گوش نميكرد كه يهو شراره پريد وسط حرفش و گفت مامان الان 4 روزه كه منو ارضا نكرده بود شما هم كه گفتي چون ديگه بابا منو ارضا ميكنه باهات كار ندارم پس تكليف من چي بود خوب منم داشتم به اوج لذت ميرسيدم واسه همين هيچي حاليم نميشد … يدفعه مامان گفت خوب حالا لطف كنيد يكي از شما هم بيايد اين افتضاحي كه ببار آوردين رو جمعش كنه ، بابا يه نگاهي به شراره كرد شراره هم مامان و بابا رو يه نگاهي كرد و گفت چرا منو نگاه ميكنيد خوب خيلي بهم فشار اومده بود نميتونستم اونهمه لذتو تو خودم خفه كنم بابا هم خيلي قشنگتر از هميشه كوسمو واسم ميخورد … خيلي خوب باشه حالا كه همه تقصيرها گردن منه باشه من حاضرم ولي اگه زير بار نرفت و سر و صدا كرد چي ؟ اونوقت بيشتر گندش در مياد . مامان گفت دختر مثل همون دفعه اول كه دل منو بردي با وجودي كه يه زن بودم عاشقت شدم همون كار رو هم با شهرام بكن تو كه بلدي مارمولك ……….. آروم درو رو هم گذاشتم و برگشتم توي تخت خواب و رفتم تو فكر كه خدايا اينا همش خوابو خياله يا واقعيته ، اينجا توي اين خونه چه اتفاقي داره مي افته چي شده هر كي به هركيه روابط پدر و فرزندي با زناشويي جاشون عوض شده ، خدايا چه ميبينم و چه ميشنوم راستش يه جورايي ته دلم خوشحال بودم كه با خواهرم قراره سكس كنم تا دلمو بدست بيارن اونم خواهري كه تا حالا جز بابام كسي اونو تو آغوش نكشيده و تمومه جووناي محل آرزوي اينو دارن كه به وصالش دست پيدا كنن . اما مامانو ترجيح ميدادم ديگه خوب يا بد بودن عمل اونا از ذهنم كنار رفته بود شيطان كار خودش رو خوب بلد بود واسه همين با يه طناب پوسيده كه دور گردن من انداخت راحت منو به سمت خودش كشوند . تازه دم در آوردمو خوب و بد هم ميكردم كه نه اگه اينيكي باشه و اون يكي نباشه بهتره . آره توي همين افكار بودم كه خواهرم از درب اتاق اومد داخل و با سلام كردن اومد كنارم روي تخت نشست يه تاپ صورتي با يه شلوارك چسبون پوشيده بود نه سوتين و نه شورت نپوشيده بود معلوم بود لخت لخت و آماده واسه كون دادنه . با توجه به اينكه ميدونستم واسه چي اومده پيشم ، بوي تنش منو وسوسه ميكرد هنوز جواب سلامشو نداده بودم و بر و بر داشتم نگاش ميكردم كه به آرومي گفت داداشيه من باهام قهره ولي لازمه اينو بدوني كه من سكسمو اول با تو شروع كردم بدون اينكه متوجه بشي چون هيچ كسي رو به اندازه تو دوست نداشتم و ندارم و نخواهم داشت . ميخواي بهت ثابت كنم ، كه من گفتم چطوري ميخواي ثابت كني ، گفت اولا دودولت يه كمي به سمت راست وقتي بلندش كني كج ميشه و دوم اينكه روي بيضي سمت چپت يه خال سياه بزرگه ، گفتم تو اينا رو از كجا ميدوني گفت يك سال پيش علاقم بهت شديد شد تا سر حد مرگ تو رو دوست داشتم ولي نميدونستم چه جوري اينو بهت بگم آخه تموم فكر و ذكرت درس و مشقت بود و هيچ علاقه اي به داشتن دوست دختر از خودت بروز نميدادي واسه همين تصميم گرفتم شبها بيام سراغت و باهات حال كنم . خلاصه بعد از چند بار كه باهات اينكارو ميكردم يه شب مامان موقع انجام اينكار منو ديد و از اون به بعد ديگه …….. گفتم ديگه چي كه گفت بعدا همه چيز رو واست تعريف ميكنم اگه بهم اجازه بدي ميخوام الان همه چيزو تلافي كنم و بعد از اينهمه مدت به عشقم برسم و منتظر اجازه من نموند و لباشو قفل كرد روي لبام ، ديگه هيچي نفهميدم كيرم مثل يه شمشير سيخ شد و شهوت از ارتفاع سرم هم بالاتر رفته بود ، منم با لبام جوابشو دادم و دستم سر خورد و رفت زير تاپش و سينه هاشو گرفتم و مالوندم و اونو كشيدم روي خودم و حدود 10 دقيقه فقط لباشو خوردمو سينه هاشو مالوندم با لبام آروم تموم نقاط صورتشو بوسيدم باتماسهاي كوتاه لبم با پوستش داشت ديوونه ميشد زياد فيلمهاي نيمه نگاه ميكرد عليرغم اينكه اهل درس و مشق بودم ولي با دوستام كه تنها ميشديم اجازه نميدادم فيلم سوپر نگاه كنن چون ازوحشي بازي كه موقع كردن نشون ميداد بدم ميومد آخه زن از جنس ظريفه و بايد خيلي ظريف باهاش حال كرد باديدن فيلمهاي نيمه اونم از نوع داستانيش طعم يه حال خوب و ظريف رو ميچشيديم . خلاصه با تماسهاي ظريف و آروم لبام با پوست صورت و گردنش و با زدن نوك زبون بروي نوك سينه هاش و ليسيدن دور نوك سينه هاش حسابي حشرشو بالا بردم تا حدي كه مثل ديوونه ها افتاد بجون لباسام و تموم پاره پورشون كرد و از تنم درشون آورد حتي شرتمو هم از پاهام تو يه چشم به هم زدن كشيد بيرون از شدت شهوت لباش خشك شده بود از خودم بدتر اون بود كه ديگه حتي چشماشو هم نميتونست كامل باز كنه هر دومون حشري شده بوديم به آرومي و تنازي خاصي تاپشو درآوردم و با دندونام شلواركشو كشيدم پايين البته با كمك دستاي خودش چون خيلي كم طاقت شده بود . خدايا چي ميديدم مثل يه تيكه جواهر ميدرخشيد مثل بلورصاف و تميز وسط پاهاي خوشگلش خودنمايي ميكردكوس به اين خوشگلي تو تموم فيلمهايي كه تا حالا ديده بودم به چشمم نخورده بود آروم با نوك بيني روي كوسش ماليدم و با لبام از كوسش لب گرفتم كه با صدايي كه انگار از ته چاه ميومد به آرومي ناله كرد تو همين حين به آرومي زبونمو بكار گرفتم و روي كوسشو خيلي نرم ليسيدم و بوييدمش عجب نرم بود و خوشبو با دو انگشتم چاك زيباي كوسشو از هم باز كردم و توشو واسه اولين بار تو زندگيم كه از نزديك كوس ميديدم نگاه كردم صورتي خوشرنگ ولي كاملا ليز و خيس بود آروم اون داخلو ليس زدم ، فرصتو ازم گرفت و سريع بصورت 69 شد و كيرمو كه از شدت لذت به سر حد انفجار رسيده بود توي دهانش برد و اونو بلعيد باورم نميشد چقدر استادانه اينكارو كرد احساس كردم كيرم وارد يه كوس شده نه دهان … احساس كردم توي دهانش خبري از دندان نبود و كيرم بين چند تا تيكه گوشت گرم و نرم عقب و جلو ميشد اونقدر اون تو كيرمو چرخوند و مكيد كه اختيارمو كاملا از دست داده بودم تا اومدم به خودم بجنبم آبم با شدت فوران زد توي دهانش ، اومدم معذرت بخوام كه ديدم تازه مك زدناش شروع شده و با تمام قدرتش سوراخ كيرمو مك ميزنه تا آخرين قطرشو خورد و بعد مثل جنازه افتادم به كناري يه مرتبه به خودم اومدم و برگشتم سمتش ديدم داره با كوسش ور ميره منم سريع رفتم وسط پاهاي خوش تراشش كه از شيشه هم ظريفتر بودن و به آرومي با زبونم با كوسش ور ميرفتم و چوچولشو با نوك لبام ميمكيدم و ليس ميزدم بعداز چند بار كه اينكار رو كردم جيغي كشيد و با گفتن واييييييييييي مامان جون بدنش به رعشه افتاد و بيحال شد..

يلي آروم به يه كنار از تخت خزيدم و در عبور آني زمان به وقايع اتفاق افتاده فكر كردم ، چرا – براي چي – چور و چي شد و …… و خيلي از سئوالات ديگه كه همگي توي يك آني از زمان توي مغزم رد شد اما همه رو به كناري ريختم و به لذتي كه برده بودم تازه با چه كسي اين لذتو برده بودم خواهر زيبا و خوش اندام و سكسيم ، ساعت از 3 بامداد هم گذشته بود ، آره بهترين لحظه عمرم بود باورم نميشد كه الان لخت و بي حال كنار من روي تخت دراز كشيده به آرومي با نوك انگشتان دستم از زير گردن تا نوك سينه هاي بلوريش كشيدم چقدر اين پوست نرم بود لبانمو روي لبانش گذاشتم ، چشماش كه بسته بود خيلي آهسته و با تنازي و لوندي خاص خودش كه همه رومقهور خودش ميكرد باز كرد و آهسته در گوشش بهش گفتمشراره خيلي ممنونم به اندازه تموم دنيا دوست دارم ، اونم در جوابم گفت منم همينطور ولي شهرام …… گفتم چيه عزيزم حرفتو بزن ، گفت شهرام چرا اينقدر دير به احساس همديگه پي برديم احساس من نسبت به تو ، مامان نسبت به من يا حتي بابا نسبت به من . در صورتيكه ميتونستيم خيلي زودتر از اينها از سكس با هم لذت ببريم چرا اجازه بديم غريبه ها از ما استفاده كنند كه من پريدم وسط حرفش و گفت راستي اينهمه اتفاقات از كي شروع شد ؟ گفت فردا بعد از ظهر بابا و مامان دعوتن خونه يكي از همكاراي بابا يه سكس پارتي توپه البته مامان واسم از اين سكس پارتيها كه ميرن وقتي برميگرده تعريف ميكنه كه چه اتفاقاتي اون تو افتاده . وقتيكه رفتن ميشينم و همه چيو واست تعريف ميكنم ولي ايندفعه بايستي داداشيه خوشكلمو دوماد كنم خودمم عروس بشم باشه ؟ منم قبول كردم نميدونستم منظورش چيه . از اتاقم ميخواست بيرون بره كه دستشو گرفتم و گفتم راجع به سكسمون به بابا اينا هم ميگي گفت اي بابا اونا خودشون منو فرستادند بيام تا بلكه دلتو بدست بيارم گفتمش ميدونم قبل از اينكه بياي از لاي در همه چيزو شنيدم ولي منظورم اينه كه بگو با هم سكس نكرديم چون خجالت ميكشم ، شراره گفت مامان خودش لاي در بود تو حواست نبودولي من ديدمش كه خوشحال و خندون از پيروزيشون از لاي در رفت توي حال كنار بابا نشست . بيخيال الان كه برم مامان مياد پيشت اگه دوست داشتي ميتوني باهاش سكس كني از خداشه آخه همون شبي كه مچ منو گرفت كه داشتم كيرتو توي خواب ليس ميزدم كيرتو ديد و گفت با اينكه يه پسر بچه است ولي تا سال ديگه از كير باباش بزرگتر ميشه كاش براي يكبار اونو توي تن و بدنم حس ميكردم و شراره از اتاق بيرون رفت چيزي نگذشت كه مامان اومد خودمو زدم به خواب اومد بالاي سرم و با موهام بازي ميكردو همش قربون صدقم ميرفت با حرفهايي كه از شراره شنيدم راجع به مامان ديگه با ديد ديگري بهش نگاه ميكردم راستش دستش كه بهم خورد كيرم بلند شد و شهوت تموم وجودمو فرا گرفت . اونقدر با موهام و لاله گوشمو و دور گردنم بازي كرد كه ديگه نتونستم خودمو نگهدارم و وانمود كردم كه دارم از خواب بيدار ميشم يه مرتبه مامان گفت خدا مرگم بده بچمو از خواب بيدار كردم و منگفتم عيبي نداره مامان تا تو كنارم هستي آرامش دارم خواب واسه چي ؟ مامان گفت منظورت اينه كه من كنارت بخوابم ؟ گفتم آره مامان مثل بچگي هام ميخوام توي بغلت بخوابم ، مامان گفت الهي قربون پسر گلم برم چشم ميام پيشت ميخوابم و اينو گفت و اومد زير پتو كنارم خوابيد . گفتم مامان در اتاق باز مونده نمي بنديش چراغ روهم لطفا خاموش كن تا راحت بخوابيم . مامان هم بلند شد رفت در و بست و چراغ رو هم خاموش كرد اما اومدنش زير پتو كمي طول كشيد ولي بلاخره اومد ، خيلي ميترسيدم ولي حرفهاي شراره مدام توي ذهنم تداعي پيدا ميكرد و اين باعث ميشد تا جراتم بيشتر بشه آروم خودمو بهش نزديك كردم ، خداي من بدنم وقتي به بدنش خورد ديدم مامان لخت لخت شده و اومده زير پتو توي همين افكار بودم كه مامان به پهلو غلطيد و منو سفت توي بغلش گرفت و گفت شهرام گلم ميخواي با همين لباسها بخوابي ، گفتم مامان پس چكار كنم گفت خودم واسه عزيز دلم درشون ميارم و منتظر جواب من نمود و شروع كرداول زير پيراهنمو بعد هم شلواركمو در اورد فقط شورتم پام مونده بود كه ديدم دستش رفت سمت كش شورتم آروم دستشو گرفتم گفتم مامان چيكار ميكني چرا شورتمو ميخواي در بياري ؟ مامان گفت وقتي داشتم از اتاقت بيرون ميرفتم بهت گفتم كه از خجالتت در ميام درسته ؟ گفتم خوب كه چي ؟ گفت باباجونت كه شراره رو كرد تو هم بايد مامانو بكني ، ببين شهرام الان مدتيه آرزوي كيرت بدلم مونده از زماني كه شراره رو ديدم اون كير سفيد و خوش تراشتو ليس ميزد بهش حسوديم شد تازه الان هم كه اومد تو اتاقت ديدم كه با چه حرص و ولعي اونو خورد خوب منم حقي دارم تازه تو از توي شكم من بيرون اومده دوست دارم كيرتو بذاري توي همون جايي كه ازش اومدي بيرون و سريع بدون مقدمه رفت زير پتو و كيرمو از شورتم بيرون كشيد و شروع كردبه ليسيدن ومكيدن سر كيرم خدايا چه ميديدم ، پتور رو از روش كنار زدم و با حيرت و لذت وصف نشدني ساك زدن مامانو نگاه ميكردم احساس كردم تموم خوشيهاي دنيا الان توي كير من هستند دهان مامان از كوره هم داغتر بود آب دهانش گرم و سفت بود و فضايي آكنده از شهوت رو واسه سر كير من اون تو درست كرده بود . چون قبلا آبم اومده بود مطمئن بودم كه حالا حالاها آبم نمياد و مصمم شدم بيشترين لذتو از ساك زدن و حال كردن با مامان رو ببرم ، آروم دستمو بردم روي سينه هاش و با سينه هاش شروع كردم به نرمي بازي كردن بايد اين حقيقتو قبول ميكردم كه از فرصت پيش اومده بايد كمال استفاده رو برد نبايستي غفلت كرد دو لعبت ناز و خوشكل توي اين خونه تمام هم و غمشون اين بود كه از جوونيه من حداكثر استفاده رو ببرن و من هم از تن و بدن و حرارت شهوت اونا كمال استفاده رو ببرم واسه همين بيكار ننشستم و فوري سر و ته شده و رفتم تا اينكه چشممو به جمال مكان خروج خودم هنگام تولد روشن كنم .خداي من چقدر زيبا بود دور و برش رو لبه هاي گوشتي قهوه اي رنگ گرفته بود و خيلي هم پف كرده بود و چند قطره آب بي رنگ هم از اون بيرون زده بود با انگشتم روي اون آب كشيدم و اونو بو كردم ، با بوييدنش شهوتم تا جنون بالا رفت چه بوي خوشي ميداد و كمي هم لزج بود انگشتمو وارد دهانم كردم و ديگه لذتمو به اوج خودش رسوندم بقدري خوشمزه بود كه ديدم حيفه حروم بشه با زبونم تموم اون آب رو از دور كوسش ليس زدم و زبونمو وارد كوس مامان كردم كه باعث شد مامان خيلي آروم ناله كنه واييييييييييييييييييييي قربون پسر خوشگلم برم كه ميدونه مامانش از چي خوشش مياد بخور مامان همش مال توئه ديگه نميذارم كسي جز پسرم اون كوس تپل رو بليسه همش مال خودته بخور گلمي عزيزمي آخخخخخخخخ ديونم كردي مامان ، اين كلماتي بود كه مامانم موقع خوردن كوسش توسط من دائما تكرار ميكرد . بعد از كلي ساك زدن براي همديگه مامانم گفت شهرام جون نميخواي كيرتو بزاري توي كوسم آخه بدجوري هوس كيرتو كرده اين كوس من آفرين پسرم بيا منو بكن . منم معطل نكردم بلند شدم و رفتم وسط پاي مامان سر كيرمو آرومي وارد بهشت مامان كردم خدايا چه حس دلپذيري باورم نميشد كوس مامان بعد اين همه سال اينقدر روفرم مونده باشه به آرومي شروع كردم به تلمبه زدن و مامان هم با انگشتش چوچولشو مي مالوند داشتم از شدت لذت ميمردم سينه هاشو ليس زدم و لباشو توام با گاييدن كوسش ميمكيدم كه صداي مامان بلند شد ، شهرام بكن مامانتو بكن كه بلاخره به وصال كير خوش تراشت رسيدم و الان اونو توي كوسم حس ميكنم آيييييييييييييي خداي منننننننننننن چقدر كيپ شده توي كوسم ، من از شنيدن اين كلمات حشرم بيشتر ميشد و با حرص و ولع بيشتري تلمبه ميزدم بعد از چند دقيقه تلمبه زدن مامان با جيغ گفت شهرام محكمتر بزن دارم ميام منم شدت تلمبه هامو بيشتر كردم و مامان بعد از چند تا تكون خوردن بي حال شد و با لزج شدن درون كوس خوشگلش فهميدم ارضا شده منم شدت كارمو ادامه دادم تا احساس كردم آبم در حال فوران زدنه كه وقتي مامان فهميد پاهاشو دور كمرم حلقه كرد و نذاشت كيرمو در بيارم و آب داغم با فشار توي كوسش تخليه شد و منم كنارش به آرومي دراز كشيدم بدنم كاملا بي حس شده بود آرامش خاصي بهم دست داد و همونطور كنار مامانخوابم برد ساعت 11 ظهر بود كه با صداي شراره از خواب بيدار شدم وقتي چشمامو باز كردم ديدم كنارم نشسته و صورتمو بوسيد و بهم گفت كه مبارك باشه داداش خوشگلم دوماد شده و زن گرفته اونم چه زني ، مامان خوشگلشو گرفته مگه قرار نبود عروس شما من باشم ولي عيبي نداره من و مامان نداريم ولي دختريمو خودت بايد بزني باشه ، كمي به خودم اومدم ديدم بله من ومامان لخت مادر زاد كنار هم خوابمون برده بود و اونم اومد بالاي سرمو و مارو توي اون وضع ديده بود ، ميگن آب كه از سر گذشت چه يه وجب چه صد وجب . منم صورت ماهشو بوسيدم و لبام توي لباش براي چند لحظه قفل شد كه صداي بابا رو شنيدم كه به مامان ميگفت خانم جون پاشو يه غذايي آماده كن واسمون كه همگي حسابي گشنمونه بخصوص اين تازه وارد كه از ديشب تا حالا هر دو تونو حريف بوده و در ادامه گفت سلام بابا چطوري ديشب خوش گذشت ، بامن و من كردن و خجالت خواستم حرف بزنم كه ديدم خواهرم گفت بابا جون به خودتم كه بد نگذشت تا صبح منو داغون كردي حتي پلك هم نذاشتي روهم بزارم تا صبح كمرمو بريدي …. همگي با هم زديم زير خنده و بلنديم رفتيم واسه شستن دست و صورت صرف صبحانه يا بهتر بگم نهار . همگي لخت بوديم و مشغول خوردن صبحانه شديم ، صبحونه اي كه مامان و شراره تدارك ديده بودن ، نميدونيد چه لذتي داشت اينجوري خوردن صبحونه واقعا به تن هممون چسبيد ، همگي بعد از صبحانه اعتراف كردند بهترين صبحانه اي كه تا حالا خورده بودند امروز بود . رو كردم سمت بابا و مامان كه كنار هم نشسته بودند و گفتم چرا منو زودتر از اين توي بازيتون راه نداديد كه مامان يهو جواب داد عزيزم بابا نميزاشت ، اونم واسه خودش دليلهايي داشته كه شايد الان بتونه جوابتو بده . منم رو به بابا كردم گفتم بابا ميتونم ازت يه خواهش بكنم ، بابا گفت بگو عزيزم ، منم گفتم بابا جون اول از همه چي شد كه اين فكر يعني سكس خانوادگي به سرتون زد و دوم اينكه چرا تو اين يكسال به من چيزي نگفتيد . بابا گفت ببين شهرام جون بعد از گذشت اينهمه سال از زندگي مشترك منو مامانت در يكسال و نيم گذشته احساس كردم مامانت تنوع سكس لازم داره با وجود اينكه من دير ارضا مي شدم اما مامانت هيچوقت مثل گذشته در حين انجام سكس با من ارضا نميشد ، خيلي راجع به اين موضوع باهاش صحبت كردم ولي هميشه حاشيه پردازي ميكرد و فرار ميكرد و موضوع را نميگذاشت من دنبال كنم و به نتيجه برسم . تا اينكه يه روز موقع سكس ديدم چشماشو بسته و داره ميره توي حس ومثل قديما آخ و اوخش و واي واي گفتنش شروع شده تعجب كردم توي همين افكار بودم كه ديدم مامانت ميگه آقا حسن اون كير كلفتتو محكمتر بكن توي كوسم ، تعجب كردم ولي به روش نياوردم ، ولي ازش هم چشم نپوشيدم و پيگير موضوع شدم تا اينكه فهميدم حسن قصاب دو كوچه پايين تره و وقتي مامانت ميره اونجاخريد كنه از هيكل قصاب محل خوشش مياد و توي تخيلش باهاش سكس ميكنه ، وقتي موضوع رو بهش رسوندم به اكراه همش ميگفت اشتباه ميكني ولي وقتي صداي ظبط شدشو كه چندين بار در حال سكس با اون بودم و بجاي من اسم آقا حسن رو مياورد ، باورش شد كه موضوع لو رفته و گفت كه بخدا هنوز نگذاشتم كسي به احساسم پي ببره ولي از هيكش خوشم اومده و اونو بجاي تو تصور ميكنم تا سكس برام لذت بخش باشه . چند روزي از موضوع گذشت تا اينكه يه شب موقع دستشويي رفتن از اتاقت صدايي شنيدم و آروم لاي در رو باز كردم و ديدم بله كيرت توي دهنه شراره است و با دستش به كوسش ور ميره . ايستادم و تموم حال كردنشو نگاه كردم . باور كن اگه هميشه 20 دقيقه سكسم با مامانت طول ميكشيد اما ايندفعه با وجودي كه نظاره گر حال كردن شراره با تو بودم 2 بار در عرض 15 دقيقه ارضا شدم و باعث شد توي ذهن جرقه اي زده بشه و سريع به اتاقمون برگشتم و موضوع رو به مامانتون گفتم و بهش پيشنهاد كردم كه به بهانه رفتن دستشوي توي شبهاي ديگه بياد و سر مچ شراره رو بگيره و با شراره و تو سكسشو شروع كنه و من هم كم كم وارد عمل بشم ولي اون قبول نميكرد و ميگفت كه اونا بچه هاي من هستند نميتونم باهاشون اين كار رو بكنم و منم مجبورشدم داستانها و عكسهاي سكس خانوادگي تو وبلاگهاي ايراني رو بهش نشون بدم و تقريبا راضي شد ولي همش ميگفت ميترم گندش در بياد گفتم نترس همه چيزو بزار به عهده من . شب موعود فرا رسيد و به محض اينكه شراره اومد توي اتاقت مامانتو خبر كردم و فرستادم سراغتون بعد از5 دقيقه مامانت برگشت و گفت عزيزم پسر توي تمام اين مدت خوابه و اين دختر توي شربتي كه هر شب به شهرام ميداد داروي خواب آور ميداد كه مبادا شهرام بيدار نشه و بعد باهاش سكس ميكرده چون عاشق شهرام بوده ولي شهرام چون هنوز تو اين فاز نبوده ميترسه بهش بگه . اين بود كه من گفتم خوب برو سراغ شراره و اونو بترسونش كه ميخواي موضوع رو به من بگي و اين كار بديه و موقعي كه اون التماس كرد و افتاد به گريه اونو توي آغوشت بگير و بعنوان نوازش كم كم شروع كن به حال كردن باهاش . اونم هي ميگفت نميتونم و نميشه و از اينجور حرفها ، راستش خودم بدجور واسه شراره تيز كرده بودم چون وقتي بار اول لخت ديدمش ديونش شدم بدنش مثل جوونياي مامانت بود باسنش هم كمي بزرگتر و بهتر از مامانت بود . خلاصه به هر جون كندني بود راضيش كردم رفت توي اتاق شراره و بعد از چند دقيقه خودم رفتم پشت درب اتاق شراره و گوش وايسادم ببينم چي ميگن كه ديدم بجاي اينكه شراره به گريه بيفته مامانت به گريه افتاده و همش ميگه اين چه كاري بود كردي و شراره ميگه مامان من شهرامو دوست دارم و ول بكنش هم نيستم . بجاي اينكه برم بيرون از خونه و با غريبه اي كه نميشناسمش و نميدونم آيا بيماري داره يا نه حال كنم با برادرم كه هميشه دم دسته و هر وقت اراده كنم ميتونم باهاش حال كنم دوست دارم حالمو بكنم . راستشو بخواي مامان اون روز گوشيه بابا توي پذيرايي بود و داشتم بهش ور ميرفتم كه صداي ضبط شده سكستو با بابايي توش پيدا كردم و گوش دادم اين آقا حسن كيه كه بجاي بابا همش توي سكستون اونو صدا ميكني . راستش من يه لحظه ار حرفهاي شراره يكه خوردم كه مامانت هم مثل من مات شد و توي همين موقع كه گريه هاي مامانت بيشتر شده بود شراره جلو رفت و مامانتو بغل كرد وگفت مامان جون با اين حسن كه هنوز سكس نداشتي نه مامانتهم گفت نه دخترم فقط توي ذهنم باهاش سكس دارم آخه سكس با بابت واسم تكراري شده و دوست داشتم الان ميتونستم كير شهرام رو بخورم و اونو توي كوسم احساس كنم آخه خيلي قشنگ و خوش تراش بود ولي چه كنم كه نميشه آخه اون پسرمه نميتونم اينكار و بكنم . شراره هم داشت با موهاي مامانت ور ميرفت و اشكهاي مامانتو پاك ميكرد و براي چند ثانيه كه سر مامانتو بالا آورده بود نگاشون توي هم گره خورد و شراره خيلي آروم لباي مامانتو بوسيد و مامانت هم جواب بوسيدنشو دادولبهاشون توي هم قفل شد و من به آرزوم رسيدم تا اومدنبه خودشون بجنبند لخت لخت شده بودن و داشتن حسابي همديگه رو ميمالوندن . باورت نميشه توي تموم زندگيم صحنه بهاين قشنگي نديده بود بصورت 69 سر و ته شده بودن و كوس همو ميخوردن و ميمكيدن . سه دقيقه نشد كه اول مامانت لرزيد و ارضا شد و بلافاصله هم شراره ارضا شد . از اون شب به بعد نوبت من شد كه باصطلاح مچ اونارو بگيرم . چند شب گذشت و وقتي كه اونا داشتن با هم حال ميكردن من وارد اتاقشون شدم و اونا رو لخت ديدم و شراره با ترس خاصي سر جاش خشكش زده بود و داشت منو بر و بر نگا ميكرد كه مامانت منو با حركت پنجه هاش به داخل رختخواب دعوت كرد . منم مثل آدمهايي كه يعني از تعجب خشكشون زده سر جام ميخكوب شدم كه مامانت اومد و منو بوسيد و دستمو گرفت و برد روي تختخواب كنار شراره خوابوند و شروع كردلباسامو در اوردن و آروم به شراره گفت نميخواي از بابات پذيرايي كني كه شراره گفت آخه مامان … كه مامانت حرفشو قطع كرد و گفت آخه نداره مگه عاشق شهرام نبودي خوب اين هم باباي شهرام مشغول شو بعد هم به شهرام ميرسي و شراره هم آروم كنار من دراز كشيد و شروع كرد به بوسيدن من و خوردن لبام وقتي لباش روي لبام قرار گرفت احساس كردم كه تموم دنيارو بهم دادن و هيچ لذتي بالاتر از اين لذتي كه الان دارم ميبرم وجود نداره و منم جواب بوسيدنشو دادم و لبمو قفل كردم توي لبش و شروع كردم با يه دستم سينشو مالوندن و با دست ديگه به آرومي كوسشو مالوندن . حسابي تن و بدن شراره رو ليس زدم وقتي كه لبم به كوس شراره خورد شراره لرزيد و آبش اومد چون اولين باري بود كه لب يهمرد رو روي كوسش حس ميكرد منم با ولع آبشو از توي كوسش ميك ميزدم و ميخوردم خيلي خوشمزه بود بعد بهمامانت گفتم برو اون كرم بيحسي رو بيار واسم و اونم رفت و اوردش ، كمي از اون كرم رو وقتي شراره رو بروي شكم خوابوندم به سوراخ كون شراره مالوندم و انگشتش كردم با اين حركتم شراره دوباره سرحال شد و واييي گفتن و آخخخخخ گفتنش شروع شد و همش ميگفت مامان مردم چقدر خوشبختم كه همچين خانواده اي دارم همه از هم حشري تر منم همش انگشتمو توي كونش ميچرخوندم و كم كم انگشتام شدن دو تا و با دو انگشت اونو انگشت كردم و همش جيغ هاي كوتاهي از سر لذت ميكشيد از اون پماد يه كم ديگه پشتش مالوندم تا خوب ماهيچه هاي دور سوراخشو بي حس كردم و سر كيرمو در سوراخ كونش گذاشتم و فشار دادم ولي داخل نرفت خم شدم در گوشش گفت باباجون وقتي من فشار به داخل ميدم تو فشار رو برعكس كن و رو به بيرون فشار بده تا باز بشه و اگه دردت اومد بگو تا ادامه ندم . دوباره سر كيرمو فشار دادم داخل و اونم برعكس فشار رو به بيرون انتقال داد و سركيرم براحتي رفت تو تا اومد جيغ بزنه مامانت لبشو گذاشت روي لب شراره و منم بي حركت نگه داشتم تا كونش به بزرگي كيرم عادت كنه بعد از چند ثانيه دوباره فشار دادم و تا نصفه كيرم تو رفت ولي مامانت كماكان توي كار لباش بود نميذاشت صدايي ازش بيرون بياد كم كم داشت عادت ميكرد و به آرومي شروع كردم تلمبه زدن و عقب و جلو كردن كيرم توي كون گرد و قلمبه شراره وقعا ميگم كونش مرگ نداره خيلي خوش فرمه شهرام جون از اين به بعد هم كونش فقط مال منه و بدون اجازهمن حق نداره باهات از كون سكس كنه هركاريش دوست داري بكن ولي كونش مال منه ( البته بابا اينارو به شوخي ميگفت ) خلاصه پسرم سريع بهمامانت گفتم بياد روي كمر شراره و كونشومثل شراره بده سمت صورت من و منم مشغول ليسدن كوس و كون مامانت شدم و همزمان توي كون شراره تلمبه ميزدم آخ و اوخ شراره هم به واييييييييييي اوفففففففف جوننننننننننن و اين چيزا تبديل شده بود معلوم بود داره لذت ميبره منم كم كم تموم كيرمو توي كونش جا كرده بودم و با انگشتمو زبونم حال بهكوس و كون مامانت ميدادم كه يهو مامانت لرزيد و جيغ كوتاهي زد و به كناري افتاد منم با ديدن اين صحنه تلمبه زدنمو تندتر كردم واقعا صحنه قشنگي بود مادرت لخت و بي حال از يه سكس بياد موندي جلوم افتاده بود و كون شراره هم با تلمبه زدناي من داشت جر ميخورد كه شراره گفت بابا تندتر دارم ميام و من هم شدت تلمبه رو ادامه دادم تا هر دو با هم ارضا شديم كه شراره گفت واييييي بابا سوختم شاشيدي يا آبت اومد چقدر گرمه و بيحال افتاديم كنار همديگه . صبح با صداي مامانت از خواب بيدار شديم و لباسمونو ور داشتيمو رفتيم توي حموم . بعد از حموم هردوشونو صدا زدم و گفتم فعلا اين موضوع رو از تو پنهون كنن هر چه گفتند چرا دليلشو نگفتم . راستش واسه اين گفتم ازت پنهون كنن چون ديدم نسبت به جنس مخالفت هيچ واكنشي از خودت نشون نميدي و فكر ميكردم بلوغت به تعويق افتاده و ديرتر از موعد به رشد جنسي ميرسي واسه همين گفتم بزاريد تا 18 سالش بشه بعد يه جوري تو رو هم مياريم توي خط كه خوشبختانه من اشتباه ميكردم و خودت زودتر موضوع را فهميدي ، خوب حالاهم دير نشده من برنامه هاي زيادي دارم واسه اين سكس نوپاي خانوادگيمون اما بايد حواستو جمع كني زياده روي نكني كه در رشد جسمي كه نسبت به سنت در پيش رو داري اختلالي پيش نياد چون مسايل جنسي قدرت زيادي از بدن رو از بدن بيرون ميكشه و خواهشي از همگي دارم اينه كه طبق برنامه پيش بريم . من يهو پريدم وسط حرف بابام و گفتم بابا جون برنامتون چيه ميشه براي ما هم بگي تا بلكه ما هم بتونيم اونو به اجرا در بياريم . بابا گفت برنامه زياد سختي نيست روزهايدوشنبه و چهارشنبه با توافق مامانت و شراره در انتخاب هم خوابشون سكس داريم و پنجشنبه شب رو هم ميزاريم واسه سكس گروهي ، من گفت بابا اين چه صيغعه ايه كه بابا گفت من و تو با شراره سكس ميكنيم و يكبار هم با مامان دو نفري سكس ميكنيم و در هر سكس يكي از خانمها كه بيكاره با خانمي كه پركارتره ور ميره تا درد و خستگي كمتري رو متحمل بشه . حالا كسي هست كه پيشنهادي داشته باشه ، شراره گفت پيشنهاد ندارم اما يه خواهش از شما و مامان دارم اولين روز شروع سكس كه دوشنبه است بگذاري من با شهرام باشم ، بابا گفت من گفتم انتخاب با شما خانمهاست اما چرا از پيش اينو اعلام كردي شراره گفت به چند دليل اول اينكه نطفه اين سكس رو من بستم و شروع كردم اونم با خواب كردن شهرام . دوم اينكه ميخوام توي همون شب هم من عروس بشم و شما عروس دار و هم شهرام من داماد بشه و شما هم باز داماد دار بشي . همه نگاه همديگه كردن و بابا گفت عروس چيه ، داماد كدومه . شراره گفت بابا شما اولين كسي بودي كه كون منو افتتاح كردي درسته بابا گفت آره قربون اون كون گرد و قلمبه دخترم بشم . خوب بابا حالا دوست دارم چون از همه شما پيش كسوت تر هستم شهرام جلومو افتتاح كنه كه يهو بابا با تندي گفت دختر متوجه هستي چي داري ميگي فردا ميخواي شوهر كني تكليف اوپن بودنت چيه كه شراره پريد تو حرف بابا و گفت بابا جون شوهر اول و آخر من شهرامه . شما اونقدر وضع ماليتون خوبه كه ميتونين منو شهرامو بعد از پايان درس شهرام بفرستين خارج از كشور و ما همونجا با هم ازدواج كنيم و تا آخر عمر كنار همديگه باشيم و همين برنامه رو اونجا هم با همديگه انجام بديم . بابا و مامان كمي به فكر فرو رفتن و يهو بابا به حرف اومد و گفت الحق كه دختر خودمي از طرز فكرت خوشم اومد ولي بايد نظر مامانت و شهرام رو هم ببينم و بشنويم ، راستش كمي از اين صحبتها گيج شده بودم ولي پيشنهادش دندون گير بود تا كي بايد صبر كنم تا يه جيگر خوشگل مثا آبجيم گيرم بياد منم سريع گفتم من قبولمه ولي مامان گفت اينجوري بده آخه چند سال ديگه سن منو باباتون ميره بالا و انتظار داريم صاحب نوه بشيم ولي شما كه نميتونين از هم بچه دار بشين كه در همين وقت شراره پريد تو حرفشو گفت مامان منو شهرام صاحب بچه هم ميشيم اينجا نميشه بچه دار بشيم ولي تو خارج از كشور راحت ميتونيم با هم ازدواج كنيم و مثل تموم آدمهاي ديگه صاحب بچه بشيم تازه اين بچه از هر دو سر خون و جونش متعلق به شماست هم از جانب مادرش كه منم و هم از جانب شهرام ، پس بايد اونوقت دلبستگي شما به اون بيشتر باشه تازه ميتونم از بابا هم حامله بشم و اون بچه هم فرندمه و هم برادر يا خواهرمه . مامان چرا نميخواي قبول كني كون منو بابا افتاح كرد و پردمو هم شهرام بايد افتتاح كنه پس بين ما همه چيز حل شده است اين خرافات و عقايد كهنه رو دور بريز ، راستش من آج و واج و مبهوت داشتم اونارو نگاه ميكردم كه يهو گفتم راستي اونوقت مامان هم ميتونه از من بچه دار بشه درسته ؟ مامان گفت شهرام جون چرا زود جو گرفتت نه بداره نه بباره . كه بابا جون گفت شهرام خان درست ميگه مثل پيشنهاد شراره خيلي هم عاليه . پس روز دوشنبه يه مراسم عروسي كوچولوي خانوادگي واسه شهرام خان و عزيز دلم شراره ميگيريم و شيريني اين وصلت هم اينه كه بعد از اوپن شدن شراره بلافاصله منم از كوسش فيض ببرم و يه تريپ اونو بكنم باشه ؟ شراره هم با تنازي و دلبري خاص خودش گفت واه باباجون شما چطور اجازه ميدين عروستونو توي شب عروسي يه نفر غير از پسرتون بكنه ؟ بابا هم با عقل و درايتي كه داشت گفت باشه دخترم نميزارم كسي بياد و اونكارو بكنه ولي خودم كه آزادم تو رو بكنم و همگي زديم زير خنده و همديگرو تو آغوش گرفتيمو بوسيديم . از روز شنبه يه وقت واسه شراره از آرايشگاه گرفتيمو يه لباس عروس خوشگل هم مامانم واسش خريد . كلي هم فيلم دوربين عكاسي و فيلمبرداري و هله هوله خريديم تا روز موعود . مراسم عروسي رو گذاشتيم توي يكي از باغهاي باباجون كه در حومه تهران بود . عروس رو از آرايشگاه در حاليكه كنار من نشسته بود حركت داديم و به سمت خونه باغ حركت كرديم . توي مسيرمون مردم زيادي كه فكرميكردن ما زن و شوهريم با زدن بوغ و شادي همراهي ميكردن و بابا و مامان هم كه توي ماشين جلويي بودن از ما فيلم ميگرفتن وارد باغ كه شديم از ماشين پياده شديم و رفتيم توي خونه و بعد از خوردن شيريني و كمي هم مشروب واسه سرمستي بودنمون منو شراره راهي حجله شديم مامان هم همراهمون اومد تا ما دو نفر و دست تو دستمون كنه باورتون نميشه مامان انگار واقعا دخترش داشت ازدواج ميكرد و گريه خوشحالي سر داده بود هردوي ما رو بوسيد و واسمون آرزوي سلامتي و خوشبختي كرد و رفت بيرون و در اتاق رو پشت سر خودش بست …………..

ن موندم و شراره و كلي آرزوهاي آماده واسه تحقق يافتن ، اول اينكه بلاخره دوماد ميشم دوم اينكه كوسي كه همه شايد به جرات بگم حتي زنهاي همسايه آرزوي تصاحبش رو داشتن در اختيارم قرار ميگرفت و من اونو ميگاييدم سوم اينكه واسه اولين بار توي زندگيم ميخوام يه كوس خوشگلو ناز رو خونين كنم ، خلاصه همه اينها از ذهنم ميگذشت تا اينكه با چسبيدن شراره بهم و حس گرماي بدنش به خودم اومدم و در ادامه شرار گفت شهرام چته چيزيت شده از چيزي ناراحتي گفتم ديوونه ناراحتم چرا بايستي با داشتن همچين گوهري كه تا چند ثانيه ديگه دروازه بهشتشو فتح ميكنم ناراحت باشم نه عزيز دلم فقط داشتم كمي فكر ميكردم كه خيلي خوش بحالمه كه يه كوس به اين خوشگلي در ابتداي جوونيم بدست آوردم و خيلي ناز لباشو بوسيدم و اونو توي بغلم كشيدم تا بيشتر گرماي تنشو حس كنم آخه گرماي عجيبي داشت بدنش اگه صد بار هم ميكردمش تا بدنش بهم ميخورد و گرماشو حس ميكردم كيرم واسه كوسش دوباره قد علم ميكرد . توي بغلم فشارش دادم و لبام هم روي لباش قفل شده بود و اونو به سمت تخت خواب كشوندم و روي تخت خواب درازش كردم و با كسب اجازه از اون شروع كردم به در آوردن لباسهاش خداي من هيچوقت تا اين اندازه بدنش رو درست نديده بودم خيلي عروسك بود انگار خداوند تموم حوصلشو جمع كرده بود و مشغول تراشيدن بدن شراره شده بود . توي تموم اين فيلمهايي هم كه ديده بودم تن و بدن به اين نرمي و خوش تراشي نديده بودم ، اومدم كارمو شروع كنم كه بهم گفت بابا گفته قبل از شروع كردن بهت بگم بايستي ازش سئوال كني كه چطوري پردمو بزني تامن درد كمتري رو حس كنم منم گفتم بابا چرا به خودم نگفت كه اون جواب داد واسه اينكه روش نميشد و ميخواست كه تو بري ازش سئوال كني آخه هرچي باشه من دخترش هستم و تو ميخواي پرده دخترشو بزني منم گفتم باشه صبر كن الان ميام و از اتاق بيرون رفتم و صداي بابا كردم و قضيه رو بهش گفتم اونم گفت برو بابا جون توي اتاقت الان ميام واست توضيح ميدم . منم هاج و واج موندم چرا همينجا بهم نميگه و رفتم توي اتاق و بابا هم پشت سرم وارد اتاق شد و گفت ببين شهرام جون من نميتونم درد شراره رو تحمل كنم پس خوب گوش كن تا وقتي كه بهت اشاره كردم كيرتو وارد كوسش بكني و لحظه موعود كه رسيد بايه فشار كوچولو كار رو تموم كني گفتم بابا شما هم اينجا ميموني بابا هم گفت كار اصلي كه بي حس كردن شراره است به گردن خودمه تو كه به تنهايي نميتوني تموم كارها رو انجام بدي و شروع به بوسيدن لباي خوشگل شراره شد و با سينهاي شراره بازي ميكرد به منم گفت با كوس شراره بايد ور برم و ليسش بزنم منم بعد از در آوردن لباسهام شروع به ليسيدن كوس شراره كردم و سر و صداي شراره بلند شد و تو همين لحظه بابا گفت كيرتو تا جايي كه به مانعي برخورد كرد داخل كوس شراره بكن و همونجا نگرش دار منم بعد از مالوندن كيرم به دهانه كوس شراره و ليز شدن كيرم توسط ترشحات شراره اونو روونه كوس شراره نگه داشتم تا جايي كه احساس كردم ديگه تو نميره و اوكي بودنشو به بابا اعلام كردم اونم شروع به ليسيدن سينه هاي شراره كرد و دائما با بالاي كوس شراره ور ميرفت و انگشت خودشو خيس كرد و توي كون شراره كرد و شروع كرد به چرخوندن ، بعد از چند دقيقه شراره به اوج لذت رسيد و داد زد دارم ميام و شروع كرد به لرزيدن و چنگ زدن بدن من كه همين حين بابا علامت داد كه يه فشار كوتاه ولي محكم بده منم تا شراره داشت ميلرزيد و جيغ ميزد طبق دستور بابام كيرمو با يه فشار محكم و كوتاه به داخل كوس شراره فشار دادم و يهو مثل اينه انگشتم از يه آدامس عبور كنه كيرم از پردش عبور كرد و شراره با يه آخخخخخخخخ كه چندان دردي رو هم دنبال نداشت بهم فهموند كه عروس شده و بعد از چند تا تلمبه محكم به داخل اون كوس خوشكل كه حالا مقل يك قفس تنگ كيرمو احاطه كرده بود آبم داشت ميومد كه بابام گفت بكش بيرون و بريزش روي شكمش منم همين كار رو انجام دادم وقتي كيرمو بيرون كشيدم ديدم تموم كيرم به خون آغشته شده و آبم هم فوران زد و ريخت روي شكم شراره جونم و يه آههههههههه از ته دل گفتم و لبامو روي لباي شراره قف كردم و آروم به كناري خزيدم بابا اومد بالاي سر شراره و گفت بابا جون دردي احساس كردي ؟ شراره گفت خيلي ضعيف بود اصلا متوجه نشدم بابا جونم مرسي واقعا ازت ممنونم اگه شما نبوديد شايد تحمل و يا حتي انجام اين كار براي من و شهرام محال بود . باباگفت خوب حالا حق الزحمه منو ميدي شراره همگفت بابا جون من ديگه شوهر دارم شما بايد از شوهرم اجازه بگيري منم بي مقدمه گفتم بابا جون قبل از اينكه شراره مال من باشه متعلق به شماست هر كاري دوست داريد انجام بدين بابا هم دست بكار شد و گفت شما هم بايستي كمكم كني چون ميخوام واسه سكس گروهي كه در آينده در پيش رو داريم آمادش كنم تا مثل مامانت كاركشته بشه منم گفتم چشم بابا و بابا هم شروع به لاس زدن با شراره كرد تا اونو دوباره واسه يه سكس مهيا كنه و بيارش سرحال و به منم گفت بيا عزيزم تو هم بيكار نشين و دوتايي باهاش ور ميرفتيم من لباشو ميخوردم و بابا هم با سينه هاش حال ميكرد و با يه انگشتش با چوچول عشقم ور ميرفت و صداي ناله هاشو بلند و بلندتر ميكرد تا اينكه بابا بهم گفت بخواب روي تخت منم خوابيدم و به شراره گفت روي كيرم رو به من بخوابه و كيرمو بكنه داخل كوسش وقتي شراره اينكار رو كرد داشتم توي ابرها سير ميكردم و صورتشو كشيدم جلو و لبامو گذاشتم رو لباش و سينه هاش چسبيد به سينه هام ، در همين موقع بابا هم يه پماد از جيبش در آورد و مقداري از اونو به كيرش و مقداري رو هم به كون شراره مالوند و بعد از مدتي ور رفتن به كون شراره كه بعدا فهميدم با يك انگشت شروع به باز كردن كون شراره كرده بود تا رسوندش به دوانگشت و ماهيچه دور سوراخ كون اونو حسابي بازكرده بود و سركيرشو به آرومي با يه فشار داخل كون شراره كرد و شراره هم با يه اوففففففففف وايييييييييييي بابايي مردم درش بيار جواب اين كار بابا رو داد بابا هم گفت عروسك بابا نترس الان به دردش عادت ميكني و واست تبديل به لذت ميشه مدتي كيرشو تو همون وضعيت نگه داشت و به من هم گفت تكون نخور تا شراره جون كوس و كونش به حضور دو كير همزمان كم كم عادت كنه بابا ميگفت كونش بدجوري دور كيرش قفل كرده و اجازه تكون خوردن بهش نميداد تا اينكه كمي با اين وضعيت هماهنگ شد و بابا تونست با يه تكون ديگه كيرشو تا دسته بكنه تو كون شراره كه به منم گفت بابا جون ميتوني حالا تلمبه بزني و منو بابا بصورت رفت و برگشت توي كوس و كون شراره تلمبه ميزديم و تواما سينه هاشو ميخوردم و لباشو ميمكيدم و بابا هم روي كمر و سر و گردنش لبس ميزد و اونو به اوج ميرسونديم بعد از چند دقيقه تلمبه زدن صداي جيغ شراره خونه رو ورداشته بود كه مامان اومد داخل و گفت بي معرفتها با دخترم چكار ميكنين و اومد به نوازش كردن شراره پرداخت و لباشو ميبوسيد و دست ميكشيد روي سينه هاش تا اينكه شراره با صدايي آكنده از شهوت و سستي گفت من دارم ميام كه بابا بهم گفت شهرام جون سرعتتو بيشتر كن و بايد با اون ارضا بشيم و هر دومون هر جايي كيرمون هست همونجا خاليش كنيم كه من گفتم بابا حامله ميشه بابا گفت نگران نباش قبلش بهش قرصشو دادم كارتو بكنم و شروع كرديم باتمام قوا تلمبه زدن و هرسه با هم ارضا شديم و كوس و كون شراره جونو پر از آب كير كرديم و هر كدام بسويي افتاديم و مامان جون هم يكي يكي قربون صدقمون ميرفت و كيرامونو واسمون ليس ميزد . آره يه سكس خفن ديگه رو امتحان كرده بودم و يه تجربه جديد به تجربياتم اضافه كردم باورم نميشد ولي چيزي كه اتفاق مي افتاد عين واقعيت بود . بعد از اتمام كارمون بابا رو به مامانم كرد و گفت خانم جون ببين دختر و پسرت عروس و داماد شدن و حالا ديگه زن و شوهر همديگه هستند ما تنها آدمهايي هستيم كه كه دختر و پسرمون هم بچه هامونن هم عروس و دامادمونن ، ديگه از اين بهتر ميشه ؟ مامانم گفت الهي من قربون هر دوتاشون برم و رفت سمت شراره و لاي پاي شراره رو باز كرد و داخل كوس اونو نگاه كرد و گفت مادر بقربونت بره دردت هم اومد وقتي كه شهرام جونم داشت پردتو پاره ميكرد ؟ شراره هم گفت مامان با راهي كه بابا جلوي پامون گذاشت و ما هم مو به مو انجام داديم باور كن فقط يه لحظه وقتي شهرام جونم كيرشو چپوند تو كوسم سوزشي احساس كردم و تا چند دقيقه كمي درد داشتم كه دردش هم حتي واسم لذت بخش بود مامان جات خالي ديدي بابا چه سكسي رو باهام تمرين كرد قبلا توي فيلمها ديده بودم ولي نميدونستم وقتي يه زن دو تا كير رو با هم تجربه ميكنه تا اين حد لذت ميبره ولي الان فهميد اين لذت ديوانه كننده است . مامان جون واقعا جات خالي بود ، عيبي نداره دفعه بعد يه سكس چهار نفره با هم انجام ميديم . بعد بلند شديم و رفتيم حموم و توي حموم هم حسابي به همديگه ور رفتيم و اومديم بيرون و بعد از خوردن يه شام سبك همونجا توي پذيرايي كنار همديگه خوابيديم ، وقتي كه از خواب بيدار شدم خودمو لخت بين مامان و شراره ديدم كير و خايه هام توي دست مامان بود و شراره هم دستش روي كير باباجون بود . آروم لباي شراره جونمو بوسيدم كه باعث شد شراره از خواب بيدار بشه و جواب بوسمو بده و لبشو رو لبم گذاشت و لبشوروي لبام قفل كرد و زبونوشو فرو كرد توي دهنم و آب دهنمو شروع كرد به مكيدن دوباره شهوت به سراغم اومد تا اومدم بلند بشم و دست بكار بشم مامانم از جا بلند شد و گفت تنها خوري نكن بذار يه صبحونه توپ واستون درست كنم و كمي بياين سرحال

و اما ادامه داستان ………………………………………………………………………………….. ما هم بلند شديم و آبي به سر و صورتمون زديم و اولين روز متاهليمونو باتفاق بابا و مامان شروع كرديم ، راستش واقعا نميتونستم كه باور كنم متاهل نيستم و حسابي با اين قضيه كنار اومدم و ميدونستم كه خواه و ناخواه بايد باورش كنم و متاهل شده ام . بعد از صرف صبحانه با شراره رفتيم توي ويلا و با هم قدم زديم و راجع به آيندمون با هم صحبت كرديم و اينكه چند تا بچه داشته باشيم و آيا بعد از زايمان اولش بازم حاضر به انجام اينجور سكسها هست يا نه و يا اينكه دوست داره از بابا هم بچه دار بشه …. سراپا گوش منتظر نظرات شراره شدم با تن نازي خاصي حرف ميزد اون گفت من واسه بابا ارزش زيادي قائل هستم باور كن دلم ميخواد هر روز توي بغلش باهاش سكس كنم اما داشتن بچه از بابا واسم محاله چون تو رو دوست دارم و ميخوام بچه اي از كوسم بيرون بياد كه وجودش از كير و كمر تو باشه چون تار موي تورو جاي تموم عالم و آدم نميدم . ( راستش كمي باعث شد با اين حرفش غرور زيادي رو درون خودم حس كنم اخه يعني تا اين حد دوست داشتني هستم ) درمورد سكس بعد از زايمان خودم به شخصه دوست ندارم از همين الان هم كسي جز تو توي بغلم باشه ولي دلايل زيادي هست كه بايد باهاش كنار بيايم برو درو قفل كن تا مفصل باهات صحبت كنم منم قبول كردم و درو قفل كردم و نشستم پاي صحبتهاش ، شراره گفت ببين شهرام جون تموم هدف من از ايجاد اين سكس و تن دادن به اون فقط رسيدن به تو بود ما تا يكسال ديگه ايران هستيم بعد از اون ميريم خارج از كشور و زندگي تازه اي رو شروع ميكنيم . اين تن دادن من فقط بخاطر اينه كه بتونيم با پول بابا كه بايستس تو اين يكسال راضي نگرش داريم بريم خارج و اونجا يه سرمايه گذاري حسابي واسه آيندمون انجام بديم تا اينكه اونجا دچار مشكلي نشيم و بعداز اينكه خيالمون راحت شد هرنوع رابطه سكسي با غير رو قطع كنيم شهرام من تنمو به معرض فروش به بابا گذاشتم تا بتونم اول از همه تو رو بدست بيارم و دوم اينكه اعتماد بابا رو واسه يه سرمايه گذاري كلون به نام من و تو جلب كنم يعني تمام ثروتش رو بهناممون كنه سوم اينكه از كانال بابا بتونيم از كشور خارج بشيم ولي اين به معني كلك زدن به اونا نيست بلكه اونا رو هم در كنار خودمون نگهداري ميكنيم ولي من و تو مال همديگه هستيم . حالا اگه خودت تمايل داري تا قبل از رسيدن به هدف بزرگمون سكسهاي مختلفي رو تجربه كنيم حرفي نيست چون تو شهرمي و صاحب اختيارمي . بدجوري توي حرفاش مونده بودم اون راستي راستي همه اين كارها رو واسه تصاحب من انجام داده و منو شوهر واقعي خودش ميدونه مثل خود من . خوشحال بودم و به فكر فر رفتم وگفتم جانب احتياط رو بايد گرفت و از كوس و كونت زياد نبايد استفاده كني تا اينكه از فرم و زيباييش كم نشه و به هيچكس حتي بابا نبايستي اجازه بدي از كوس باهات حال كنه از كونت هم كمتر بايستي استفاده كني و بيشتر مواقع در سكس بايد از كون دادن به بابا تفره بري تا كونت فابريك بمونه كه يهو شراره پريد وسط حرفمو گفت واسه كوسم كه ميگي چه ميگفتي و چه نميگفتي كسي جز تو حق تصاحبشو نداره اما راجه كونم بهت بگم بابا آدم متخصصيه و ميگه كون من از نوع حلقوي و ماهيچه داره و بعد از چند دقيقه كه از كون دادنم گذشت با انگشت ماهيچه هاي دور كونمو كه ماساژ بدي به حالت اول در مياد و مثل روز اول ميشه ، راست هم ميگفت ميدوني ديشب كه دونفري باهام اينكار رو كردين كونم خيلي باز شد راستش خيلي ترسيدم تو هم كه خوابت رفت توي بغل مامانم و بابا اومد گفت چي شده چرا ناراحتي منم موضوع گشادي كونمو بهش گفتم بابا هم گفت عزيزم نگران نباش كونت حلقوي حالا پشتتو به من بكن و شروع به ماساژ دادن دور سوراخ كونم كرد و بعد از چند دقيقه هم دردش برطرف شد و هم سوراخ كونم مثل اول تنگ شد باورم نميشد كه كير به اون كلفتي توي كونم بوده و الان كونم مثل اولش تنگ تنگ مونده ، پس تو هم بذار بابا از كونم حسابي لذت ببره چون عاشق كونمه و از همين حربه ميتونم واسه جلب اعتمادش استفاده كنم . منمقبول كردم و براش يه شرط گذاشتم گفتم بهم قول بده هيچوقت بدون حضور من باهاش نزديكي نكني من بايد حتما باشم تا من هم لذت ببرم ، شراره گفت تو از كون دادن من لذت ميبري گفتم نه به هر كسي فقط بابام ، وقتي باهاش حال ميكني و ميبينم اون زير چه جوري داري كون ميدي و از خوردن اون كير و وجودش توي شكمت چه لذتي ميربي منم به اوج ميرسم آخه كير من اونقدر گونده نيست كه بتوني ازش لذت ببري مال منم تا وقتي كه بريم خارج از كشور كيرم مثل بابا گونده ميشه كه شراره گفت از نظر بلندي كيرت همين الان هم از بابا گنده تره فقط كمي كلفت تر بشه هم سايز كوس و كون من ميشه اونوقت ديگه من اين كير خوشگل و خوش تراشو با تموم دنيا عوض نميكنم ، كمي با همديگه خنديديم و در اتاق رو باز كرديمو رفتيم پايين توي پذيرايي كه مامان و بابا داشتن حسابي به هم ورميرفتن و لابلاي پاهاي همديگه قفل شده بودن تا ماها رو ديدن از هم جدا شدن و مامان اومد سمت من و گفت ديشب دخترمو عروس كردي حالا هم يه صفايي به مادر زنت ميدي منم گفتم يه شرط داره گفت هر شرطي باشه ميپذيرم منم گفتم شرط من اينه كه بابا از كون باهات حال كنه منم از كوس قبوله …. مامان بعد از كمي صبر گفت آخه تا حالا بابات منو از كون به اون صورت نكرده گهگاهي در مالي كرده ولي بطور مداوم نبوده كه به كون دادن عادت كنم واسم سخته ديشب هم كه داشتين از كوس و كون شراره جونمو ميكردين دلم به حال شراره سوخت و گشادي كون شراره رو كه ديدم بيشتر از كون دادن ترسيدم . گفتممامان تو همه چيزو بسپار به من و بابا و خيالت راحت باشه . قول ميدم كه توي كون نازنينت آب از آب تكون نخوره . و به بابا اشاره كردم كه شروع كنه منم شراره جونمو تو بغل گرفتمو شروع كردم با لباي ناز ور رفت و ليسيدن و بازي كردن با سينه هاي اناريش كه چه حالي ميدادن و بعضي وقتها هم دستمو از توي كمرش سر ميدادم تا روي باسنش قرار ميگرفت وقتي باسنشو تو دستمميفشردم ميفهميدم كه بابا حق داره عاشق اين كون بشه . كمي به خودم اومدم ديدم بابا مامان رو به حالت سگي نشونده و از پشت داره سوراخ كونشو ميخوره و از چاك كوسش تا سوراخ كونشو واسش ليس ميزنه تو همين حين شراره از من جدا شد و رفت و ژل مخصوص بابا رو آورد و بعد از كمي ساك زدن واسه بابا اون ژل رو به كير بابا و كون مامان جون مالوند و با انگشتش شروع به باز كردن كون مامان كرد اولش با يه انگشت و بعد با دو انگشت اين كار رو انجام ميداد . منم رفتم و كنارمامان خوابيدم و مامانو كشيدم روي سينه خودم و كيرمو دادم به شراره و شروع به ساك زدن كرد و اتونو با درز كوس مامان تنظيم كرد و با فشاري كه روي باسن مامان داد اونو بر روي كير من هدايت كرد و كيرمو تا آخر چپوند توي كوس مامان و مامان هم از روي لذت يه آخ بلند گفت و بعد هم بابا جون سر كيرشو با كون مامان تنظيم كرد و به آرومي كيرشو به داخل كون مامان هدايت كرد و بهمامان گفت مثل زماني كه ميره توالت رو به بيرون از كون زور بزنه تا درد كمي رو احساس بكنه مامانهم همين كار رو كرد و سر كير بابا توي كون مامان جا گرفت كه مامان يهو گفت دست نگه دار خيلي ميسوزه بذار تا جا باز كنه بابا هم تكون نخورد و بهمن گفت آروم آروم كيرتو توي كوسش عقب و جلوكن تا ماهيچه هاي دور سوراخ كونشو شل كنه و قفل نكنه تا اونم بتونه توي كونمامان تلمبه بزنه ، منم همين كار رو كردم و بابا هم موفق شد قسمت زيادي از كيرشو توي كون مامان جا بده و كيرشو تا حدودي براحتي تو كون مامان عقب و جبو كنه و تلمبه زدنشو شدت بده مامانداشت از لذت جيغ ميكشيد و شراره هم از پشت سر بابا هر از گاهي كير منو از كوس مامان بيرون ميكشيد و كيرمو ميليسيد و دوباره اونو ميذاشت تو كوس مامان و بعضي وقتها هم ميومد بالاي سرمو از مامان لب ميگرفت و سينه هاي مامانو ميخورد مامان داشت به اوج ميرسيد و جيغ ميزد خدايا مردم از اينهمه خوشبختي و لذت دارم ميامممممممممممممممممم و شروع به لرزيدن كرد و مند بابا هم تلمبه هامونو شدت داديم كه در همين موقع بابا گفت منكه اومدم و كيرشو در آورد و شراره رو صدا كرد شراره هم اومد كنار بابا و تموم كيرشو كرد توي دهنش و بابا هم با گفتن اوففففففففففف واييييييييييييي ارضا شد و تموم آبشو روانه گلوي شراره كرد و شراره هم با تمام لذت آبشو قورت داد و منم با ديدن اين صحنه به اوج رسيدم خواستم بكشم بيرون كه مامان نذاشت و گفت آب جوونيتو بريز توي كوسم ميخوام از تموم گرمايجوونيت استفاده كنم منم با يه فشار تموم آبمو توي كوسش تخليه كردم ، هنوز تموم آبش توي كوسش نريخته بود كه شراره كيرمو بيرون كشيد و مابقي آبمو با فروبردن كيرم توي دهانش خورد و دائما سر كيرمو زبون ميزد و ميليسيد و مامان هم بيكار نشد و تتمه آب كير بابا رو با ليسيدن كيرش ميخورد همه بيحال كنار هم دراز كشيديم و يه چورت چند دقيقه اي زديم .

تو چرت بودم كه نوازشهاي شراره منو از چرت پروند و با اشاره به سمت اتاق خوابمون رفت منم بلند شدم و دنبالش رفتم . تو اتاق كه رسيدم درو بستم و رفتم روي تخت كنارش خوابيدم ، شراره گفت شهرام ميخوام خيلي جدي باهات حرف بزنم ولي ميترسم ظرفيت پذيرش حرفامو نداشته باشي . من گفتم بدترين حرفا رو هم اگه از زبون تو بشنوم ميپذيرم چون تموم قبله و كعبه دلم شدي هيچ چيز و هيچ كسيو نميبينم جز تو . شراره گفت باشه حالا كه اينجوره پس خوب گوش كن : بعد از زماني كه مامان منو در حال ساك زدن كيرت ديد رابطه ام بااون شروع شد و توي اين ارتباط متوجه شدم كه مامان آمادگي داره تواما با چند نفر سكس كنه ، اگه دقت كردي توي همين سكس ساعته قبل ديدي مامان چقدر آتيشش تنده و چقدر از اين كار لذت ميبرد . شهرام جون من حتي يه بار دوتا از دوستام كه با هم بعضي مواقع ور ميرفتيم رو آوردم خونه و كم كم با مامان آشناشون كردم و كار به يه سكس گروهي لز رسيد و مامان تا سرحد ديوانگي از لذت رسيد ، بعد از اون متوجه اين همه شهوت توي مامان شدم اگر همين الان چهار تا مرد به جونش بيفتن كم نمياره و هر چهارتا مرد رو با هم ارضا ميكنه . يهو من پريدم وسط حرفشو گفتم منظورت چيه خوب من چكار ميتونم بكنم ، منو بابا همين الان باهاش سكس كرديم و حسابي هم لذت برد ، شراره گفت شماها اينقدر گرم خودتون بوديد كه حرفهايي رو كه مامان ميزد نمي شنيديد من گفتم مگه مامان چي ميگفت ؟ شراره گفت مامان وقتي كير تو توي كوسش بود و بابا هم از كون داشت ميكردش ميگفت كاش يه كير هم الان توي دهنم بود و حسابي اونو ليس ميزدم . من گفتم خوب توي اون وضعيت طبيعيه آدم چيزهايي رو ميگه كه خارج از تصورشه . شراره گفت شما حالا زوده ما زنها رو بشناسين ما زنها وقتي توي همچين حالتي حرفي رو ميزنيم اون حرف يعني واقعيت ، يعني همون چيزي كه دوست داريم و آرزوشو در سر داريم . گفتم خوب حالا من چكار كنم شما بفرما راهنمايي كن منم همون ميكنم . شراره گفت شهرام از دوستانت كسي هست كه باهاش خيلي صميمي باشي و توي مسايل سكسي با هم راحت باشين ؟ گفتم كه يكي از دوستانم به اسم شاهين بچه پايين شهره راستش من بيشتر فكر ميكنم آدم خيال بافيه چون همش ميگه شهرام آبجيم كوسش حرف نداره واي كوس مامانمو نديدي ، من هر شب با يكيشون حال ميكنم . خلاصه از اين اراجيف زياد ميگفت اونموقع من فكر ميكردم كوس و شعر ميگه ولي الان كه خودم توي همون وضعيت قرار گرفتم راستش حرفاشو باور ميكنم . شراره گفت همين خوبه ميتوني باهاش راحت قاطي بشي و اونو بياريش توي خط ؟ من گفتم تكليف بابا چي ميشه بابا رو چطوري راضيش كنيم ؟ شراره گفت بابا عاشق تنوع توي سكسه و خوشش مياد اون با من . منم گفتم باشه سعي خودمو ميكنم . ببينم چي ميشه . روز بعد رفتم سراغ شاهين و چند تا قوطي ويسكي ناز هم خريدم و با خودم بردم . وقتي رسيدم پيش شاهين بهش گفتم كسي خونتون نيست گفت چرا آبجيم خونه است . منم گفتم حيف شد آخه ويسكي توپي خريدم ميخواستم با هم بخوريم ، كه شاهين گفت اتفاقا آبجيم هم ميخوره مشكلي نداره كه من گفتم شاهين بازم كوس و شعر گفتنت شروع شد . شاهين گفت ميخواي صداش كنم و بهت ثابت كنم ، منم گفتم باشه زود باش صداش كن ، اونم صداي خواهرش زد و گفت سمانه جون بيا يه لحظه كارت دارم ، واي خداي من باورم نشد ، چقدر خوشگل و زيبا بود ، چقدر لوند بود تا حالا نديده بودمش آخه تا حالا خونه شاهين نيومده بودم و خواهرشو نديده بودم چه سينه هايي عجب كوني رو دنبال خودش ميكشيد . قدش حدود 175 بود و وزنش 70 كيلو بود ، كونش حسابي خودنمايي ميكرد . آب از لب و لونچم سرازير شده بود . خلاصه اومد بعد از سلام كردن شاهين منو بهش معرفي كرد و خواهرش گفت ناقلا چيزهاي خوب خوبتو قايم كردي و دير به دير نشون ميدي ، من كه منظورشو فهميدم و رنگم پريد و لپهام سرخ شد ، شاهين گفت بيا سور و سات مشروب رو بچين تا با آقا شهرام سه تايي مشروب بزنيم و يه حالي ببريم ، اونم قبول كرد و رفت توي آشپزخونه و وسايل مورد نياز رو با خودش آورد و گذاشت روي ميز پذيرايي و در كنار هم دور ميز نشستيم و ساقي هم سمانه خانم شد و پيك سبكي واسه همه ريخت ولي ديدم كه مال شاهين رو سنگين تر ميريخت . بعد از دو سه پيك كه زديم كله شاهين حسابي گرم شده بود و بدجوري تو پر و پاچه سمانه رفته بود ، باورم نميشد عملا داشت كوس خواهرشو جلوي من ميماليد و خواهرشم بجاي اينكه با اون حال كنه چشم از چشم من بر نميداشت . منم كم كم گرم شده بودم و كم كم دستام بكار افتاده بود و روناي سمانه رو ميماليدم و بي اختيار هر سه تامون بجون هم افتاديم و شروع كرديم به لخت كردن همديگه ، من كه مشغول خوردن لباي خوشگل سمانه بودم و شاهين هم داشت با سينه هاي اون ور ميرفت و با يه دستش داشت با كوس سمانه حال ميكرد . يه مرتبه شاهين بلند شد و با حالت مستي كه اصلا رو پاهاش بند نبود گفت بريم توي اتاق خواب بابا اينا و همگي تلو تلو خوران رفتيم اونجا و شاهين سمانه رو كشيد روي سينش و كيرشو هدايت كرد داخل كوس سمانه داشتم شاخ در مي آوردم چون تا حالا فكر ميكردم خودم نفر اولي هستم كه دختري خواهرمو گرفتم ولي ديدم شاهين يه قدم از من جلوتره كه بااشاره سمانه به خودم اومدم كه ميگفت برو پشت سرم و مشغول بشو . خداي من آرزوم كردن اين كون بود بزرگ بود و نرم مثل ژله دست كه بهش ميزدي ميلرزيد و موج خوشگلي توش مي افتاد . سرمو بردم پايين نزديك سوراخ كونش ، معلوم بود زياد از كون باهاش حال كردن ، واسه همين كمي با آب دهنم سر كيرمو خيس كردم و كمي هم به سوراخ كون سمانه زدم و باانگشتم كردم توي كونش و چرخوندم ديدم انگار نه انگار كه انگشتم توي كونشه ، دو انگشتي كردم توي كونش تازه كمي خودشو تكون داد و كمي آخ و اوخ كرد منم ديدم همه چيز واسه گاييدن اين كون مهياست سر كيرمو گذاشتم دم كونش و با يه فشار تا نصفه كيرمو چپوندم توي كونش و اونم با يه آخ بلند فشار كيرمو توي كونش تحمل كرد و با فشار بعدي تا دسته كيرمو توي كونش جا دادم و بعد از يه مكث كوتاه شروع به تلمبه زدن كردم ، توي كونش بسيار گرم بود و ليز ، مشخص بود قبل از من كسي اونو از كون كرده آروم در گوشش گفتم مثل اين كه كونت سير از آبه گفت نه هرچي بريزي توش سير نميشه ولي قبل از تو آره شاهين واسم پرش كرده بود و منم سر و گردنشو واسش ميخوردم و محكم تلمبه ميزدم ، مستي كار خودشو كرده بود هر دوي ما دير ارضا ميشديم ، اين بود كه شاهين پيشنهاد داد كه جاهامونو با هم عوض كنيم منم قبول كردم و جامو باش عوض كردم و ايندفعه به جاي كونش مشغول گاييدن كوسش شدم ، لذت كوسش بيشتر بود چون تنگ تر نشون ميداد معلوم بود كه شاهين عاشق كونه الحق كير خوبي داشت كمي از مال من بلندتر و چاق تر بود و وقتي كه كيرشو كرد توي كون سمانه سمانه دادش به هوا رفت و تازه فهميد داره كون ميده و از داد زدنش من به وجد اومدم و حشري تر شدم و توي كوسش شروع كردم به تلمبه زدن ديگه داشتم ميومدم كه سمانه گفت همون تو خاليش كن قرص ميخورم و منم با چند تا تلمبه محكم تو كوسش آبم رو خالي كردم و بي حال شدم و همين موقع شاهين هم با داد زدنهاي متوالي و فريادهايي كه ميكشيد معلوم كرد داره مياد و خودشو توي كون سمانه خالي كرد و اونم بيحال به يه كنار از تخت افتاد و سمانه هم بلند شد بره دستشويي كه وقتي نگاش كردم موقع راه رفتن آب منو شاهين از كوس و كونش سرازير شد و مثل مرواريد غلطان بر روي رانهايش ليز ميخورد و به پايين ميومد . سمانه رفت حموم و من و شاهين تنها شديم كمي سرحال اومده بوديم و من به شاهين گفتم دستت درد نكنه خواهر قشنگي داري و منو به فيض رسوندي انشاالله بتونم يه روز تلافي كنم . شاهين پريد وسط حرفم و گفت وقت واسه تلافي ميخواي منم گفتم خوب آره كه شاهين همين فردا خوبه ؟ من گفتم منظورت چيه ؟ شاهين گفت منظورم واضح و روشنه من خواهرمو بهت دادم و با همديگه كرديمش ، تو هم فرداد خواهرتو آماده كن واسم تا بيام با همديگه بكنيمش ، اگر هم نميتوني بگو نميتونم چرا ميگي وقت باشه واسه تلافي ؟
من موندم چي بگم و باكمي منو من كردن گفتم با خواهرم راحت نيستم ولي با مامانم آره راحتم ميتونم واسه همين امشب چرا فردا ، برنامشو رديف كنم تازه باباهم كمكمون ميكنه ، شاهين مثل برق گرفته ها از جا پريد معلوم بود مستي از سرش پريده و سريع گفت بابات همكمكمون ميكنه ؟ منم گفتم آره منو بابا با همديگهمامانو ميكنيم و دوست داريم ايندفعه سه نفري بكنيمش ، اشكالي داره شاهين ؟ اونم گفت نه اشكالي نداره ولي اينو جدي ميگي با من و بابات ميخواي مامانتو بكني يعني بابات ناراحت نميشه ؟ گفتم نه تازه خوشحال هم ميشه چون عاشق تنوع در سكسه . خلاصه قرار مدارمونو با شاهين گذاشتيم و برگشتم خونه و سريع رفتم يه دوش گرفتم . كسي خونه نبود ، رفتم روي تختم و دراز كشيدم و كمي هم خوابيدم كه با بوسيدناي شراره و مامانم از خواب بيدار شدم و هردوشونو توي آغوشم گرفتم و بهمامان گفتم مامان جون اگه يه چيزي ازت بخوام نه نميگي ؟ مامان گفت تو اول از همه دخترمو ازم گرفتي و بعد هم كوس و كونمو ، من حرفي زدم ؟ حالا هم هرچي ميخوايبگو بروي چشمم واست تهيه ميكنم . من گفتم نميخوام واسم تهيه بكني فقط نه نگو ؟ مامان گفت باشه نه نميگن هرچي تو بگي من همون ميكنم . منم گفتم مامان من عاشق سكس چهار نفري هستم و ميخوام امشب يه سكس چهار نفري با هم داشته باشيم . مامان گفت خوب ما كه با هم اينكار رو كرديم منو تو و بابت و شراره . منگفتم نه مامان منظورم اين نيست . منظورم سه تا مرد با يه زنه يعني من و بابا و يكي ديگه ، سه تايي تورو بكنيم ، شراره يا يه آخ جون گفتن گفت مامان هموني ميشه كه هميشه آرزوشو داشتي ، مامان تو خودش فرو رفت و گفت من هميشه دوست داشتم ولي باباتونو چه كنم اون راضي نميشه ، شراره گفت اون با من ، من راضيش ميكنم . من هم گفتم شراره جون من به شاهين دوستم گفتم كه با مامان ميخوام سكس كنيم و تو هم يعني از ماجرا خبر نداري نبايستي شاهين از مطلعبودنت بويي ببره . اونم گفت چشم ولي بعدا بايد بهم بگي چرا اينكار رو كردي . منم گفتم باشه بهت ميگم ولي حالا زود باشين مامانو تر و تميز كنين واسه امشب ميخوام مامانو به آرزش برسونم . مامانم منو محكم بغل كرد و گفت قربون پسرگلم برم كه اينقدر به فكر مامانشه .

بعد از كمي گپ زدن منو شراره رفتيم توي اتاق خوابمون و شراره منو هل داده روي تخت و اومد روي شكمم و گفت شوهر خوشكل من از حسادتشه كه منو امشب نميخواد به سكسشون راه بده يا ….. ؟ من گفتم عزيز دلم حرف حسادت و اينجور چيزا نيست ، شراره جون كيري كه من از شاهينديدم اگهرفت توي كوس يا كونت جرت ميده ، راستش دلمنمياد اذيت بشي و دوست دارم فقط مال خودم باشي ، شراره يهو پريد توي حرفم و گفت پس آخر حرفات همون حسادته منو فقط واسه خودت ميخواي ، عيبي نداره ، وليتكليف من واسه امشب چيه شما حال خودتونو ميكنين ولي من بايدتوي كف بمونم ، منم ديدمراست ميگه كمي تامل كردم و بعد از بوسيدن لباش آروم در گوشش گفتم مگه قرار نيست بابا رو واسه گاييدن مامان امشب آمادش كني ؟ گفت آره . منم گفتم خوب به همين بهانه وقتي بابااومد اونو بلندش كن و ببرش توي اتاق خوابمون و از پشت بهش صفا بده ودر حين سكس موضوع امشب رو هم باهاش درميون بذار و نظرش رو نسبت به موضوع جلب كن . شراره منو محكم به خودش فشار داد و گفت قربون شوهر متفكرم برم كه با اين فكراش براي حل مشكلات به زنش هم يه صفايي ميده ، با خنده و بوسيدناي مكرر از هم جدا شديم و خودمونو واسه شب مهيا كرديم . دم دماي غروب بود كه بابا اومد خونه با گفتن سلام اومد توي پذيرايي وقتي سر و وضع مامان رو ديد تعجب كرد مامان جوري به خودش رسيده بود كه انگار همين امشب عروسيشه ، شده بود يه تيكه ناز و عروسك واقعا منم كيرم واسش بلندشده بود ، كنار من نشسته بود كه بابا هم اومد و مامان حالا وسط من و بابا قرار گرفته بود بابا لبهاي مامان رو بوسيد و پرسيد ببينم خانم خانما امشب چه خبره كه واسه من اين همه سنگ تموم گذاشتي ، آخه تا اونجا كه ميدونم هيچ مناسبت و مراسمي در پيش نداريم ،مامان از خجالت لپش گل انداخته بود و نميدونست چي بگه ، شراره يه مرتبه وارد پذيرايي شد و رفت روي پاي بابا نشست و لبهاي بابا رو بوسيد و بعد از بوسيدن تازه يادش اومد كه بايد از شوهرش اجازه بگيره و برگشت سمت من و گفت شوهر گلم ببخشيد من از شما بايستي اجازه ميگرفتم ولي خوب هرچي باشه بابامه و اجازهلازم نداره ولي اگه اجازه بدي با بابام يه كار خصوصي دارم و ميبرمش تو اتاق خودمون احتمالا نيم ساعت باهاش كار دارم منم خندم گرفت و گفتم ناقلا از بابا زياد كار نكشي هان آخه واسه امشب نيازش داريم . شراره خنديد و گفت باباي من كه مثل شما جووناي امروزي نيست كه كم بياره هرچي باشه دوداز كنده بلند ميشه و دست بابا رو گرفت و اونو بدون اينكه فرصت پيدا كنه و بپرسه كه قضيه چيه به سمت اتاق خوابمون برد . مامان برگشت سمت من و گفت ميترسم بابا قبول نكن و نسبت بهم سرد و بدبين بشه آخه اون واسه اينكه من با غير خودش با كسي حال نكنم نقشه اين سكس خانوادگي رو كشيد واسه همين ميترسم ، من گفتم مامان من عزيز دل من بهت قول ميدم همسر من شوهرتو پياده ميكنه يه دست كون جانانه كه بهش داد بله رو از بابا ميگيره . مامان گفت شهرام تو شراره خيلي شيطون شدين حسابي كار كشته شدين توي سكس . از من و بابات هم پيشي گرفتيد . منم خنديدم و گفتم مامان جون من و شراره شاگرد شما و بابا هستيم ، حالا هم بلند شو بريم پشت در ببينيم بابا جون با شراره چكار ميكنن و دستشو گرفتم و بلندش كردم و رفتيم سمت اتاق خواب وقتي رسيديم پشت در اتاق لاي در رو كمي باز كردم بابا پشتش به در بود و شراره رو لخت كرده بود و داشت به حالت سجده از پشت كون شراره رو ميخورد و بازبونش خيلي آروم سوراخ كون شراره رو ليس ميزد و كم كم صداي ناله اي شراره بلند شد و با انگشتش به آرومي با سوراخ كون شراره بازي ميكرد و يواش يواش انگشتشو توي كون شراره ميكرد و بيرون ميكشيد و با دست ديگرش هم سوراخ كوس شراره رو ميماليد كه باعث شدخيلي زود ناله هاي شهوت انگيز شراره بلند بشه وبه بابا بگه تو رو خدا منو از كون بكن زود باش باباجون سوراخ كونم واسه كيرت داره بي تابي ميكنه ميخوام با كيرت تموم شكممو پر كني بابا جون شراره با اين حرفاش بابا رو بدجوري حشري كرد تا حدي كه بابا داشت تموم بدن شراره رو با زبونش ليس ميز و ميگفت كاش الان مجرد بودم و تو رو بعنوان زنم خواستگاري ميكردم ، شراره باور كن هيچكسو باندازه تو دوست ندارم شراره هم از فرصت استفاده كرد و گفت بابا جون من خوشگل من امشب يه برنامه تازه منو شهرام واسه مامان تدارك ديديم اجازه ميدي اجراش كنيم بابا هم در حيني كه داشت سينه هاي شراره رو با دستاش ميمالوند و با دهنش كوس شراره رو ليس ميزد گفت به بابا نميگي چه برنامه اي ؟ شراره گفت شهرام امروز رفته بود خونه يكي از دوستاش به اسم شاهين و وقتي كير شاهين رو ديد و واسم تعريف كرد منم ديدم حيفه كه مامان ازش بي بهره باشه آخه سايزش اندازه كوس مامانه ومامان هم خودت خوب ميدوني كه عاشق كوس دادن به غريبه هاست و شاهين هم قابل اعتماده چون بهمراه شهرام دوتايي خواهر شاهين رو كردن . بابا سرشو از لاي پاهاي شراره بيرون آورد و گفت يعني من بايد بشينم و كوس دادن مامانتو به شاهين نگاه كنم . شراره گفت نه خيربابا جون شما و شهرام همراه با شاهين سه نفري مامانو ميكنين كاري كه مامان مدتهاست در آرزوشه ، ببين بابا تو و من و شهرام به اونچه كه ميخواستيم رسيديم درسته ؟ بابا گفت خوب آره درسته ، شراره گفت خوب حالا نوبت مامانه كه به اونچه كه ميخواد برسه ، بابا با كمي مكث گفت راستش تنها مشكل اينه كه به شاهين اعتماد ندارم آخه اونو نمي شناسمش ميترسم فردا اسم مامانتو روي زبونا بندازه كه شراره پريد توي حرفش و گفت بابا جون ما تا چند وقت ديگه از ايران ميريم هركي هرچي دلش ميخوادبگه آفرين بابا جون اگه قبول كني امشب مامان حال كنه منم يه كوني الان بهت بدم كه توي تموم عمرت ديگه همچين كوني گيرت نياد ، بابا هم كمي فكر كرد گفت باشه قبوله ولي بايد بزاري اونطوري كه من دوست دارم بكنمت . شراره گفت فقط از كون ، از جلو اصلا حق نداري چون مال شوهرمه . بابا هم گفت باشه خودت ميدوني كه من كونتو جاي دنيا هم نميدم كوست پيش كش شوهرت . و شروع كردبه ليس زدن دوباره كوس شراره و باانگشتش هم كون شراره رو واسه گاييدن آماده ميكرد مامان سر از پا نميشناخت و شروع كرد به بوسيدن من . منم گفتم مامان ميزاري ببينم بابا چه جوري كون شراره منو جرميده يا نه مامان هم گفت باشه ميخواي منم برات لخت بشم تا همزمان آب كيرتو بيارم بلكه امشب موقع سكس چهار نفريمون كمي ديرتر ارضا بشي . من گفتم اگه فقط برام ساك بزني باشه چون ميخوام چشم از اين دوتا برندارم و مامان هم با گفتن چشم شروع كرد به پايين آوردن شلوار و شورتم و ليس زدن كيرم . بهش گفتم در ارضا كردنم هيچ عجله نكني هان ميخوام با شراره جونم ارضا بشم . بابا بلند شد و از جيب كتش يه دونه قرص در آورد و با كمي آب كه كنار تخت بود خورد شراره گفت بابا جون اين چي بود خوردي بابا گفت اين كمر سفت كنه كه تا چهار مرتبه هم ميتونم دريكروز نزديكي كنم بدون اينكه به كمرم فشار بياد و كيرشو كمي از آب دهنش روش مالوند و گفت شراره امشب درد زيادي رو بايد تحمل كني چون نه از بي حس كننده ونه از كرم واسه كردن كونت استفاده نميكنم و ميخوام كاملا بطورطبيعي كونتو فتح كنم . شراره گفت بدردش مي ارزه آخه تو تنها باباي مني منكه باباي ديگه اي ندارم كه بخوام به اونم كون بدم پس بايد حسابي از خجالتت دربيام و بابا با كمي فشار كيرشو تا آخر ختنه گاه وارد كون شراره كرد و شراره يهو جيغ زد و گفت واييييييييي باباي سوختم كمي صبر كن تا بهش عادت كنم ، بابا گفت هرجوري دوست دارم ميكنمت قرار نشد رو حرفم حرفي بزني ، شراره هم گفت باشه باباي خوشگلم بكن منو هرجوري دوستداري جرم بده ، بابا هم با يه فشار ديگه كه توام با ول شدن شراره روي تخت كه از زور درد بود تموم كيرشو توي كون شراره جا داد و بدون حركت موند صداي ناله هاي خفيف شراره به گوشم رسيد و مثل گرگ از زور درد زوزه مكشيد خيلي دلم به حالش سوخت خواستم برم توي اتاق و نزارم ادامه بده ولي ديدم كه شراره با صداي خفيفي گفت قربون اون كير بابا برم كه تموم شكممو پر كرد باباجون جر خوردم ولي بدردش مي ارزيد حالا كم كم تلمبه بزن كه دارم لذت ميبرم بابا هم يه متكا گذاشت زير شكم شراره و كمي كون شراره بالاتر اومد و دهانه باسنش كاملا باز ميموند و باعث ميشد كه بابايي كيرشو تا دسته توي كون شراره بكنه و حداكثر كيرشو اون تو جا بده و شروع به تلمبه زدن كرد . بعد از چند دقيقه تلمبه زدن بابا از شراره خواست كه پوزيشن گاييدنشو عوض كنه و اين دفعه بابا زير خوابيد و شراره نشست روي كير بابا و اونو كم كم توي كونش جا داد و خودشو بالا پايين ميكرد بعد از چند بار تلمبه زدن معلوم بود كه شراره داره به اوج لذت ميرسه و منم با ديدن اين صحنه داشتم ارضا ميشدم و شراره با چند تا جيغ محكم كه كشيد بيحال افتاد روي سينه بابا و موهاي سينه باباي رو چنگ زد و منم از خودم بيخود شده بودم و سر مامان رو محكم به سمت كيرم فشار دادم و تموم آبموتوي دهنش كه نه بلكه توي گلوش ريختم چون بدون اينكه متوجه بشم داشتم اونو خفش ميكردم و سريع كيرمو بيرون كشيدم كه باعث شد مامان استفراغ كنه و سريع به سمت دستشويي رفت و منم با يه پارچه خيس كه از آشپزخونه آوردم فرش رو تميز كردم و رفتم توي دستشويي پيش مامان و ازش عذرخواهي كردم كه مامان گفت عليرغم اينكه داشتم خفه ميشدم ولي تجربه جديدي رو بدست اوردم و يه كير رو تا آخر توي حلقم جا دادم و منو بوسيد و با هم از دستشويي بيرون اومديم وقتي از كنار اتاق خواب ميگذشتم ديديم بابا شراره رو رو به ديوار وايسونده و از پشت بهش بند كرده و حتي اجازه نداد شراره پاهاشو از هم باز كنه چون توي اين پوزيشن كون و سوراخش محكمتر و تنگتر ميشد و بعد از چند تلمبه محكم و جيغهاي متوالي شراره كيرشو توي كون شراره چپوند و تموم كمرشو خالي كرد و شراره رو بغل گرفتو با هم روي تخت دراز كشيدند .

آره تا اونجا واستون گفتم كه بلاخره شراره با كون خوش فرمش بابا رو راضي كرده بود كه منو شاهين و بابا با همديگه مامان رو صفايي بهش بديم . شراره بعد از حالي كه بابا داده بود و فشاري كه توي اون نوع كون دادن بهش اومده بود واقعا حال و توان راه رفتنو نداشت ، وقتي بابا ازاتاق بيرون اومد و رفت حموم منم رفتم سراغ شراره و كمي نوازشش كردم و بوسيدمش و بهش گفتم معذرت ميخوام تو بخاطر من و مامان اينهمه درد رو تحمل كردي ، شراره پريد توي حرفم و گفت شهرام من اينو نگو من واسه اين ارتباط خانوادگي خيلي زحمت كشيدم و اعتقاد دارم هر كدوم از ما توي اين خانواده بخاطر لذت بردن ديگري از جون مايه بذاره و من اينو يك وظيفه ميدونم ، راستش در مقابل اينهمه فهم و كمالات شراره چيزي واسه گفتن نداشتم جز يه تشكر و بوسيدن لباي نازش ، كمي دور سوراخ كونشو ماساژ دادم و ماليدم تا كمي دردش آرومتر شد و بلندش كردم بردمش به سمت حموم اتاق خوابم و اونو حسابي حمومش دادم و ليف كشيدم و با تنازي هر چه تموم تر حمومش كردم . بعد از تر و خشك كردن شراره رفتم توي پذيرايي كه بابا جون منو صدا زد و گفت بابا شهرام بيا چند لحظه باهات كار دارم منم گفتم چشم و رفتم كنارش نشستم . بابا گفت شهرام قضيه اين برنامه كه واسه منو مامان رديف كردي چيه اين پسره شاهين واقعا قابل اعتماده ؟ منم گفتم باباجون قبل از اينكه ما سكس خانوادگي رو شروع كنيم اون اينكاره بوده و اينكار رو با آبجيش شروع كرده بود منم وقتي رفتم خونشون تا با همكمي مشروب بخوريم ديدم خواهرش خونست و به شاهين گفتم كاش خواهرت نبود چون من معذب هستم و شاهين گفت بي خيال بابا خواهر كدومه اون عوض زن منه و من خيلي باهاش راحتم و خلاصه بابا كار به يه سكس گروهي با خواهرش كشيده شد و خيلي راحت خواهرشو در اختيار من گذاشت منم چون كير شاهين رو ديدم هم از نظر بلندي و هم از نظر كلفتي هم سايز كوس مامانه و مامان هم مدت زياديه كه تو كف همچين سكسيه اين فكر توي ذهنم جرقه زد و با مامان و شراره در ميون گذاشتم و اونا هم با شرط قبولي شما پذيرفتند كه اين سكس رو هم تجربه كنيم . بابا گفت پس شراره چي گفتم بابا كيرش خيلي كلفته ميترسم با زيبايي شراره اون محو تماشاي شراره بشه و شراره رو با كيرش جر بده اونوقت چيزي از شراره باقي نميمونه . بابا خنديد و گفت خانم اين بچه ها از من و تو پيشي گرفتند و قاپ قمار رو از ما دزديدند و همگي قهقهه خنده سر داديم و مشغول مهياي تداركات براي امشب شديم . شب شد و شاهين زنگ زد و گفت شهرام راستش بابا و مامان امروز واسشون كاري پيش اومده و رفتن شهرستان و اگه بخوام بيام اونجا سمانه تنها ميمونه و سمانه هم خيلي ترسو تشريف دارن . اينه كه زنگ زدم و عذرخواهي كنم كه امشب نميتونم بيام برنامه رو بذار واسه يه روز ديگه از طرف من از مامان هم عذر خواهي كن ، خيلي دلمگرفت و با ناراحتي ازش خداحافظي كردم ، بابا گفت چي شد كي بود زنگ زد كه اينقدر به هم ريختي ؟ گفتم بابا شاهين بود و كل قضيه رو بهش گفتم ، بابا هم گفت عزيز من اينكه مشكلي نيست خوب مگه تو خواهرشو نكردي منم گفتم آره گفت خوب همه چيز حله بگو با خواهرش هر دوتاشون بيان اقلا من هم يه كوس تازه بكنم . كمي فكر كردم ديدم بد نميگه چرا اين فكر به سر خودم نيومد ، بنازم اينهمه تجربه بابا جونو واقعا معركه است . منم گوشي رو ورداشتم و يه زنگ به شاهين زدم و قضيه رو گفتمش اونم گفت صبر كن تا با سمانه صحبت كنم ، رفت و بعد از چند لحظه دوباره اومد پاي خط و گفت شهرام خان الان حركت ميكنم و ميام خداحافظ ، منم خوشحال گفتمبابا جون دارن ميان راستي بابا كونش سايز كيرتونه واسه من كمي گشادنشون ميداد ولي نوش جونت ، مامان يهو پريد وسط حرفمون با ناراحتي گفت اول بايد سه نفري به من صفا بدين بعد بريد سراغه سمانه خانمتون ….. بابا گفت چيه مگه من با كوس دادنت به غريبه حسادت كردم و نه گفتم ؟ كه شما حالا با كوس دادن يكي بهمن حس حسادتت برانگيخته شده ؟ مامان گفت از حسادت نبود ترسيدم يه وقت مشغول اون بشي و منو فراموش كني ، شراره گفت مامان خيالت راحت بابا تا صبح نميذاره تو و نه سمانه خانوم نميخوابيد و همگي خنديديم . بعد از نيم ساعت كه از صحبتهامون گذشت صداي زنگ منزل ما رو به خودمون آورد و من از شراره خواستم كه بره توي طبقه بالاي منزل و ديگه پايين نمونه آخه با اون تمامقرار و مدارمون رو گذاشته بودم و قرار شد با تلويزيون توسط سيستم مدار بسته منزل كه درون اتاق بالا وصلبود همه چيز رو بصورت زنده ببينه ( منزلمون مجهز به سيستم مدار بسته است و تا شعاع 30 متر جلوي درب منزل و حياط و تمام اتاقها رو ميشد توسط دوربينهاي مختلف ديد . اين هم از يادگارهاي بابا بزرگمون بود آخه خيلي آدم وسواسي بود و دوست داشت همه چيز رو تحت كنترل داشته باشه ) رفتم به سمت آيفون و با خوش آمدگويي درب رو باز كردم و منتظر اومدنشون شدم و بعد از چند لحظه اونا وارد منزل شدند و من هم شروع به معرفي كردم و بعد از آشنايي پدرم با سمانه ، پدرم پشت دست سمانه خانوم رو بوسيد و هنگام آشنايي شاهين با مامانم معلوم بود شاهين از مامان خوشش اومده بود و كنار لبهاي مامان رو بوسيد و هر كدام روي مبل نشستيم و صحبتها گل كرد من هم با گرفتن اجازه از بابا رفتم و وسايل نوش جان كردن مشروب رو مهيا كردم و همه رو دعوت كردم توي پذيرايي و ريختن پيك رو سپردم به استاد بزرگ يعني بابا جونم . خلاصه بعد از خوردن چند پيك كله هامون كاملا داغ شده بود كه مامان بلند شد و يه سي دي توپ گذاشت توي دستگاه و اومد دست سمانه رو گرفت و تعارفش كرد كه برقصن ، سمانه هم بلند شد و با مامان شروع كرد رقصيدن ، منم بلند شدم و دستم انداختم دور گردن سمانه و خيلي آروم باهاش شروع به رقص كردم و خودمو بهش ميما ليدم و توي همين حال بودم كه بابا از پشت اومد و چسبيد به سمانه و آروم آروم كون سمانه رو نوازش ميكرد و توي گوشش هم چيزايي ميگفت كه من نشنيدم و با دست به مامان اشاره كرد و مامان هم رفت سمت شاهين و نشست روي پاي شاهين و از خجالت لبهاي شاهين دراومد و حسابي لبهاشون بهم قفل شده بود و من هم سمانه رو رها كردم و رفتم سمت مامان اينا و سينه هاي مامان كه از شدت شهوت داشت ميتركيد رو در آوردم و با نوازشي كه مامان هميشه ميگفت عاشق اينكار واسش نازشون ميكردمو با تك زبونم سر سينه هاشو ليس ميزدم و مامان هممشغول خوردن لبهاي شاهين ومالوندن كير كلفت شاهين از روي شلوارش بود . به شاهين پيشنهاددادم همينجا توي پذيرايي چون بزرگتره كارمونو شروع كنيم ، اون هم قبول كرد و من هم تشك دو نفر آوردم و انداختم گوشه پذيرايي كه جاي خالي داشت و مامانو كشوندم تا اونجا و شروع به لخت كردنش كرديم و اونو لخت مادرزاد كرديم ، تا سمانه اين صحنه رو ديد از دستهاي بابا خودشو خلاص كرد و اومد پيش ما و مستقيم سرشو برد لاي پاي مامان و براي چندلحظه خيره به كوس مامان شد و خيلي آروم گفت خداي من عجب كوسي داره با اين سن و سال هنوز گوشتهاي دورش تپل هستند و پلاسيده نشده با وجود اينكه اينهمه ازش كار كشيده ، منم آروم رفتم سمت سمانه و گفتم چيه كوس مامانم خوشگلهنه ازش خوشت اومده ؟ گفت شهرام معركه است فوق العاده زيباست ، خوش بحال شما و شاهين كه امشب اونو ميگايين . گفتم قابل شما رو نداره ميخواين ميل كنيد نوش جانتون ، سمانه گفت شهين خانوم ناراحت نشه منكه از خدامه ، گفتمتموم حالتو بكنه نترس ،منتظر پايان حرفم نشد و سرشو چپوند لاي كوس مامان و شروع كرد مثل آدماي گرسنه كوس مامانو خوردن واي جيغ و داد مامانو در آورده بود كه بابا سمانه رو بلند كرد وگفت بچه ها بهش صفا ميدن تومال منو بيارسرحال و كيرشو تادسته چپوند تودهن سمانه و اونم شروع به خوردن كيربابا كرد و منم با هماهنگي باشاهين خوابيدم زير ومامان اومد روي سينه من و كيرمو با كوسش در حالي كه آب ازش سرازير شده بود تنظيم كرد و كيرم وارد كوس مباركش شد چقدر ليز شده بود و براحتي تادسته رفت ته كوس مامان ومامان يه جيغ از سر لذت نه از تنگي و فشار كوسش زد و حالا نوبت شاهين بود ، به شاهين گفتم اصلا رعايت حال مامانو نكنه و اونطوري كه دوست داره كون مامانو بكنه اونماول كمي واسهمامان ليس زد و بعد هم با آب دهنش اول كونمامانو خيس كرد بعد هم كير خودشو و با يه فشار كيرشو كرد توي كون مامان براي يك لحظه ديدم كه مامان چشماش به اندازه يك سيب بزرگ شد و زبونش بند اومد ، نميتونست داد بزنه ، كمي تكونش دادم تا بخودش بياد كه يهو داد زد كامران سوختم ، جر خوردم ، اينو ميگن كير الهي كهمن فداي اين كير بشم ، بابا برگشت و ديد چه كير گنده اي توي كون زنشه و زنش داره از خوردن اين كير و پركردن شكمش توسط اين كير لذت ميبره ، بابا گفت عزيزم نوش جونت بخور وقتي كه تو سيراب ميشي از كير منم لذت ميبرم و خوشحال ميشم نوش جون ،الان ميام چون مال منم بايد ساك بزني و اومدبالاي سر من و كيرشو كرد تو دهن مامان …….. ادامه دارد

واي خداي من باورم نميشد سه كير همزمان تو سوراخهاي مامان بود و داشت از اونها لذت ميبرد شاهين تازه تلمبه زدنشو شروع كرده بود و كلفتي كيرش توي كون مامان جارو واسه كير من توي كوس مامان تنگ كرده بود و كردن كوسش تازه به من حال ميداد چون خيلي از گشادي كوسشو بر طرف كرده بود و كوسش واسه من تنگ تنگ شده بود . من نميتونستم زياد كيرمو تكون بدمميترسيدم در بياد ديگه با ضخامت كيري كه توي كونش بود نتونم كيرمو دوباره تو كوسش كنم ، اما شاهين با حرص و ولع كونمامان رو ميگاييد ، اونقدر عقب و جلو كرد تا من نزديك به ارضا شدن شدم و مجبور شدم جامو بدم به بابا و از زير مامان در بيام و بابا با كمك شاهين شروع به گاييدن مامان كردند ، مامان همش ميگفت خدايا شكرت بلاخره به آرزوم رسيدم و يه كير ديگه غير از كير خانوادم رو زيارت كردم نوش جونم حقمه لايق اين همه كير هستم بكنيد منو جرم بديد پارم كنين ، محكمتر منو بكنيد ، اين حرفها باعث جري تر شدنشاهين و بابا شد و اونو تا اونجا كه ميتونستند ميكردن . منم پاي كارسمانه بودم و داشتم از كوس اونو ميكرد ولي تموم نگاهم به گاييدن مامان بود . صحنه بسيار جذاب و ديدني بابا با اينكه زير بود و عملا كار زيادي نميتونست بكنه و خيلي تقلا ميكرد و خودشو بالا و پايين ميكرد چون بزرگي كير شاهين سوراخ كون مامان رو پر كرده بود و باعث شده بود كوس مامان تنگ تر بشه و بابا هم از اين تنگي كوس مامانمثل من خوشش بياد و با ولع بيشتر اقدام به كردن كوس مامان بكنه ، كه همين باعث فعاليت شديد بابا شد و آبش رو با تمام قدرتش توي كوس مامان خالي بكنه و همزمان نيز منم آبمو با فشار توي كوس سمانه خالي كردم و بابا هم بعد از چند لحظه كيرش خيلي آروم از كوس مامان بيرون افتاد و مامان به تنهايي زير پاي شاهين بود و داشت كون ميداد ، شاهين مامان رو به بغل خوابوندش و از كون شروع به كردنمامان كرد و بعد از مدتي پوزيشن رو عوض كرد و مامان رو به پشت خوابوند و رفت وسط پاش و به جاي اينكه بذاره توي كوسش محكم چپوندش توي كون مامان و مامان هم همش جيغ ميكشيد راستش هيچ متوجه نشدم كه مامان آيا ارضا شد يا نه ولي بعد از برنامه سئوال كردمو گفت همون موقع كه بابات ارضا شد منم شدم و موقعي كه شاهين روي بغل منو خوابوند و كونمو ميگاييد براي بار دوم و سومين بار هم با شاهين ارضا شده بود . خلاصه شروع به عقب و جلو كردن كيرش كرد و تندتند تلمبه ميزد ، بعد از چند دقيقه مامان رو بلند كرد سرپا و چسبوندش به ديوار و از پشت مجددا كون مامان رو فتح كرد ، توي اين پوزيشن كون دادن خيلي سخته و كون كردن اوج لذت رو داره ، مامان كمي از ديوار فاصله گرفت و به سمت پايين خم شد تا كون دادن براش راحت تر باشه و حالا كاملا كمر مامان تو دستهاي شاهين بود و با عقب جلو كردن كمر مامان كير شاهين بيرون ميومد و به ته كون مامان كوبيده ميشد ، ميديدم كه مامان ديگه ناي مقاومت نداره و پاهاش زير تنش سست ميشد كه نعره هاي شاهين بلند شد و از صداي داد زدن شاهين مامان نيز حشري تر شد و جيغ هاشو بلندتر كرد و محكم چوچول كوسشه ميماليد و هردو همزمانبه اوج لذت رسيدند و بيحال كف اتاق افتادند ، خداي من علاوه بر اينكه آب شاهين از سوراخ كون مامان داشت بيرون ميزد از بالاي سوراخ كون مامان نيز چند قطره خون سرازير شده بود كه فهميدم از فشار ضخامت كير شاهينه . بالاي سرش رفتم و نوازشش كردم و بوسيدمش و گفتم مامان خوبم از كون دادنش راضيه ؟ با بي حالي برگشت و گفت دست پسر گلم درد نكنه توي تموم عمرم حتي تعريف همچين كيري رو از كسي نشنيدم چه برسه كه ببينم ، فقط يه كم شهرام جون كونم سوزش داره ، گفتممامان كجاي كاري كونتو پاره كرده نفهميدي ازبالا يه كم چاك خورده و خون اومده مامانبجاي اينكه بترسه و ناراحت بشه با رضايت كامل گفت عيبي ندارم پسرم خوب ميشه اما مهم اينه كه من يه كير حسابي پيدا كردم و تا صبح هم نميذارمش بخوابه بايد از همه طرف كونمو جر بده بابات رو هم بگو حالا ديگه آزاده سمانه جونو ببره توي اتاق خوابمون و هركاري ميخواد باهاش بكنه من از اين به بعد كونم مال شاهين جونه ببينم شاهين كونم بهت مزه داد ، شاهين گفت خانم جون تا حالا كونهاي زيادي كردم اما هيچكدوم تا حالا زير پام تا اين حد دوام نياورده هر كدومشون بعد از يك بار كه ارضا مبشدند فراري ميشدند . اما من متوجه سه بار ارضا شدن شما شدم ولي كم نياوردي و تا آخرش پا به پام اومدي . اگه دوست داشته باشين و منو لايق بدونين دلم ميخواد امشبو تا صبح كنارتون باشم و حال كنيم . و اگه بزرگواري كني و منو غلام خودتون بدونين هر چند روز يكبار باهاتون سكس كنم ، مامانكه آب از لب و لونچش سرازير شده بود گفت بايستي از كامران جونم اجازه بگيرم كه شاهين پريد وسط حرف مامان و گفت اصلا هر چند روز يه بار منو سمانه جون دعوتيم پيش شما و جاتونو با هم عوض ميكنيد ، اين پيشنهاد رو به كامران خان ميديم ، شهرام هم ميشه تك نخودي من كه ميدونم كامران خان هم مثل من عاشق كونه خوب من و اون كون تو و سمانه ميزاريم كوسهاي شما هم واسه شهرام خان . منم گفتم عاليه از اين بهتر نميشه فقط ميمونه راضي كردن بابا . مامان گفت با اين پيشنهاد اونش با من كارتون نباشه كه يهومن بخودم اومدم و گفتم هي خبري از سمانه و بابا جون نيست بريم ببينيم رفتن كجا و چه ميكنن ؟ كمي گوش وايساديم سر و صداشون از توي اتاق ميومد . رفتيم سمت اتاق خداي من چه ميديديم بابا سمانه رو به كمر خوابونده بود و دستهاشو به تخت بسته بود و پاهاي سمانه رو تا دور سر سمانه بالا برده بود و اونا رو با هم به تخت بسته بود و داشت سمانه رو از كون ميگاييد و سمانه هم با رضايت كامل همش ميگفت كامي من بهتر كون ميدم يا شهين جون ؟ بابا هم ميگفت عزيزم كون تو بهتره و بهتر هم كون ميدي . سمانه عزيزم از اين به بعد هفته اي دو سه بار بايد بياي و بهم كون بدي باشه اونم ميگفت قربون اون كير خوشگلت برم كون كه قابلي نداره ، دو سه روز چيه اگه داداش شاهين بذاره هر روز ميام خونتون بهت هم كوس ميدم هم كون . اينقدر واسه هم تعارف تيكه پاره كردن تا اينكه بابا با داد زدن خودشو به مرز ارضا رسوند و كيرشو از كون سمانه بيرون آورد و به سمت دهان سمانه برد و بعد از چند بار فشار دادن كيرش آبش با فشار پاشيد توي صورت سمانه

حدود ساعت 2 بامداد بود كه همگي از زور خستگي فعاليت شبانه هركدام به سمتي دراز كشيده بوديم و از لذتي كه توي سكس برده بوديم بدنمون واسه يه خواب ناز آماده شده بود و كم كم داشت خوابمون ميبرد . بعد از مدتي از خواب پريدم يه نگاه به ساعت كردم ديدم ساعت 3 صبح به ياد شراره افتادم و ميدونستم الان خودشو پاره كرده ، هرچند سرشب يه كون اساسي به بابا داده بود ولي با ديدن اين همه كوس و كون و گير حتما حشرش بالا زده و داره بهم فحش ميده كه چرا نرفتم پيشش ، كمي اطرافمو نگاه كردم همه خوابيده بودن ، آروم از جام بلند شدم و رفتم طبقه بالايي و درو بازكردم ديدم شراره جونم خوابه و دستش لاي پاشه وقتي خوب دقت كردم ديدم انگشتش توي كوسشه و خوابش برده و تموم سيستمها هم خاموشه آروم از پشت بهش چسبيدم و اونو به سمت خودم كشوندم ، يهو برگشت و تا منو ديد زد زير گريه ، تعجب كردم و گفتم قربون همسر خوشگلم برم چرا گريه ميكني ؟ شراره گفت خيلي بي معرفتي من بخاطر رسيدن به از همه چيزم گذشتم ولي تو حاضر نشدي منو توي اين سكس زيبا شركت بدي ، ميتونستم بيام پايين و خودمو قاطي سكستون كنم ولي به احترام قولي كه بهت دادم نيومدم ولي تو بعد از سكست حتي به ياد منم نبودي ، دريغ از يه سرزدن كوچولو ، اونو توي آغوش كشيدم و ازش معذرت خواستم و گفتم شراره جون من واسه خودت بود كه گفتم تونباش چون ديدي چه بلايي سر مامان آورد كون مامان تمومش پاره شده و خون مالي شده ، شراره گفت خوب من با تو و بابا حال ميكردم يا فقط به شاهين اجازه ميدادم از جلو باهام حال كنه هرچند بهت قول دادم جلوم فقط مال تو باشه ، ولي خودت بهمگفت سوراخكون من ارتجاعيه و دوباره به حالت اول برميگرده ، من بهش گفتم درسته مثل اول ميشه ولي دردش رو چي ميتونستي تحمل كني ديدي كه مامان واسه چند لحظه از حال رفت . حالا هم اگه دوست داشته باشي دير نشده ميتونم تو رو هم وارد اين سكس كنم بعنوان سورپرايز مجلسمون . خوبه ؟ شراره خنديد و گفت شهرام واقعا ازت بخوام اينكارو واسم ميكني ؟ گفتم عزيز دلم من اينهمه خوشي و لذت رو مديون تو هستم درسته كه با هم شرط و قرار گذاشتيم ولي اگه بگي همه چي ماليدست ميگم چشم چون ميدونم تو اينجوري دوست داري و چيزي رو كه تو دوست داشته باشي منم دوست دارم ، درب اتاق آروم باز شد و از لابلاي درب سمانه وارد اتاق شد يه لحظه يكه خوردم و موندم چي بگم چون بدجوري سه شده بود داشت دروغم رو ميشد كه يهو شراره از جاش بلند شد و پريد سمت سمانه و همديگه رو بغل كردند و لباشون روي لب همديگه قفل شد و مثل دوتا زن و شوهر از هم لب ميگرفتند . بعد از چند دقيقه ماچ و بوسه تازه فهميدم كه خانمها از سال قبل با هم دوست بودند و چند مورد هم با هم سكس داشتند ولي بعلت جابجا شدن منزل ما اونا ديگه همديگه رو نديده بودند ، چون بعد از انحصار وراثت اموال بابا بزرگ ما از خونه قبليمون اومديم توي اين خونه كهمربوط به بابا بزرگ بود ، سمانه گفت شهرام خيلي بي معرفتي چرا نگفتي شراره همسرته ؟ شراره پريد وسط حرفش و گفت شهرام علاوه بر اينكه همسر منه برادر منم هست تازه ما ميخواستيم شما رو سورپرايز كنيم و از حالا منم به جمعتون اضافه بشم . زياد نپرس بعدا همه چيزو واست تعريف ميكنم و شراره دست منو گرفت و به اتفاق سمانه به سمت پايين حركت كرديم .
همه خواب بودن جز ما سه نفر شراره سمت من اومد و منو بوسيد و گفت با اجازه شوهر گلم ، منم گفتم صاحب اختيار خودتي هر كاري دوست داري بكن منم همون رو دوست دارم . و رفت سمت سمانه و شروع كردن به لخت كردن همديگه ، واي خداي من هر چه از اين بدنها بگم كم گفتم هركدوم از ديگري قشنگتر ، بدنها تراشيده با باسنهاي گرد و سينه هاي برجسته و ايستاده ، هردو بدن تقريبا برنزه و خوش تركيب . تا من تو اين كف و احوال بودم اونا مثل مار بهم پيچيده بودند و لاي كوس همديگه رو ميليسيدن و آخ و اوخشون بالا رفته بود كه منم بيكار ننشستم و رفتم كمكشون و كمي سينه هاي شراره رو ميخوردمو كمي هم سراغ سمانه ميرفتم ، يه لب از سمانه يه لب از شراره ، يه زبون توي كوس شراره يه زبون توي كوس سمانه . بوي شهوت تموم خونه رو ورداشته بود و چوچول هردوشون تيزه كرده بود و برجسته شده بود ، بصورت 88 رفتن لاي پاي همديگه و كوسهاشونو روي كوس هم ميماليدند و ناله هاشون بيشتر ميشد ، چشماي خمارشونو نفسهاي تندي كه ميزدند نشانگر شهوت بالاي اونابود و معلوم بود كه واسه ارگاسم شدن آمادگي كامل دارن ، منم سريع رفتم واونا رو روي هم بروي سينه خوابوندم و از پشت كه بهشون نگاه ميكردم كوس شراره روي كون سمانه بود و دو تا كوس خوشگل مثل يه خونه دوطبقه جلوي من خودنمايي ميكردن و ابتدا كيرمو كردم توي كوس سمانه كه پايين بود و با انگشتم سوراخ كون شراره رو ميماليدم و بعد از چند تا تلمبه كيرمو درآوردمو كردم توي كوس شراره و با انگشتم كون سمانه رو ميماليدم ، اونا هم بيكار ننشستن و همديگه رو خوب ميماليدن ، اونقدر اين كار رو تكرار كردم تا اينكه هر دو نزديك شدند به ارگاسم شدن و منم شدت تلمبه هامو بيشتر كردم تا با اونا ارضا بشم و هرسه تاييمون با جيغ و داد زدن بلند ارضا شديم وقتي كه هركدوم به طرفي افتاديم و تا به خودمون اومديم ديديم همه دارن ما رو نگاه ميكنن و همگيبا هم واسهما كف زدن و هورا كشيدن و شاهين با چهره بهت زده گفت شهرام ايننازنين خوشگلواز كجا آوردي اين وقت صبح ؟ گفتم اين نازنين همينجا بود ولي گذاشتم تا سورپرايزتون كنم ايشون همسرمه شراره خانوم يابهتربگم خواهرجونم شراره . شاهين گفت به به خيلي ناقلا شدي شهرام واقعا دست مريزاد آفرين منكه يكه خوردم . عجب تيكه ايه ، دمت گرم شهرام ، تو كه حالتو كردي حالا نوبت من و كامران خانه كه باهاش حال كنيم البته با اجازه شما اول بعدشم با اجازه خانوم خانوما شراره جون گلم . كه شراره پريد وسط حرف و گفت شاهين خان تعريف كيرتونو خيلي شنيدم و اينكه كسي جز مامانم زيرش تحمل نياورده ، خوب منم طالبم امتحانش كنم ولينه باتفاق بابام بلكه خودم و خودت تنها و از كسي كمك نگيري ببينم چندمرده حريفي ؟ و باتنازي اومد سمت شاهين و يه لب خوشگل از شاهين گرفت و با دست از روي شورت كير شاهينو لمس كرد و گفت امممممممممم عجب چيزيه بايد خوردش تافهميد چيه و شورت شاهينو كشيد پايين و بادستاش به آرومي كير شاهينو لمس كرد و باهاش بازي ميكرد اونو خوب ورانداز كرد بالاشو پايينشو زير و بمشو خوب نگاه كرد و گفت شهرام خان با اجازه شما ميخوام دوستتو روشو كم كنم . منم گفتم هر چي تو بخواي و بگي همونه . شراره با زبونش به نوك كير شاهين يه ليس كوچولو زد شاهين با گفتن اوف فففففف جوابشو داد و شراره سر كيرشو توي دهانش برد و تا نصفه كيرشو كرد توي دهانش و محكم شروع به مك زدن كرد و اونو با فشار از دهانش بيرون آورد كه صداي آخخخخخخخ شاهين بلند شد و شراره زبونش رو از زير تخم شاهين تا زير كله كيرش كشيد و شاهين رو تا سر حد جنون پيش برد و شاهين رو هل داد روي تشك و خودش رفت و روي سينه شاهين نشست و كوسشو تنظيم كرد با دهان شاهين و شاهين هم با استقبال از كوس شراره شروع به ليسيدن كوس خوشگل شراره شد و تموم صورت خودشو به كوس شراره ميماليد آب كوس شراره تموم صورت شاهين رو خيس كرده بود و وقتي آب كوسش خوب راهافتاد شراره خودشو عقب كشيد و دهانه كوسشو با كير شاهين تنظيم كرد و آروم آروم سر كير شاهين رو وارد كوسش كرد و با چندينبا بالا و پايين شدن كيرشو به زحمت تا دسته توي كوس خودش جا كرد و بعد از مكث كوتاهي شروع به بالا پايين شدن كرد از تنگي كوس شراره كه لبه هاي كوسش مثل حلقه دوركيرشاهين رو گرفته بود شاهين خيلي زود به اوج لذت رسيد و شدت تلمبههاشو بيشتر كرد و سريع از زير شراره بلند شد و سمانه رو صدا كرد و كيرشو چپوند توي دهان سمانه و تموم آبشو خالي كرد توي دهان سمانه . تموم حال كردن شراره با شاهين 5 دقيقه نشد ، همگي آج و واج و حيرت زده داشتيم اونا رو نگاه ميكرديم و شاهين هم با خجالت سرشو زير انداخت و گفت با وجودي كه امشباينهمه حال كرده بودم و آبم بايد خيلي ديرتر از اينها ميومد ولي اقرار ميكنم كم آوردم نميدونم چكار كردي كه آبم اينقدر زود آومد ، شراره هنوز ارضا نشده بود واسه همين من رفتم سمتش و بلندش كردم و اونو سر پا چسبوندم به خودم و پاهاشو آوردم بالا و كيرمو به كمك سمانه كردم توي كوسش و مثل يه بچه اونو تو بغلم گرفتم و بالا و پايين كردم و سمانه هم از زير با زبونش كون شراره رو ليس ميزد تا با هم ارضا شديم و روي تشك دراز شديم …………..
كنار هم خوابمون برد حدود ساعت 11 قبلاز ظهر بيدار شدم فقط مامان بيدار بود و توي آشپزخونه مشغول تدارك نهار بود سردرد عجيبي داشتم نميدونستم از بيخوابيه يا اينكه از سكس زياد بود فكر كنم نسبت به سن و سالم زيادي از خودم كار كشيده بودم . بهر صورت با بيحالي رفتم صورتمو شستم و صبح بخيري به مامان گفتم و رفتم توي اتاق خوابم لباس مناسبي رو پيدا كردم و پوشيدم ، يه دستي به سر و گوشم كشيدم و رفتم توي پذيرايي ديدم همه آش و لاش خوابن ولي اثري از شراره و شاهين نيست ، رفتم پشت مبلمان نگاه كردم ، نه خير نيست ، برگشتم به مامان گفتم مامان شراره رو نديدي ؟ مامان گفت راستش نيم ساعته كه بيدار شدم نديدمش شايد طبقه بالا رفته لباس عوض كنه ، نميدونم چرا ولي يهو دلم ريخت ، به آهستگي از پله ها بالا رفتم و نزديك در اتاق شدم صداي خفيفي بگوش ميرسد معلوم بود دو نفر دارن با هم صحبت ميكنند ، نزديك در اتاق شدم و از جا كليدي نگاه كردم … خداي من چه ميديدم شراره مشغول ساك زدن واسه شاهين بود و هرزگاهي سرشو بلند ميكرد و قربون صدقه كير شاهين ميشد و شاهين هم ميگفت از اين به بعد تو جنده من هستي و هر وقت اراده كردم بايد بهم كوس و كونتو هديه كني و شراره هم ميگفت كوس و كونم كه هيچي نيست جونم مال توئه به شرطي كه بذاري تا از كيرت خوب سير بشم و فقط مال من باشه و شاهين هم مشغول كردن كون شراره شد ، باورم نميشد اون كير به اون كلفتي خيلي راحت رفت توي كون شراره و شاهين هم شروع به تلمبه زدن كرد ، اونقدر تلمبه زد تا آبش اومد و بيحال افتاد كنار شراره و كيرش بعد از خوابيدن از كون شراره دراومد و شراره گفت بنازم كمرتو الان سه بار پشت سرهم كردي هنوزم سيري نداري و اگه بزارنت بازم كونم ميذاري ، راستش كونم هم سايز كيرت شده فكركنم تا چند روز همينجور باز بمونه ، يالا يالا بلند شو خودتو جمع كن بريم پايين تا بقيه بيدارنشدن ميترسم شهرام بيدار بشه و ناراحت بشه منو تو رو توي اين وضع ببينه ، منم سريع قبل از اينكه از اتاق بيرون بيان رفتم پايين و توي اتاق خوابم خودمو زدم به خواب . بعد از چند دقيقه شراره اومد و با ناز كردن من سعي كردمنو از خواب بيدار كنه و گفت كي اومدي تو اتاق خواب تازه كه از خواب بيدار شدم خيلي دنبالت گشتم فكر كردم رفتي بيرون ولي تا دراتاق خواب رو باز كردم اينجا ديدمت . بلند شو بقيه هم دارن بيدار ميشن . مامان هم داره نهار رو آماده ميكنه بيا باهم بريم يه دوش بگيريم . با بي ميلي حرفاشو گوش ميدادم و بلند شدم باهاش رفتم حموم وتوي حموم خودمو بهش چسبوندم و بهش گفتم هوس كردم همينجا از كون بكنمت كه يهو گفت نه تو روخدا ديگه سكس نه بذار واسه امشب اصلا الان حسشو ندارم راستش لاي پام از ديشب كه به شاهين كوس دادم درد ميكنه ولي اونموقع به روي خودم نياوردم . اگه بخواي واست ساك ميزنم تا آبت بياد ،من گفتم شراره كون دادنت به من چه ربطي به كوست داره من ميخوام كونت بذارم ، خلاصه هرچي اصرار كردم نذاشت بدون اينكه دوش بگيرم و كامل خودمو بشورم با ناراحتي از حموم بيرون اومدم و شرارههم هرچي صدام زد نايستادم و خودمو خشك كردم و لباسامو پوشيدم و رفتم بيرون از خونه ، باغ زيبايي داشت توي حياط منزلمون و شروع كردم به قدم زدن و فكر كردن درمورد تموم وقايعي كه ديشب تا صبح اتفاق افتاد . كمي بهخودم دلخوشي دادم كه شايد حرفهاي شراره به شاهين توي طبقه بالا فقط بخاطر ايجاد محيطي شهواني براي حال كردن بيشتر بود . اما توي ذهنم يه چيزي ميگفت چرا بعد از خوابيدن من تا صبح طبقه بالا سه بار به شاهين كون داد بدون اينكه به من چيزي بگه ؟ بازم پيش خودم گفتم خوب منم كه رفتم خونه شاهين اينا خواهرشو بدون اطلاع شراره كردم ، خلاصه با اين حرفها مسئله رو پيش خودم توجيه كردم و برگشتم توي ساختمان . هنگام نهار شد و همه رفتيم روي ميز نهار خوري و من جاي هميشگي خودمون نشستم ومنتظر شراره موندم ولي شراره درست كنار شاهين نشست ، بروي خودم نياوردم ولي معلوم بود كه دست شراره روي كير شاهين مشغول كاره ، و زير لب چيزايي به هم ميگن ، نهار كه خورديم رفتم لباس پوشيدم و از خونه به همراه شاهين و سمانه زدم بيرون و تا خونه شاهين همراهيشون كردم و بعد از تشكر از اونها خداحافظي كردم و رفتم سمت خونه يكي از دوستان خوبم و كمي باهاش گپ زدمو ساعتي رو كنارش گذروندم و برگشتم خونه تا وارد ساختمان شدم شراره اومدجلو و پريد توي بغلم و شروع كرد بوسيدن من و عذر خواهي كردن بابت اتفاقي كه توي حموم افتاد و گفت من الان آماده رزمم و هرجوري كه شوهرم بخواد بهش حال ميدم كوس و كون و دهان و هر جايي از بدنمو كه بخواي مال تو . ديدم خيلي تحويلم ميگيره پيش خودم گفتم شايد فكر بد كرده باشم و واقعا بين اونا تا همون زمان كه سكس حكمفرما بوده رابطه وجود داشته و بعد از اون ديگه مال خودم شده ، پس بعد از اين رابطه سكسي نبايد با شاهين داشته باشه و اونقدر باهاش سكس كنم كه به فكر شاهين نباشه و اونو بغل كردم و بردم سمت اتاقمون و شروع كرديم به لخت كردن همديگه و سريع بعد از يه ساك جانانه كه واسم زد كونشو قنبل كرد سمت منو گفت اينم كون واسه شوهر عزيزتر از جونم كه ميدونم امروز به شاهين حسابي حسادت كرده ، با حرفش به خودم اومدم و گفتم منظورت چيه گفت سر ميز نهار ميدونستم منتظرمي بيام پيشت ولي چون ناراحت بودي گفتم يه كم عصبانيتتو بيشتر كنم اين بود كه نشستم كنار شاهين و با كيرش شروع كردم به بازي راستش كمي هم لذت بردم از كيرش ولي بيشتر قصدم ناراحت كردنت بود كه موفق هم شدم ، حالا ميخوام ناراحتي رو از دلت در بيارم و يه دست كون مشتي بهت هديه كنم . ديگه باورم شده بود كه شراره مثل سابق منو دوست داره و همه اون كون دادنها به شاهين و حرفهاي عاشقانه كه بينشون زده شد مربوط به جوي بود كه بر اونها حاكم بود و فقط تا همون زمان بود از اون بعد اوضاع مثل سابق شده . پس شروع به كردنكون همسرم شده ، انگار نه انگار كه اين شراره بود كه سه بار به شاهين كون داده بود شاهين با اون كير كلفتش ؟ راستش مات مونده بودم چون كونش كاملا تنگ تنگ بود و لذت بي نهايتي از كونش ميبردم ، اونقدر توي كونش تلمبه زدم تا آبمو با فشار توي كونش رها كردم و بيحال به كنار شراره خزيدم و نفسي از فرط خستگي چاق كردم و شراره هم تموم بدنمو ميماليد و ليس ميزد . آروم درگوشم گفت تا چند وقت ديگه برات سورپرايزي دارم يكي از دوستان خوبم رو كم كم دارم ميارم تو خط از زيبايي من به انگشت كوچيكش هم نميرسم ، فقط روزي دو سه ساعت ميرم پيشش تا اعتمادشو جلب كنم . البته يه شوهر خوش تيپ هم داره كه عاشق كون كردنه و دوستم تا حالا بهش كون نداده ، ميخوام با شوهرش از عقب حال كنم و اونو مجبور كنم در عوضش بهت كوس بده ، در ضمن نترس كيرش خيلي كوچيكه ، عكس كيرشو توي موبايل دوستم ديدم از كير تو كوچولوتره . منم گفتم هرجور صلاح ميدوني ولي شراره ميترسم اينكار واسمون عادت بشه و باعث ايجاد فاصله بين من و تو بشه . شراره گفت نترس همش چند وقت ديگه اينكار رو انجام ميديم بعدش ميريم خارج از كشور و ديگه خودمو خودت هستيم در كنار بابا و مامان . گفتم باشه من بهت اعتماد دارم چون مديون تو هستم اينهمه عشق و حال كردنمو . خلاصه هر روز توي ساعتهاي مختلف ميرفت و وقتي ميومد كلي از اونها واسم تعريف ميكرد كه دوستش داره به من علاقمند ميشه و تا چند روز ديگه جورش ميكنه تا با هم سكس داشته باشيم . علاقه شراره به سكس با من هر روز كمرنگ تر ميشد ولي بروش نياوردم . يه روز كه از خونه بيرون زد تا بره خونه دوستش از آژانس تاكسي گرفتم و سر خيابون منتظرش شدم و تعقيبش كردم ، خداي من يعني دوستش كي ميتونه باشه اونم توي خيابوني كه شاهين زندگي ميكنه ؟ ماشينش درست جلوي خونه شاهين توقف كرد و رفت توي خونه شاهين . منم منتظر شدم تا برگشت و به سمت خونه خودمون رفت و بعد از نيم ساعت منم وارد خونه شدم و ديدم دوباره همون داستان و همون قصه هاي هميشگي رو شروع كرد ، منم گفتم راستي شراره عكس دوستتو فردا واسم بيار ميخوام ببينمش ، اونم گفت چشم و بلافاصله باموبايلش زنگ زد و مطمئن بودم كه همين حرف رو داشت به شاهين ميزد ، فردا كه حركت كرد دوباره دنبالش رفتم و مجددا به منزل شاهين رفت و بعد از يك ساعت به سمت منزل برگشت و من هم كمي بعد از اون وارد خونه شدم و بعد از روبوسي گفت بريم توي اتاق تاعكسهايي كه ازش گرفتم نشونت بدم و منم رفتم توي اتاق و عكسها رو دونه دونه نگاه كردم عكسها تمومش توي اتاق خواب شاهين گرفته شده بود چون اتاق خواب شاهينو كاملا ميشناختم آخه منو اون اولين بار خواهرشو توي همون اتاق كرديم ، با حالتي كه پوز خند همراه داشت گفتم شوهر دوستت و دوستت خوش سليقه هستند ، گفت چرا ؟ گفتم چون من فقط توي دوستام سليقه شاهين رو دوست دارم و سليقه اين دو هم مثل شاهينه چون اتاق خوابشون كپي اتاق خواب شاهينه و منتظر عكس العمل شراره نشدم و رفتم لباسمو در آوردم و رفتم توي پذيرايي

بعد از شام به مامان گفتم مامان امشب از بابا بخواه جاشوبا من عوض كنه هوس كردم امشب مامان خوشگلمو بكنم . مامان هم گفت كامران خان شنيدي پسرم ميخواد پيش مادرش بخوابه تو هم برو توي پذيرايي يا برو پيش دخترت و امشب يه كون حسابي ازش بگاء . بابا هم از خدا خواسته قبول كرد ولي شراره با منو من كردن و اكراه اين موضوع را پذيرفت . شب با مامان حسابي از كوس و كون حال كردم و به هيچ چيز هم فكرنكردم فقط به سكس با مامان فكر كردم و حالمو بردم . صبح كه از خواب بيدار شدم بابام صدام زد و گفت شهرام بيا كارت دارم بابا و رفت سمت حموم گفتم بابا چرا ميري توي حموم خوب كارتو همينجا بگو ، گفت تو بيا و هيچي نگو . رفتيم توي حموم و بابا بهم گفت شلوارتودربيار ، گفتمبابا نكنه هوس كون من به سرت زده ؟ گفت خواهش ميكنم چيزي كه ازت خواستم انجام بده گفتم بابا لازم نيست جوابتونو من ميدم بله كير من بزرگ نشده بلكه كون شراره سايزش كمي بزرگ شده واسه اينكه هر روز ميره بيرون كون ميده و خانوم ديگه كوني شده ، هيچ كاريش هم نميشه كرد من واسه همين از شما خواستم شب پيش مامان بخوابم تا شما به گشادي كون خانوم پي ببري . بابا گفت خوب حالا چكاركنيم ؟ من گفتم توي همين يكي دو روزه من همه چيزو درست ميكنم بهش فكر نكن . بابا گفت آخه چطور درستش ميكني ؟ گفتم بابا كمي صبر كن درست ميشه راستي بابا جون به شراره كه چيزي نگفتي يا بروش نياوردي بابا گفت نه ولي …… گفتم بابا بي خيال درست ميشه نزديكاي ظهر بود طبق قرار قبلي كه با دوستم داشتم رفتم سراغش باباش از بچه هاي جبهه و جنگ بود ، بعد از نيم ساعت كه از بودنم پيش دوستم ميگذشت زنگ زدم خونه و مادرم گفت همين الان شراره رفت خونه دوستش و من هم بلافاصله حركت كردم و رفتم در خونه شاهين منتظرش و رفت داخل منم پشت سرش وارد ساختمان شدم و رفتم روي پشت بوم خونشون كه واحد ششم ميشد و در طبقه چهارم يعني آخرين طبقه واقع بود رفتم و از اونجا خودمو به داخل تراس پذيراييشون رسوندم و خيلي آهسته در پذيرايي روباز كردم و رفتم سمت اتاق خواب شاهين اسلحه اي كه از دوستم گرفته بودم رو در وضعيت شليك قرار دادم و به آرومي از لاي در اتاق داخل رو نگاه كردم ، بله درست حدس زده بودم شاهين سفت و سخت شراره رو تو بغلش گرفته بود و كون شراره رو به چنگ ميكشيد و ضرباتي رو روي باسن شراره ميزد ، شراره كمي سرد بود مثل هميشه نبود ، شاهين ازش سئوال كرد اتفاقي افتاده چرا اينقدر گرفته هستي ؟ شراره گفت مطمئنم كه به رابطمون شك كرده آخه شهرام خيلي عوض شده . شاهين من خيلي دوستت دارم بيا همين امروز فرار كنيم ، شاهين قصه پول رو نداشته باش آخه چيزي حدود 70 ميليون تومان از پولهاي بابا توي حساب منه ميتونيم بريم يه شهر دور از اينجا و با هم زندگي كنيم و خوشبخت بشيم . زدن اين حرف توسط شراره باعث شد شاهين چند لحظه سكوت كنه و بعد به شراره گفت شراره مگه من بهت قول ازدواج دادم تازه اين يه سكس گروهي بوده و با توافق انجام شده و شما نسبت به من تمايل پيدا كردي از اينها كه بگذريم من نميتونم به سمانه خيانت كنم و با او عهد بستم كه حتي اگر بين ما دونفر زوجهاي سكسي زيادي هم بيان و برن ما دونفر هيچوقت از هم بريده نشيم ، من فكر ميكردم تو هم با شهرام همين عهد رو بستي و تمايل ما به هم فقط واسه يه مدت كوتاه است وگرنه من …… شراره نذاشت حرفشو ادامه بده و گفت تو يه موجود پست و خبيسي تو يه آدم فريبكار هستي تو سزاوار مرگي ، كه شاهين اونو توي آغوش گرفت و گفت شراره من نميدونستم سكس تو با من از روي علاقه واسه زندگي مشتركه بلكه مثل تموم سكسهايي كه داشتم فكر ميكردم از تن و بدن من خوشت اومده يا از نوع سكسي كه باهات انجام ميدم لذت ميبري ، ببين شراره همونجوري كه اولين روز آشنايي بهم گفتي تو با شهرام زن و شوهر هستيد آيا شهرام رو دوست داري يا نه ؟ شراره گفت خيلي دوستش دارم به اندازه تموم وجودم ميخوامش ولي استيل و پوزيشن سكسهاي تو بخصوص اون كير كلفت و بزرگت منو به خودش جذب كرده نميتونم ازش دل بكنم . شاهين گفت شراره جون تو حالا حالاها جا داري مثل من و بهتر از من زياد توي زندگيت ميان و ميرن تازه خود شهرام سن و سالي نداره دوسال ديگه كيرش ميشه دسته بيل و تنوع در سكس رو هم خوب ميفهمه ، ديدي تو و سمانه رو با هم چطور كرد و چه حالي بهتون داد . شهرام تازه كاره ابتداي راهه تا چند وقته ديگه از من و كامران خان هم پيشي ميگيره ، برو عزيزم برو و شوهرتو رها نكن اول بايستي اونو داشته باشي بعد مردهاي ديگري كه واسه يه سكس آني ازشون خوشت اومده داشته باشي چون در صورت رضايت هركدومتون ميتونه با ديگران سكس كنه واقعا ميگم شما برازنده همديگه هستيد و واسه هم ساخته شدين راستي راجع به اينكه به شهرام قول دادي يكي از دوستاتو واسش جور ميكني واسه فردا برنامه ريزي كن صاحب همون عكس رو مياي از همينجا با شوهرش سوار ميكني و ميبري من جريان رو واسشون توضيح ميدم كه اونجا خيط نكنن . بهم يه قول بده تا ايران هستي با تفاق شهرام بياين اينجا تا من و تو سمانه و شهرام يه سكس چهار نفره توپ داشته باشيم . من سريع از خونه زدم بيرون و اسلحه رو زير لباسم پنهان كردم و رفتم سمت منزل دوستم و امانتي رو بهش دادم و برگشتم منزل وقتي اومدم شراره توي اتاق خوابش بود ، با مامان روبوسي كردم و يه دست به كونش زدم گفتم در چه وضعييتي مامان خوش كونم ، مامانم به آرومي گفت شراره تازه رسيدخونه و خيلي هم رنگش پريده و ناراحت به نظر ميرسد منم زياد دور و برش نپلكيدم ، مامان قربونت بره برو ببين خواهرت چشه اون با تو خيلي راحته ، گفتم مامان اين مشكليه كه خودش بايد حلش كنه ، زياد سخت نيست تو هم نگران نباش و زياد هم بهش گير ندي . رفتم سمت اتاق خواب و بهش سلام كردم و لباسم رو عوض كردم ، لبه تخت نشسته بود و سرشو پايين انداخته بود و مثل اينكه ميخواست چيزي بگه ولي خجالت ميكشيد منم چيزي نگفتم و رفتم سمتدر اتاق تا برم كمك مامان توي آشپزخونه كه شراره صدام زد شهرام چند لحظه بايست كارت دارم ، برگشتم و بهش گفتم الان موقع مناسبي واسه حرف زدن نيست شب موقع خواب بهترين فرصت واسه نگفته هاست ، شراره گفت ببين شهرام من عزيز دل من خيلي مهمه بيا كنارم بشين كارت دارم ،در اتاقو كليد كردم و اومدم كنارش نشستم و گفتم بفرماييد ، شراره گفت ميخوام يه اعتراف پيشت بكنم و ازت هم عذرخواهي بكنم واسه اين چند روز كه همش بهت دروغ گفتم و تا حد بسيار زيادي هم ازت دور شدم و …… گفتم همه اينها رو ميدونم شراره من خوشگلكم من همه چيز رو ميدونم نيازي به گفتن مجدد نيست اما يكي دو روز با خودت باش تا خودت خودتو برگردوني نه اينكه با حرفهاي شاهين و بي اعتنايي كه اون نسبت بهت نشون داد برگردي چون شاهين رنگ توي زندگي تو از اين پس زياد مياد و قرار نيست هر دفعه من و تو دچار اين مشكلات بشيم . به بابا و مامان هم چيزي نميگم تو هم بيشتر فكر كن و بعد با هم صحبت ميكني

از اتاق اومدم بيرون و رفتم يكراست پيش مامان و شروع به اذيت كردنش كردم و به كونش دست ميكشيدم يا سينه هاشو ميماليدم ، يهو برگشت و گفت توله سگ ولم كن حشري ميشم ها … راستي چند وقتيه احساس ميكنم بين تو و شراره شكرآب شده مثل اول داغ سكس نيستي ، گفتم مامان مشكلاز خود شراره است و الحمدالله كم كم داره حل ميشه ، كمي سكسهاي متنوع توي روحيش اثر منفي گذاشته و سكس زده شده چند روزي باهاش نه من و نه بابا كاري نداريم . اميدوارم به طراوت و شادابي روزهاي اول برگرده . حالا اگه مامان خوشگلم كاري داره كه من واسش انجام بدم در خدمتشم كه مامان گفت راستش شهرام جون دلم واسه يه سكس گروهي تنگ شده ولي با اين صحبتهايي كه كردي نميشه ديگه ، گفتم مامان كون گنده من درست ميشه شايد همين امشب شايد فردا شب ،نميدونم بايستي روحيه شراره رو ببينيم چه جوريه ؟ دم دماي غروب بود كه بابا اومد و من با سر بهش اشاره كردم طبقه بالا و خودم رفتم بالا بابا هم بعد از عوض كردن لباساش و خوش و بش با مامان جون اومد بالا و من به بابا كليه ماجرا رو بجز اينكه نفر مقابل شراره شاهين بوده رو گفتم و بابا صورتمو بوسيد و گفت بهت حسوديم ميشه عليرغم سن كمت ولي خيلي پخته عمل كردي واقعا برازنده شراره هستي و من هم امشب واستون يه خبر خوش دارم البته بعد از كردن يه كوس و كون توپ ، بعد با باباجون قرار گذاشتم كه زياد دور و بر شراره پيدامون نشه و بذاريم اوضاع واسش عادي بشه و خودش مثل سابق وارد جمع سكسيمون بشه اونم قبول كرد و رفتيم پايين . سر ميز شام من گفتم بابا جون اجازه بدين يه پيشنهاد بدم ، بابا گفت بفرما پسرم ، منم گفتم اتاق خواب شما ميشه اتاق سكس و هركي دوست داره سكس كنه از ساعت 11 شب به بعد ميره توي اون اتاق و آماده سكس ميشه و هر شب هم ميتونه اينكار ادامه پيدا كنه ، بابا گفت پيشنهاد خوبيه خانم خانوما شما قبول داري مامان خانوم گفت وقتي كه پاي كير و كوس و كون درميونه از من نظر نخواين چون من سيري ندارم و همه خنديديم بعد بابا رو به شراره گفت عروس گلم چي موافقي يا مخالف ؟ شراره گفت روي حرف پيش كسوتي چون شما كسي ياراي مخالفت داره ؟ بعد از شام همگي با خوردن آجيل و چاي و بحثهاي كوتاه مشغول بوديم كه بابا گفت قبلا به شهرام جون گفتم در اولين سكس گروهيمون يه خبر داغ دارم كه همون جا در شروع سكس اعلام ميكنم كه اين خبر چيه ، همه اصرار ميكردن كه تو رو خدا بگو و از اين التماسهاي زنانه كه البته ميدونستن بابا آدم توداريه و تا وقتش نشه چيزي نميگه من كمي احساس خواب آلودگي داشتم خيلي خسته بودم بعد از اونهمه تحمل فشار و رنج از قضيه شراره و شاهين و فارغ شدن و آسودگي خيالم آمادگي زيادي واسه يه خواب طولاني داشتم اين بود كه از همگي اجازه گرفتم و رفتم توي اتاقم و خوابيدم بعد از حدود نيم ساعت چشمام گرم خواب شده بود كه حضور يهنفر رو كنار خودم حس كردم ولي خوابمو بهم نزدم چون ميدونستم كسي نيست جز شراره ، خوابم برد و حوالي ساعت 1 بامداد از خواب بيدار شدم و احساس تشنگي زيادي بهم دست داده بود بلند شدم و خبري از شراره نبود ، خوشحال شدمگفتم حتما رفته توي اتاق سكس و بلاخره نتيجه داد و به جمعمون پيوسته ازاتاق بيرون اومدم ولي با صحنه عجيبي روبرو شدم شراره از لابلاي در اتاق سكس داشت داخل رونگاه ميكرد و با دستش لاي كوسشو ميماليد و تقريبا يواش يواش صداش داشت در مي اومد ، آروم برگشتم به اتاقم و با سر و صدا كه يعني از خواب تازه بيدار شدم اومدم به سمت بيرون از اتاق و ديدم اثري از شراره نيست ، اما سايشو از بالا ديدم و معلوم بود رفته طبقه بالا ، منم رفتم سر يخچال و آب خوردم و رفتم سمت اتاق سكس ديدم بابا جون سر پا از كون بند كرده به مامان و داره اونو از كون صفا ميده يه ياالله دادم و گفتم نيروي تازه نفس نميخواين كه مامان گفت الهي قربون اين تازهنفس برم كه بيصبرانه منتظر حضور كيرش اول توي دهنم بعد توي كوسم هستم و منم سريعلخت شدم و مامان همونجور كه بابا از پشتدر حال سرپا كونش ميذاشت خم شد و مثل يه بچه خوب كيرمو عين پستونك بدهن گرفت و شروع به سالك زدن كرد . بعد از مدتي سرشو آوردم بالا و از بابا خواستم چند لحظهكيرشو توي كون مامان نگه داره تا منم از جلومامان رو بغل كنم و كيرمو فرو كنم توي كوسش مثل بچه ها از جلوبغلش كردم و كيرمو كنار كير بابا ولي توي كوس ماماني جا دادم و از پشت و پيش مامان رو شروع به گاييدن كرديم . توي اين حالت چون بسيار تازه بود واسه مامان اين بود كه مامان سريع به اوج لذت رسيد و با لرزشهاي متوالي بهمون فهموند كه ارضا شده و چندتا جيغ بلند هم به نشانه تمام و كمال بودن لذت كشيد و منو بابا هم شدت تلمبه هامونو بيشتر كرديم اول بابا آب كيرشو توي كون مامان خالي كرد و كنار رفت و بعد از چند دقيقه هم من پوزيشنو عوض كردم و مامان رو چهار چنگوله گذاشتم و كونشو فتح كردم و محكم تا تخمام توي شكمشو پر ميكرد و داد من هم بالا رفت و همشو خالي كردم توي شكم مامان و بيحال شدم وقتي كيرم از كونمامان بيرون اومد مامان برگشت و تموم كيرمو در حالي كه مثل آدماي خوابيده بيحال شده بودم توي دهنش كرد و شروع به ليسيدن كرد ول كن كيرم نبود و شروع به مكيدنش كردتا حدي كه كيرم دوباره سيخ شد ، گفتم مامان آخرش كار خودتو كردي كيرم دوباره بلند شد وقتي چشامو باز كردم از تعجب داشتم شاخ در مي آوردم …………….
غير قابل باور بود اصلا فكرشم نميكردم با تن نازي هميشگي كه داشت موقع ساك زدن مثل اون وقتها آره خودش بود بلاخره تصميم خودش رو گرفته بود و به جمعمون برگشته بود …….. كيرم با ساك زدناش جون تازه اي گرفته بود و تا حالا اينقدر اونو تنومند نديده بودم . روزهاي زيادي در انتظارش بودم تا بلاخره بازگشتشو داشتم جشن ميگرفتم ، سرشو بلند كردم و واسه چندثانيه توي چشماش خيره شدم ، خيلي آروم بهش گفتم بخدا نوكرتم و بهش خوشامد گفتم و اونهم فقط گفت واسه اين چند وقت معذرت ميخواد و دوباره افتاد به كيرو خايه هام و با حرص و ولع اونارو ميخورد و ليس ميزد منفجر شده بودم خون با فشار تموم درو رو بر كيرم رو پر كرده بود و ماهيچه هاي اونو منبسط كرده بود پوست كيرم مثل شيشه شده بود و ديگه جاي بزرگ شدن نداشت آروم انگشتمو به كوسش رسونده ، خداي من مثل چشمه آب از كوسش سرازير شده بود وضع اون از من خرابتر بود با يه چشمك به بابا اونو متوجه كردم كه به كوسش صفايي بده ولي بابا با علامت نفي سرش بهم فهموند كه امشب شب آشتيه و باتفاق مامان اتاق رو ترك كردند و واسم يكي يه دونه ماچ فرستادند . كيرمو از دهانش بيرون آوردم و رفتم وسط پاهاش و اول از همه از بوي خوش وسط پاهاش و دريچه بهشتش فيض بردم بويي كه هميشه منو مقلوب خودش ميكرد و عنان اختيار از كفم ميربود . با دو انگشتم دو طرف كوسش رو باز كردم و با زبونم چوچولشو كه حالا باندازه يه هسته خرما ورم كرده بود رو ليس ميزدم و گاهي هم ميمكيدم كه باعث شد سر و صداي شراره بالا بره و لذتشو از سكس صد چندان كنه مثل مار به خودش ميپيچيد و وول ميخورد كم كم بهم التماس كرد كه اونو بكنم و كيرمو وارد بهشتش بكنم ، بهشت كه چه عرض بكنم كاش همچين كوسي نصيبتون بشه كه ميدونم اكثر كوسهاي ايراني همينجورن ، اونوقت متوجه تعريف و تمجيدهاي من ميشيد . بلند شدم و پماد بي حسي بابا رو آوردم و كمي ازش روي كيرم ماليدم و بعد از حدود 3 تا 4 دقيقه كه با ور رفتن به لبها و سينه هاي شراره گذروندم كيرمو كامل آماده گاييدن اون بهشت كردم ، اولين باري بود كه از اين پماد استفاده ميكردم چون هميشه اعتقادم به لذت در سكس اين بود كه بايستي طبيعي سكس كرد تا لذت واقعي رو برد ولي امشب فرق ميكرد دوست داشتم زمان بيشتري اون بهشت رو در اختيار داشته باشم واسه همين از اون پماد استفاده كردم ، كيرم حسابي متورم شده بود ميتونم به جرات بگم دو تا سه سانت به قطرش و بلنديش نسبت به دفعه قبل بزرگتر شده بود شراره هم متوجه اين موضوع شده بود بود حتي ازم پرسيد چه كردي اينقدر گونده شده منم گفتم هر چه كرده لباي تو كرده چون با ساك زدنت اينبلا به سر كيرم اومده و با هم خنديديم . منم سر كيرمو با كوسش تنظيم كردم و به آرومي كيرمو سروندم داخل كوسش به سختي كلشو تو كردم واقعا خودم متوجه شدم كه هم كوس شراره تنگتر شده بود و هم كير من بزرگتر چون مدتي بود شراره از كوس سكس نداشت و منم كه كيرم يهو گونده شده بود ، شراره گفت شهرام جون آرومتر خيلي درد ميگيره و منم با كمي ملايمت و عقب جلوكردناي پياپي راه رو واسه ورود كيرم به كوسش با كمك لزج بودن كوسش هموار كردم و بعد از يكي دو دقيقه تموم كيرمو وارد كوسش كردم وقتي كيرم تمام و كمال تو كوسش رفت از شدت لذت شراره بازومو گاز گرفت و تموم ناخنهاشو توي تنم فرو كرد و پاهاشو به دور كمرم حلقه كرد و اجازه تكون خوردن بهم نداد و بعد از چند ثانيه لرزشي شديد به تنش افتاد كه متوجه شدم خانوم ارضا شده و كمي بدنش شل شد ومن تونسم تلمبه هامو توي كوسش شروع كنم كه تازه با اومدن آب كوسش كيرم روونتر اون تو عقب و جلو ميشد ، به روشهاي مختلفي از كوس گاييدمش بيشترين لذت از كوسشو موقعي بردم كه اونو روي شكم خوابوندم و يه بالشت نازك زير شكمش گذاشتم و كمي هم خودش كونشو داد بالا و منم كيرمو كردم توي كوسش احساس كردم سر كيرم با دريچه رحمش رو بوسي كرد با تموم قدرتم تلمبهميزدم كه براي بار دوم ارضا شد و همش ميگفت بكن تو رو خدا جوري منو بكن كه ديگه هوس كوس و كون دادن به ديگري به سرم نزن من فقط مال توام قول ميدم بهت اين كوس و كون متعلق به تو ومال شماست بكن عزيزتر از جونم بكن منو و شروع به لرزيدن كرد ، در حيني كه ميلرزيد كيرمو از كوسش درآوردم و چپوندم توي كونش چون داشت بي حال ميشد و در حين ارضا شدن بود ياراي مخالفت نداشت و تا دسته كيرمو كردم توي كونش و شروع به تلمبه زدن كردم و بعد از چند دقيقه پوزيشنمو عوض كردم و اون اومد روي شكم من و كيرمو توي كونش فرو كردم و روي كيرم بالا و پايين ميرفت خلاصه اونقدر بالا و پايين رفت تا اينكه داشتم به اوج ميرسيدم و توي همون حالت نيمخيز شدم و كتفهاشو سفت گرفتم و اونو روي كيرم فشار دادم و تموم آبمو با فشار توي كونش خالي كردم كه با خالي شدن آبم توي كونش مجددا ارضا شد و هردومون بي حال شديم و كنار هم دراز كشيديم و نميدونم كي خوابم برد تا اينكه با تكونهاي شراره بيدار شدم و بعد از بوسيدن لبام بهم گفت بلند شو صبحانه آمادست .
خيلي سرحال بودم بلند شدم و رفتم آبي به دست و صورتم زدم و اومدم كه صبحونه بخورم ديدم بابا خونست و شركت نرفته سلام كردم و گفتم بابا جون قولت چي شد قرار بود خبر مهمي رو بگي ولي … بابا گفت آره قرار بود بگم ولي شما دو نفر آنچنان مثل مار بهم پيچيديد كه دلم نيومد حالتونو دگرگون كنم ، الانم دير نشده بابا جون بشين تا مامان و شراره جون هم بيان بعد واستون ميگم ، خلاصه بعد از چيدن ميز صبحانه بابا گفت يادتونه گفته بودم املاك و مستغلات رو واسه فروش گذاشتم ، البته بجز اون چند قطعه زمين و ويلاهاي شمال ؟ گفت خوب يادمونه آره ، بابا گفت ديروز همه رو معامله كردم و تموم پولشو هم به حسابهاي ارزي شما دو نفر ريختم و كمي هم از سرمايه قبلي رو توي حساب خودمو مامانتون گذاشتم باندازه اي كه تا زنده هستيم محتاج كسي نباشيم . من گفتم بابا اين چه حرفيه كه ميزني مگه قرار نيست خارج كه رفتيم با هم زندگي كنيم ؟ بابا گفت نه پسرم منو مامانت متعلق به اينجا هستيم اين شما هستيد كه بايستي به فكر آيندتون باشيد ، از من و مامان گذشته ما به اينجا وابسته هستيم و در حالي كه مامان رو توي بغلش فشار ميداد گفت پول به حساب نظام وظيفه هم واريز كردم جهت خريد خدمت سربازيت ،( اونوقتا يادمه خدمت سربازي رو ميخريدند البته زمان مربوط به 5 تا 6 سال پيشه ) راستش يه لحظه بغض گلومو فشار داد و يهو گريه ام گرفت و همگي با هم گريمون گرفت و همديگه رو تو بغل گرفتيم ، بابا گفت كاش هميشه مثل الان اينقدر با هم صميمي باشيم و واسه همديگه دلمون بسوزه ، بسه عزيزان من . من بايستي برم دنبال كارهاي متفرقه كه حالا حالاها كار داريم تا شما دوتا دسته گل رو راهي اونور آب كنم . هنوز نميتونستم باور كنم كه بابا اينقدر از خود گذشته باشه تقريبا سه قسمت از چهار قسمت ثروتش رو به من و شراره بخشيده بود . خلاصه روزها پشت سرهم سپري شد تا اينكه يه روز بابا اومد و گفت شهرام جون فردا واسه تحويل كارت معافيت بايستي بري حوزه نظام وظيفه ، اين هم تموم مدارك اخذ ويزاي شما دوتا فقط بعد از گرفتن كارت خدمتت بايستي جهت اخذ پاسپورت اقدام كني . گفتم بابا جون بلاخره ما عازم كدوم كشور هستيم انگليس يا آلمان ؟ بابا گفت هيچكدوم شما عازم كانادا هستيد و يه شركت تجاري بازرگاني اونجا با شراكت يكي از دوستانم واست تاسيس كردم و كسي هم نبايستي بفهمه كه شراره خواهرته و اونو بعنوان نامزدت معرفي كردم و اونجا كه رسيديد با هم ازدواج ميكنيد و ما هم هر چند وقت يكبار بهتون سر ميزنيم . حدود دو سه ماهي گذشت تا مهياي سفر شديم ، باورمنميشد اينقدر دل كندن سخته از همه چيز و همه كس بكنيم و بريم اونور دنيا ، ولي شد بلاخره رفتيم و الات فرزند بزرگ من و شراره 4 سال داره كه يه پسر گل به اسم سهراب و يه فرزند ديگمون 2 سالشه به اسم شيرين ، راستش تا حالا موفق نشده كه بتونيم بريم ايران ولي بابا ومامان هر 6 ماه يكبار ميان اينجا و حدود يكماه ميمونن و ميرن و از زمان خارج شدن ما از ايران تا الان زوج سكسيشونو با شاهين و سمانه حفظ كردند و تقريبا ميشه گفت ديگه مامانم زن شاهينه و سمانه هم زن بابا كامرانمه و هر روز در كنار هم سكس ميكنن ولي منو شراره اون همه سكس رو فقط تا حد يك خاطره نزد خودمون نگهداشتيم و تا الان هم با هيچ كس ديگه اي غير از مواقعي كه بابا و مامان ميان و باهاشون سكس ميكنيم با ديگري سكس نداشتيم .

کس دادن مامانم به بابا بزرگ

ژانویه 18, 2008

از بابا بزرگم . منظورم بابای بابامه 0زیاد خوشم نمیاد . خیلی جلفه. تازگی یک منشی قرتی هم گرفته که با مامان خیی رفیقه. این را هم بگم مامانم زن راحتیه. راحت با مردها لاس میزنه و همیشه لباسهای باز مپوشه
یک روز بابا بزرگ با منشییش امده بودن خونه ما با هم رفتیم به یک رستوران سنتیو اونجا از اینا پذیرایی کردیم.
بعد از اون شب من قویا از مامان خواستم تا رابطش رو با منشی بابا بزرگ قطع کنه و اونم قبول کرد.من هم که همیشه به مامان اعتماد داشتم حرفشو باور کردم. ولی بعد ها متوجه شدم که با وجود مخالفت من مامان به خونه منشی بابا بزرگ رفته و بافتن مو رو ازش یاد گرفته ولی من به روش نیاوردم.
اولین حس بی اعتمادی من به مامان هم از همین جا شروع شد.و با همین بی اعتمادی که ایجاد شده بود من به تعقیب مامان پرداختم و متوجه شدم که نه تنها رابطش رو با منشی بابا بزرگ قطع نکرده بلکه هروز به اتفاق بابا بزرگ و منشیش به رستوران میرن و ناهار رو هم باهم میل میکنن.
با ادامه تعقیب ها متوجه شدم که علاوه بر رستوران این جمع سه نفره یکی دو بار به خونه ما و یکی دو بار هم به خونه منشی بابا بزرگ رفتن البته یکی دو بار هم گمشون کردم و نفهمیدم که کجا رفتن.
حس بی اعتمادی و خشم تمام وجودم رو فرا گرفته بود ولی هنوز با شناختی که از مامان داشتم هرگز به مغزم هم خطور نمیکرد که رابطه دیگری غیر از همین رفت آمدها بین این سه نفر وجود داشته باشه .و خشم من هم فقط از بابت دروغی بود که مامان به من گفته بود و نه چیز دیگه.
یک روز در زمانی که مامان حموم رفته بود مسیجی روی گوشیش اومد که نوشته بود «فردا نوبت خونه شماس خالی هست یا نه؟»اسمی هم که افتاده بود پدر بابا بزرگش یعنی بابا بزرگ بود.
برای اینکه مامان متوجه نشه مسیج رو پاک کردم .دو سه دقیقه بعد دو باره مسیج اومد و این بار با دیدن یکی دو حرف اول مسیج فهمیدم که همون مسیج دوباره فرستاده شده.این بار دیگه مسیج رو باز نکردم .ولی دیگه یه فکرای دیگه ای تو ذهنم خطور میکرد. دیگه فکر یه رفت آمد ساده نبود که آزارم میداد.بله بابا بزرگ خانوم در واقع با این مسیج عملا مکان فردا رو داشت جور میکرد.چشمام داشت سیاهی میرفت و دستام داشت میلرزید.
نمیدونستم چیکار کنم.
مامان از حموم در اومد سراسیمه گوشی رو ورداشتو مسیج رو خوند و قبل از اینکه بخواد جواب مسیج رو بده بهش گفتم من احتمالا فردا دیر وقت بیام خونه شام منتظرم نباش.
در واقع من تصمیم گرفته بودم فردا اصلا سر کار نرم و ته و توی قضیه در بیارم.
صبح زود مثل همیشه با مامان خداحافظی کردم و لی به جای شرکت رفتم و سر کوچه پایینی منتظر شدم تا مامان بره آرایشگاه.بعد از حدود یکساعت بعد مامان رو دیدم که از خونه زد بیرون و رفت.
من هم برگشتم خونه و دنبال راهی بودم تا تو خونه جایی برا مخفی شدن پیدا کنم وکشیک بدم تا اینکه بهتر از همه جا طبقه بالایی کمد دیواری اطاق خواب رو که دو نفر آدم راحت توش جامیشدن به چشمم خورد.ارتفاع طبقه بالای کمد دیواری هم طوری بود که بدون اینکه چهاپایه ای زیر پا قرار بگیره قد کسی بهش نمیرسید.
نزدیکای ظهر بود که رفتم تو مخفی گاه و منتظر شدم.
بعد از مدتی صدای کلید مامان که درو باز کرد و صدای صحبت و خنده سه نفر آدم که وارد خونه شدن منو متوجه این قضیه کرد که اون لحظه حساسی که مثل یه کابوس شب و روزم رو سیاه کرده بود فرارسیده.
من تو فاصله ای که اینا هنوز نیومده بودن مغزی قفل کمد دیواری رو در آورده بودم تا از سوراخ ایجاد شده منظره احتمالی که در پیش بود رو براحتی بتونم ببینم که ای کاش کور میشدم و اون مناظر رو نمیدیدم.برای اینکه دو طاقه در کمد دیواری هم از هم جدا نشه تا اونا متوجه بشن با یه تیکه دستمال کاغذی که لای دو تا طاقه گذاشتم اونارو بسته نگه داشتم.
حدود سی چهل دقیقه بعد از اینکه اونا وارد خونه شدن و تو این فاصله تن ماهی و تخم مرغی رو که از بیرون خریده بودن رو برا ناهار درست کردن و خوردن منشی بابا بزرگ رو دیدم که اومد تو اطاق خواب و با کمال تعجب دیدم که لباساشو در اورد و لخت مادر زاد رو تخت خوابید و با صدای بلند گفت که بچه ها نمیشه امروز بیخیال شید آخه خواب اینجا خیلی حال میده.
که تو این لحظه بابا بزرگ اومد تو اطاق و با کیر راست کرده گفت خفه شو بابا.
بعد اون هیکل 100کیلوییش رو انداخت رو تخت و مامان رو صدا کرد.مامان هم که تازه شستن ضرفای ناهار رو تموم کرده بود اومد تو اطاق و گفت شما شروع کنین دیگه که منشی بابا بزرگ گفت بدون تو حال نمیده.دیگه داشتم سکته میکردم که مامان هم لباساشو دراورد و رفت رو تختخواب و خوابید تو بغل بابا بزرگ .خود منشی بابا بزرگ هم که انگار نه انگار تو اطاق باشه.دمر رو تخت افتاده بود و داشت چرت میزد.مامان مثل زمانی که تو بغل من میخوابید صورتش رو چسبوند رو پشمای سینه بابا بزرگ منشی بابا بزرگ و اونم محکم بغلش کرد.بعد از چند دقیقه بابا بزرگ منشی بابا بزرگ با یه دست موهای پشت گردن مامان رو و با دست دیگه کیر دو متریش رو گرفت و کرد تو دهن مامان.خیلی کیر کلفتی بود جای نفس کشیدن برا مامان نذاشته بود.چند تا تلمبه وحشیانه به همین شکل زد که با هر تلمبه اش مامان یک متر عقب و جلو میشد.مامان به این نوع ساک زدن عادت نداشت و من اونو تو ساک زدن ازاد میذاشتم ولی این غول بیابونی انگار داشت تانک عقب جلو میکرد.تازه به این هم بسنده نکرد و بعد از چند تا تلمبه وحشیانه به دهن مامان اونو به پشت طوری رو تخت خوابوند که گردن و سرش از لبه تخت آویزون شد که در این حالت سینه و گلوی مامان تقریبا تو یه خط قرار گرفت و کیر اون مرد نامرد که در آینده نزدیک به دست خودم و به شکل بدی کشته خواهد شد تا عمق بیشتری تو گلوی مامان فرو میرفت طوری که چیزی نمونده بود مامان بالا بیاره.حقیقتش من خودم چنین ساک زدنی رو حتی تو فیلمهای سوپر خشن هم ندیده بودم.
دیگه داشت چشام سیاهی میرفت که منشی بابا بزرگ بلند شد و به داد مامان رسید و رفت تو لبو لوچه بابا بزرگش واون از فرو کردن کیرش تو دهن مامان دست برداشت.ولی اون نامرد هیچ علاقه ای به زن خودش نشون نمیداد بعد از چند تا لب و بوس الکی دوباره اومد سر وقت مامان.با یه دست و با یه حرکت مامان رو به حالت چهار زانو در آورد و کیرش رو بعد از اینکه با آب دهن مامان خیس کرد گذاش تو دهنه کون مامان و با گرفتن موهای پشت گردنش و کشیدن اون به سمت خودش وکیرش رو فشار داد تو کون مامان.
مامان از شدت درد جیق بلندی کشید و گفت نامرد چیکار میکنی.فهمیدم که بر خلاف انتظار مامان که انتظار داشت کیرش رو تو کسش بکنه تو کونش کرده بود و اون تنه درخت چنان فشاری به مامان آورد که با همون فشار اول مامان خودشو کشید جلو و نذاشت که اون نامرد ادامه بده. ولی طرف ول کن قضیه نبود که با وساطت منشی بابا بزرگ اون رو از این کار منصرف کرد.بابا بزرگ منشی بابا بزرگ هم قبول کرد و بی خیال کون مامان شد ولی مامان دیگه رمقی براش باقی نمونده بود.
با خایه مالی و اصراری که بابا بزرگ منشی بابا بزرگ کرد مامان راضی شد تا ادامه بدن ولی فقط از جلو.من نفهمیدم اون زنیکه جنده منشی بابا بزرگ برای چی اومده بود که اون نامرد فقط گیر داده بود به مامان.البته دیگه فرق زیادی هم نمیکنه.
خلاصه مامان به پشت خوابید رو تخت و اون هیکل صد کیلویی هم روش و چنان تلمبه های میزد به این مامان که تخت به لرزه در اومده بود.کیرش چنان برای کس مامان کلفت بود که تا بخواد از کس مامان در بیاد مامان رو نیم متری از تخت بالا میکشید.ولی مشخص بود که حال فراوونی داره میبره.بعد از مدتی حالت رو عوض کردن و مامان زانو زد و مرده رفت پشتش.و شروع کرد به از پشت گذاشتن.نزدیکای ارضا شدن بابا بزرگ منشی بابا بزرگ بود که با دستای کلفتش به کون مامان ضربه میزد با هر دستش یه لپ کون مامان رو مثل لپ یه بچه تو دستش میگرفت و میکشید.انقدر ضریه به کون و کپل و رونای مامان زده بود که تمام بدن مامان کبود شده بود.چن ثانیه ای مونده بود آبش بیاد که کیرش رو در آورد و با دستش موهای پشت گردن مامان رو گرفت و کیرش رو تا ته کرد تو گلوش و نذاشت حتی یه قطره آب هم رو زمین بریزه و همه رو خالی کرد تو دهن مامانو سرش رو چنان محکم تو دهنش گرفت که مامان نتونست آب رو تف کنه بیرون و مجبور شد همه رو بخوره که بعدشم حالش بد شد و بالا اورد.
یکی دو بار دیگه هم به اعتبار اینکه من دیر میام خونه و البته این بار با شدت کمتر بابا بزرگ منشی بابا بزرگ مامان رو جلوی چشم من کرد و بعد بلند شدن و همه چیرو مرتب کردن و رفتن.
تو فاصله ای که مامان رفت حموم سریع خودمو رسوندم تو حال و وانمود کردم که از سر کار اومدم.الان یک ماهی از این داستان میگذره و اونا به این کارشون همچنان ادامه میدن البته من سعی میکنم تا جایی که ممکنه با مرخصی گرفتن و خونه موندن به بهونه های مختلف جلوی این کارو بگیرم.
حالا من نمیدونم چه عکس العملی نشون بدم.نمیدونم مامان مجبور به این کار شده یعنی آتویی یا گزکی دست منشی بابا بزرگ و بابا بزرگش داره یا اینکه خودش به این کار علاقه داره نمیدونم البته بیشتر برام اینجوری مسلم شده که خودش میخواد.ولی من توی سکس ومسایل عاطفی و مالی براش کم نذاشتم.

Hello world!

ژانویه 18, 2008

Welcome to WordPress.com. This is your first post. Edit or delete it and start blogging!


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 72 مشترک دیگر بپیوندید